[ حنیفا ]
-
شب ِاول ِمحرم:
[ جناب ِمسلم بن عقیل ]
چکمههای طوفانیاش
کوچههای طولانی کوفه را طی میکرد.
انگار نه انگار همین دیروز بود که
این کوچهها را با سپاهی از سربازان و جان برکفان حسین میپیمود.
کوفه...
دیار غربت...
دیار مردان نامرد و بیوفا...
مگر از مردمانی که اشک ِعمویش، علی را
درآورده بودند چه انتظاری میتوان داشت؟!
آنها با کلام فصیح و عمیق علی،
آدم نشدند، با کلام مسلم به پا خیزند؟!
آنها نمایندهی حسین را
تنها گذاشتند، پس با خود حسین چه میکنند؟!
.
نشست بر پایین در خانه.
افکارش مانند کلافی پیچیده و درهم تنیده، ذهنش را پوشانده بود.
بیم داشت، اما نه برای خودش،
برای دردانهی ارباب، دردانهی رباب،
برای قمرش، برای اکبرش،
برای سرور و سالارش حسین...
نکند، نکند پای حسین به کوفه باز شود و
این اشباهالرجال حتی دمی محلش نگذارند؟!
- جوان! اینجا چه میکنی؟ غریبی؟ خانه و عیش و عیال نداری؟
+ مادرجان! عیش و عیال که دارم، اما اکنون نزد من نیستند. خانهای هم ندارم.
- تو کیستی؟
+ من مسلم بن عقیلم. نماینده حسین بن علی.
- خدا مرگم دهد، مولایم حسین نمایندهاش را فرستاده و اینگونه بر در خانه نشسته است و من هیچ؟! بیا تو جوان! بیا تو و امشب مهمان من باش!
+ خدا اجرت دهد!
.
خندهی عمیق پسر طوعه، از یاد مسلم نمیرفت.
اگر میدانست آن پسر،
گرگی از گرگان ابن زیاد است،
پایش در خانهی طوعه نمیگذاشت.
اما چه باید میکرد که سرنوشت،
غریبانه و مظلومانه او را به دارالعماره کوفه کشاند و زمین، طعم خونی صورتش را چشید.
در حالی که مسلم، تا لحظه شهادت،
بیم آمدن حسین را در دل داشت...
#آسمان_محرم
#نوشته_قلبم
[ حنیفا ]
-
شب ِدوم ِمحرم:
[ ورود کاروان به کربلا ]
باد، خاک کربلا را به تلاطم انداخته بود.
آشوب، بر قلب و چشم کودکان و زنان چیره شده بود.
سپاه عظیم و قدرتمند حر،
یکدم قافلهی کوچک حسین را رها نمیساخت.
صدای زنگولهی شتران،
شیهه و قدمهای اسبان،
گرد و غبار طوفانی،
تابش بیتاب خورشید،
دل قافله را گرفته بود.
حسین، خوب میدانست اینجا کجاست.
میدانست همان جاییست که
وعدهاش را هزاران بار از زبان رسول و پدرش شنیده بود.
میدید و با خود میگفت که هرکجا به چه جولانی کشیده میشوند:
- اینجا، قتلگاه من...
سر و محاسن خونیام را میبینم که بر نیزهی تیز سنان برافراشته و
تن پاره پاره و آغشته به خون من،
زیر هجوم نیزهها، تیرها، سنگها و شمشیرها.. و
سم تیز اسبان قرار گرفته...
اینجا... زیر نیزهها... وای علیاکبرم...
اینجا... زیر تیر سه شعبه... وای علیاصغرم...
اینجا... زیر شمشیر عمرو... وای قاسمم...
اینجا... زیر درختان نخل... وای برادرم...
اینجا... فرات... وای از لبان محروم فرزندانم...
اینجا... خیمهگاه من... وای از آتش...
جیغ و فریاد خواهرانم، زنانم، دخترانم...
وای از معجر زینبم...
وای از گوشوارهی رقیهام...
وای از این مصیبت...
وای از کربلا...
#آسمان_محرم
#نوشته_قلبم
[ حنیفا ]
-
شب ِسوم ِمحرم:
[ بانو رقیه خاتون ]
سلام بابا!
بابا! تو کی اینقدر بزرگ شدی؟
چرا اینقدر آن بالاها رفتهای؟
نمیشود کمی پایینتر بیایی تا حداقل لبانت را ببینم؟
بابا! به فکر قد کوچک من نبودی؟
نمیگویی چگونه رقیهام صورت مرا ببیند؟
قد من که به نیزهها نمیرسد.
بابا!
نکند توهم مانند من دیگر جای خالی از زخم روی صورتت نداری؟!
دلت نسوزد که صورتم سیاه شده.
دلت نسوزد که دیگر جایی برای بوسیدن گونهام نداری...
بابا! آن مرد بد دستش انگشتر داشت و به صورتم زد. دردم گرفت من..
بابا! ببخشید... آن گوشوارههای طلایی را که از سفر برایم سوغاتی آوردی
آن مرد بد از من گرفت... نه نگرفت بابا، کشید. گوشم را ببین!
بابا!
یادت هست به من میگفتی هیچ وقت به آتش نزدیک نشو؟!
چرا قبل از رفتنت به من نگفتی؟
دامنم بابا... چادرم بابا... لباسم بابا...
دستان و پاهای تاول زدهام بابا...
موهای سوختهام بابا...
بابا، ببخشید به حرفت گوش نکردم و به آتش دست زدم... آخر آن مرد با تازیانه مرا میزد و آتش را به
من نزدیک میکرد... هرچه فرار میکردم، موهایم را میکشید و از موهایم مرا میگرفت... بابا یادت هست وقتی موهایم را میبستی، چه قدر درد میگرفت؟
اما آن مرد موهایم را میکشید و میکَند بابا...
بابا! مگر این خارها را از بیابان جمع نکرده بودی؟
میبینی پاهایم را؟
یا در خار میرفت یا در سنگ...
بابا! همهچیزم را بردند!
عروسکم، لباسهایم، گوشوارهام،
خلخالم، روسریام...
بابا!
تو چه شدی؟
تو کجایی؟
چرا رفتی؟
چرا دیگر نمیآیی؟
بیا! بیا بغلم کن!
بیا مرا بگیر و بگو غصه نخور رقیهام!
بگو من پیشت هستم!
بگو خودم به حسابشان میرسم!
بابا...
رقیهات دیگر نا ندارد...
دیگر جان ندارد...
دیگر قلبش توان ندارد...
#آسمان_محرم
#نوشته_قلبم
[ حنیفا ]
-
شب ِچهارم ِمحرم:
[ جناب ِحر ابن یزید ریاحی ]
قدیمیها، راست میگفتند
ادب، آدمی را نجات میدهد.
باورمان نمیشد تا این که حر به ما این جمله را فهماند..
.
حر متعلق به یزید بود،
اما ذات و اخلاقش متعلق به اهل بیت.
ادب و شعور و احترامش به مادر،
درسی بود در تمام عمرش، به خوبی در زندگی پیاده کرده بود...
اما اینبار فرق داشت...
کاروان کوچک امام را، که نیمی از آنان، کودکانی تازه شکفته بودند،
اسیر زمینی بیآب و علف کرده بود.
باید هم نفرین امام نصیبش میشد:
مادرت به عزایت بنشیند ای حر!
رگ غیرت آزاده مرد جوشید. میخواست همین جمله را نیز حوالهی حسین کند،
اما... اما... مادر حسین؟!
دختر پیغمبر؟! بریده باد زبانش اگر ناسزایی به سرور زنان عالم گوید!
اصلا میدانست با که میخواهد مقابله کند؟ با حسین! با نوهی رسول...
.
با سپر و شمشیر در دستش، زانو زد رو به حسین...
پشیمان بود، پشیمان...
لطف حسین را دیده بود،
لطفش حتی شامل حال اسبان سپاهیان حر هم شده بود!
اگر ذرهای میدانست قرار است قطرهای از خون پسر دختر خیرالبشر بر این زمین ریخته شود، دمی نمیگذاشت حسین پایش را بر نینوا بگذارد.
.
از قفس یزید بیرون پرید،
و شد اولین آزاده در آغوش حسین...
#آسمان_محرم
#نوشته_قلبم