eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
81 دنبال‌کننده
200 عکس
18 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
ـقاچ ک‍🍋‍🟩ـتاب روح آدمی ممکن است با یکی از این سه ویران شود: با آن‌چه دیگران در حق تو می‌کنند، با آن‌چه دیگران وادارت می‌کنند در حق خودت بکنی و با آن‌چه خودت داوطلبانه با خودت می‌کنی. ـکتآب‍:هیاهوی زمان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خونـه درختے
روز چهارم مهمونی
حاشیه‌های یک کتاب باز
روز چهارم مهمونی #دورهمی
「امروز او را دیدم」 امروز او را دیدم. در ایستگاه مترو، جمعیت موج می‌زد. همیشه همین‌طور بود. ابتدا خیال کردم اشتباه می‌بینم، اما خودش بود. از صد فرسخی هم می‌شناختمش؛ موهای طلایی‌اش که همیشه روی چشم‌های خاکستری‌اش می‌افتاد، انگشتان باریکی که دور موهایم حلقه می‌شدند و آن سویشرت مشکی... خودم برای تولدش خریده بودم. برخورد رهگذری به کیفم مرا به خود آورد. سر چرخاندم و دوباره نگاه کردم، اما او میان جمعیت گم شده بود. قطره‌ای اشک روی انگشتر نقره‌ای‌ام چکید؛ همان که او برایم خریده بود. چشم‌هایم را بستم و سعی کردم فراموشش کنم. وقتی چشم باز کردم، درست روبه‌رویم بود. سوار مترو شد. خواستم قدمی به سمتش بردارم، اما پاهایم از حرکت بازماندند. از پشت شیشه‌ی مترو به طرفم برگشت، برایم دست تکان داد و لبخند زد. کیفم از دستم افتاد. او سه سال پیش مرده بود. ایستگاه دور سرم چرخید. صداها یکی‌یکی محو شدند. -«مرده؟... داشته کجا رو نگاه می‌کرد؟» -«زن بیچاره...» سرم را چرخاندم. آدم‌ها را دیدم که دور چیزی جمع شده بودند. قدمی به عقب رفتم. زنی زیر قطار افتاده بود. بخشی از جمجمه‌اش درهم شکسته بود و خون روی ریل‌ها جاری می‌شد. نگاهم به دست‌هایم افتاد. خون... خون من!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ناخوشیها از دل بی ذوق ماست،،،،، ذوق اگر باشد همه دنیا خوش است ‍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/112100264/1033 🫂❤️ هر جوری که دوست داری صدایم کن عزیز 🙂 اسمم زهراست، اما نوشته‌هایم رو با اسم زن و پروانه‌ی مرداب می‌شناسن.
هدایت شده از خونـه درختے
روز پنجم مهمونی
حاشیه‌های یک کتاب باز
روز پنجم مهمونی #دورهمی
آن‌که پشت سرم بود... او پشت سرم بود. با خودم تکرار کردم. ـ «آروم باش... آروم.» اما نمی‌توانستم. انگشتانم را با تمام توان مشت کرده بودم و می‌دویدم. یخ‌های دریاچه زیر پاهایم ترک برمی‌داشتند، اما من همچنان می‌دویدم. صدای قدم‌هایش در گوشم می‌پیچید. محکم قدم برمی‌داشت و با هر قدمش، صدای ترک‌خوردن یخ‌ها بلندتر می‌شد. با دیدن سوسوی چراغ، نفسی را که در سینه حبس کرده بودم، بیرون دادم و دوباره به دویدن ادامه دادم. وقتی به کلبه‌ی چوبی رسیدم، به پشت سرم نگاه کردم. نور ماه روی برف‌ها می‌تابید و سایه‌های کج‌ومعوج درختان را روی آن‌ها می‌انداخت. خبری از او نبود. دستگیره را چرخاندم و خودم را به داخل کلبه انداختم. انگشتانم می‌لرزیدند و قلبم تندتر می‌زد. کلید را چرخاندم و در را قفل کردم. به سمت پنجره‌ها رفتم و آن‌ها را بستم. پرده‌ی سبز مخملی را کشیدم و با خودم گفتم:« تا فردا صبح همه‌چیز درست می‌شه.» وقتی سرم را بالا آوردم، او را دیدم. نگاهم روی آینه‌ی کدر ثابت ماند. درست پشت سرم ایستاده بود و به من لبخند می‌زد. عقب‌عقب رفتم تا جایی که پاهایم به میز چوبی برخورد کرد. درد در بدنم پیچید. لبم را گاز گرفتم و انگشتانم را روی میز به حرکت درآوردم. او هنوز همان‌جا بود و به چشم‌هایم زل زده بود. پیدایش کردم. نوک انگشتم به سطح سرد فلزی‌اش خورد. برش داشتم. فریاد زدم:«جلو نیا! وگرنه می‌کشمت!» خندید و دست‌هایش را بالا آورد. سپس به در تکیه داد. پوزخند زد. ـ«توی چشم‌هات ترس رو می‌بینم... تو که می‌دونی آدم وقتی بترسه چه شکلی می‌شه، مگه نه؟» سرم را تکان دادم. دستم را دور چاقوی کاغذبری محکم‌تر کردم و گفتم:«نه!» دست‌هایش را در جیب‌هایش فرو برد و ادامه داد:«چقدر اینجا سرده... جای خوبیه برای دفن جنازه، مگه نه؟» چیزی نگفتم. قدمی به سمتم برداشت و دستی به موهای پرپشتش کشید. ـ «جوابم رو ندادی. تو چشم‌های ترسیده رو می‌شناسی، درسته؟ اسم اولین قربانیت چی بود؟ الکس... سازمان دستور داده بود بی‌سروصدا کشته بشه. تو هم بهش سم دادی. فکر می‌کردی برای کشورت داری این کار رو می‌کنی.» آب دهانم را قورت دادم. ـ «طفلکی، با اینکه می‌دونست سم توی غذاشه، مجبور بود بخورتش... قربانی بعدی، بعدی و بعدی... دیگه آمارش از دستت در رفته، هوم؟» فریاد زدم. ـ «خفه شو!» خندید و دوباره دستش را بالا آورد. ـ «تو عاشق دختر بچه‌هایی...» زمزمه کردم:«بس کن.» جلوتر آمد. ـ «وقتی چشم‌های معصوم اون دخترا رو دیدی، چه حسی داشتی؟ گناه؟ شرم؟ تو برای سازمانی کار می‌کردی که صدها دختر رو توی اون جزیره‌ی لعنتی اسیر کرده بود...» خم شدم. زانوهایم با شتاب روی کف چوبی کلبه فرود آمدند و صدای توخالی‌شان در فضا پیچید. یاد چشم‌هایشان افتادم. ترس در مردمک‌هایشان موج می‌زد. شاید بزرگ‌ترینشان سیزده سال بیشتر نداشت. ـ« تو رو خدا، بس کن...» نزدیک‌تر شد. بوی تلخ عطرش در بینی‌ام پیچید. چشم‌های معصوم و آبی خواهرم را به یاد آوردم؛ همان لبخند همیشگی‌اش را... ـ«اون روز یاد خواهرت افتادی؟ همون خواهری که به خاطر اون مرد عوضی، توی چهارده‌سالگی خودکشی کرد.» دستم را بالا آوردم. نفس‌نفس می‌زدم. چاقو را در شکمش فرو بردم. اما خون از لباس خودم چکید. سرم را پایین انداختم و به چاقویی که در شکمم فرو رفته بود، خیره شدم. دوباره سرم را بالا آوردم. او رفته بود؛ گویی اصلاً آنجا نبود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا