حاشیههای یک کتاب باز
روز پنجم مهمونی #دورهمی
آنکه پشت سرم بود...
او پشت سرم بود.
با خودم تکرار کردم.
ـ «آروم باش... آروم.»
اما نمیتوانستم. انگشتانم را با تمام توان مشت کرده بودم و میدویدم.
یخهای دریاچه زیر پاهایم ترک برمیداشتند، اما من همچنان میدویدم.
صدای قدمهایش در گوشم میپیچید. محکم قدم برمیداشت و با هر قدمش، صدای ترکخوردن یخها بلندتر میشد.
با دیدن سوسوی چراغ، نفسی را که در سینه حبس کرده بودم، بیرون دادم و دوباره به دویدن ادامه دادم.
وقتی به کلبهی چوبی رسیدم، به پشت سرم نگاه کردم. نور ماه روی برفها میتابید و سایههای کجومعوج درختان را روی آنها میانداخت.
خبری از او نبود.
دستگیره را چرخاندم و خودم را به داخل کلبه انداختم. انگشتانم میلرزیدند و قلبم تندتر میزد. کلید را چرخاندم و در را قفل کردم. به سمت پنجرهها رفتم و آنها را بستم. پردهی سبز مخملی را کشیدم و با خودم گفتم:« تا فردا صبح همهچیز درست میشه.»
وقتی سرم را بالا آوردم، او را دیدم.
نگاهم روی آینهی کدر ثابت ماند. درست پشت سرم ایستاده بود و به من لبخند میزد.
عقبعقب رفتم تا جایی که پاهایم به میز چوبی برخورد کرد. درد در بدنم پیچید. لبم را گاز گرفتم و انگشتانم را روی میز به حرکت درآوردم. او هنوز همانجا بود و به چشمهایم زل زده بود.
پیدایش کردم.
نوک انگشتم به سطح سرد فلزیاش خورد. برش داشتم.
فریاد زدم:«جلو نیا! وگرنه میکشمت!»
خندید و دستهایش را بالا آورد. سپس به در تکیه داد.
پوزخند زد.
ـ«توی چشمهات ترس رو میبینم... تو که میدونی آدم وقتی بترسه چه شکلی میشه، مگه نه؟»
سرم را تکان دادم. دستم را دور چاقوی کاغذبری محکمتر کردم و گفتم:«نه!»
دستهایش را در جیبهایش فرو برد و ادامه داد:«چقدر اینجا سرده... جای خوبیه برای دفن جنازه، مگه نه؟»
چیزی نگفتم.
قدمی به سمتم برداشت و دستی به موهای پرپشتش کشید.
ـ «جوابم رو ندادی. تو چشمهای ترسیده رو میشناسی، درسته؟ اسم اولین قربانیت چی بود؟ الکس... سازمان دستور داده بود بیسروصدا کشته بشه. تو هم بهش سم دادی. فکر میکردی برای کشورت داری این کار رو میکنی.»
آب دهانم را قورت دادم.
ـ «طفلکی، با اینکه میدونست سم توی غذاشه، مجبور بود بخورتش... قربانی بعدی، بعدی و بعدی... دیگه آمارش از دستت در رفته، هوم؟»
فریاد زدم.
ـ «خفه شو!»
خندید و دوباره دستش را بالا آورد.
ـ «تو عاشق دختر بچههایی...»
زمزمه کردم:«بس کن.»
جلوتر آمد.
ـ «وقتی چشمهای معصوم اون دخترا رو دیدی، چه حسی داشتی؟ گناه؟ شرم؟ تو برای سازمانی کار میکردی که صدها دختر رو توی اون جزیرهی لعنتی اسیر کرده بود...»
خم شدم. زانوهایم با شتاب روی کف چوبی کلبه فرود آمدند و صدای توخالیشان در فضا پیچید.
یاد چشمهایشان افتادم. ترس در مردمکهایشان موج میزد. شاید بزرگترینشان سیزده سال بیشتر نداشت.
ـ« تو رو خدا، بس کن...»
نزدیکتر شد. بوی تلخ عطرش در بینیام پیچید.
چشمهای معصوم و آبی خواهرم را به یاد آوردم؛ همان لبخند همیشگیاش را...
ـ«اون روز یاد خواهرت افتادی؟ همون خواهری که به خاطر اون مرد عوضی، توی چهاردهسالگی خودکشی کرد.»
دستم را بالا آوردم. نفسنفس میزدم.
چاقو را در شکمش فرو بردم.
اما خون از لباس خودم چکید.
سرم را پایین انداختم و به چاقویی که در شکمم فرو رفته بود، خیره شدم.
دوباره سرم را بالا آوردم.
او رفته بود؛ گویی اصلاً آنجا نبود.
هدایت شده از آقای ایکس
سلام به همه ی ایتایی های عزیز🌱
چالش داریممم😼
فرض مون اینه که شما رو گروگان گرفتن ☠
حالا به کدوم کاراکتر کتاب یا رمان خودتون/سریال و فیلم موردعلاقه تون
اعتماد دارید که بیاد و نجات تون بده؟!
و چرا اون رو انتخاب میکنید؟!
این پیام رو فور کنید یا تگش کنید و آدرس خونه تون رو برام بفرستید 🏠
ممبرهای عزیزمون هم میتونن شرکت کنن🫶🏻
و ما هم پیام تون رو توی آقای ایکس فور میکنیم🦦
حاشیههای یک کتاب باز
سلام به همه ی ایتایی های عزیز🌱 چالش داریممم😼 فرض مون اینه که شما رو گروگان گرفتن ☠ حالا به کدوم کا
اگه از بین نوشتهها خودم باشه بیشک پسر عزیزم صابر، اما بین شخصیتها کتابی تام دوستدار رو انتخاب میکنم.(درسته که روانی هست اما اینقدر باهوش هست که نجاتم بده😂)
از سریال هم برلین در خانه کاغذی (این ممکن نجات ندم اما هم باهوش هست و هم بازی با کلمات رو بلده اینطوری حوصلهم سر نمیره🙃)
اینطوری که غر میزنم
شکایت میکنم از زندگی
بعد عذابوجدانم میگیرم
و میگم چرا همش غر میزنی؛)
کتاب «دزیره»، جدا از اینکه یک رمان خوب و عاشقانه است، و جدا از اینکه بخشی از تاریخ فرانسه را روایت میکند، یک سرگذشت عجیب و شگفتانگیز هم هست.
شما پسری از یک خانواده فقیر هستید که برادرتان به خاطر جهیزیه، با دختر یک تاجر پارچه ازدواج میکند. شما عاشق خواهر او، دزیره، میشوید. اما سرنوشت شما را از هم جدا میکند.
شما که همان ناپلئون هستید، امپراتور فرانسه میشوید. و آن دختر، با یک ژنرال ازدواج میکند. ژنرالی که بعدها مارشال میشود و سپس به عنوان ولیعهد سوئد انتخاب میشود. و دزیره... ملکه سوئد میشود.
خدا یک زندگی افسانهای برای این دختر خلق کرده است!)
حاشیههای یک کتاب باز
روز ششم مهمونی #دورهمی
「دفترچه قرمز」
امروز پدر این دفترچه را به من هدیه داد.
از او پرسیدم: «با این دفترچه چه کار کنم؟»
خندید، دستی به تاجش کشید و گفت: «از چیزهایی بنویس که نمیتوانی به کسی بگویی، وارث سرزمینم.»
پس تصمیم گرفتم قصهی دو فرزند یک امپراتور را در این دفترچه بنویسم.
***
روزی روزگاری، در سرزمینی دور، پادشاهی به همراه همسرش زندگی میکرد. او میان مردم سرزمینش به پادشاه عادل معروف بود. پادشاه پس از سالها درمان به دست پزشکان و جادوگران، صاحب دو فرزند شد. دختری و پسری که هر دو در یک شب و در یک ساعت، همزمان با کامل شدن ماه، به دنیا آمدند.
پادشاه با شنیدن این خبر فرمان داد صد هزار اسیر جنگی را آزاد کنند و جشنی برای فقیران شهر برپا شود.
همهچیز خوب پیش میرفت تا اینکه دختر و پسر بزرگ شدند. روزی که برای بازی بیرون رفته بودند، ناگهان برف شروع به باریدن کرد و پردهای سپید بر زمین کشید. خدمتکاران با شتاب سرگرم جمعکردن وسایل شدند.
صندلیها، میزها و غذاهای رنگارنگ، یکییکی در گاریها جا گرفتند و خیلی زود همهچیز برای بازگشت به قصر آماده شد. اما دختر پادشاه نمیخواست به قصر برگردد؛ او عاشق دانههای برف بود.
پس همین که حواس خدمتکاران پرت شد، دست برادرش را گرفت و آرامآرام از آنها دور شد. آنقدر رفتند تا به پشت تپهای بزرگ رسیدند؛ جایی دور از چشم سربازان و خدمتکاران.
دختر نفس عمیقی کشید و خندید:«خوب از دستشون فرار کردیم.»
پسر ابروهایش را درهم کشید و گفت:«کار درستی نکردیم... من برمیگردم.»
از جایش بلند شد و در جواب سربازانی که نامش را صدا میزدند، فریاد زد: «من اینجام!»
دختر لبش را کج کرد و ادایش را درآورد.
پسر گفت:«حواست باشد داری ادای ولیعهد مملکت رو درمیآوری.»
دختر پوزخندی زد و گفت: «اشتباه نکن، دارم ادای یک میمون رو درمیآورم. تا حالا کسی بهت گفته با اون دهان گندهات شبیه میمون هستی؟»
پسر فریاد زد: «اوژنی! یک روز این زبان درازت رو از دهنت میکشم!»
دختر خندید و گفت: «پس تا آن روز صبر میکنم، برادر عزیزم.»
پسر انگشتانش را مشت کرد و با مشت به سینهی دختر کوبید. دختر تلوتلو خورد و عقب رفت. لحظهای بدنش در هوا معلق ماند، بعد با شتاب از تپه پایین افتاد. خون، برفها را سرخ کرد. صداها کمکم در گوش دختر محو شدند: -«شاهزادهخانم... اوژنی... معذرت...»
چشمهایش بسته شدند. دختر برای همیشه بینایی یکی از چشمهایش را از دست داد.
***
سالها گذشت و کشور درگیر جنگی بزرگ و خونین شد.
سربازان دشمن تا یکقدمی پایتخت رسیده بودند. ولیعهد ناچار به فرار شد. او با اندکی دارایی و خواهری که خودش نابینایش کرده بود، بهسوی جنگلها تاخت.
دوباره به همان تپه رسیدند. ولیعهد ایستاد و به بقایای شهرش خیره شد. دختر آرام به او نزدیک شد. خاطرات کودکی در ذهنش جان گرفت. روزهایی که با ولیعهد در آنجا بازی میکرد، صدای خندههایشان و آن دعوای تلخ...
سالها بود که منتظر این لحظه بود.
خنجرش را برداشت و با شتاب در قلب ولیعهد فرو کرد. ولیعهد خم شد و از درد به خود پیچید. چند قدم عقب رفت و از بالای تپه سقوط کرد.
همهچیز تمام شده بود. ولیعهد کشته شد و دختر از کشورش گریخت.
سالها بعد، قدرت بار دیگر به خاندان دختر بازگشت. پادشاه او را ولیعهد خواند.
و اکنون، او تنها راز مهم زندگیاش را در این دفترچه مینویسد.