eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
79 دنبال‌کننده
197 عکس
18 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خونـه درختے
حاشیه‌های یک کتاب باز
این تصویر من رو یاد یکی از پیرنگ‌ها کتاب‌ها انداخت و برای همین تصمیم گرفتم اون رو به سبک خودم با پایان و داستانی متفاوت بازنویسی کنم، اما از اونجایی که طولانی بود من فقط صحنه‌های اصلی داستان رو نوشتم.
حاشیه‌های یک کتاب باز
دروغ دروغ، دروغ، دروغ، دروغ... و باز هم دروغ. با خودم گفتم: «دوباره پنج تا دروغگو دور هم جمع می‌شن.» و بعد بوی سیب را وارد ریه‌هایم کردم. شاید آدم حق داشت که به خاطر این میوه رانده شود. گازی به سیب ترش زدم و از پنجره‌ی تاکسی به بیرون چشم دوختم. باد در میان چمنزارها می‌گذشت و صورتم را قلقلک می‌داد. هیچ‌وقت ناتان را درک نکردم. زندگی دور از آدم‌ها، در اسکله‌ی متروکه‌ای که کیلومترها از شهر دور بود. تاکسی ایستاد و صدای گوش‌خراشش در گوش‌هایم طنین انداخت. چنگی به کوله‌ام زدم و آرام پیاده شدم. چشم چرخاندم. سوسوی چراغ خانه‌ی ناتان از میان چمنزارها به چشم می‌خورد. البته اگر بشود اسمش را خانه گذاشت؛ آن‌جا فقط یک سالن ورزشی متروکه بود. قدم برداشتم و دست یخ‌زده‌ام را روی در گذاشتم. در با صدای بدی باز شد. دوباره صدای آن خنده‌ها در گوشم پیچید. صدای خنده‌ی بی‌پروای زین‌شاه... دستم را روی نرده‌های فلزی گذاشتم و آهسته قدم برداشتم. من آخرین نفر بودم. از پشت پنجره، در سایه، چهار نفرشان را دیدم. دور آتش حلقه زده بودند، دقیقاً مثل آن شب. -«سلام...» *** نفسم بند آمد. شمرده‌شمرده گفتم: «چی؟» ناتان تکرار کرد: «می‌خوان نزدیک دریاچه یه اردوگاه تفریحی درست کنن.» چشم چرخاندم. همه به ناتان خیره شده بودیم. سکوت، همه‌جا را فرا گرفته بود. ادوارد سرفه‌ای کرد و حرفی که همه منتظرش بودیم را به زبان آورد: -«یعنی ممکنه محمد رو پیدا کنن؟» خاطرات بی‌اجازه به سمتم هجوم آوردند. آن شب، برف می‌بارید. ما مست بودیم. پنج جوان مست و کله‌خراب که فقط به دنبال تفریح بودیم. همه‌اش نقشه‌ی آنتوان بود. مدت‌ها بود که در فکر محمد بود؛ پسر ساکت خوابگاه که توی هیچ جشنی شرکت نمی‌کرد، هیچ‌وقت مست نمی‌شد و به قول کلر، ضدحال بود. -«لی، داری به چی فکر می‌کنی؟» با صدای ناتان به خودم آمدم و نگاهم را از شعله‌های نارنجی به چشمان آبی‌اش دوختم. -«گنده‌اش بزنن.» کلمات انگار از ته چاه بیرون می‌آمدند. مدت‌ها بود که سعی کرده بودم آن شب را فراموش کنم. -«بعدی... بعدی... بعدی...» به محض اینکه خاطره‌ای می‌آمد، این کلمه‌ی جادویی را می‌گفتم و بعد آن خاطره می‌رفت. گویی اصلاً نبود. اما وجود داشت. ما آن کار را کرده بودیم. زین‌شاه او را به سر قرار آورده بود. به بهانه‌ی درس... وقتی به آنجا رسید، چهره‌اش ترس را فریاد می‌زد. مردمک چشم‌هایش مدام تکان می‌خورد و به ما نگاه می‌کرد. بریده‌بریده گفت: «شما؟ زین... اینجا... چه خبره؟» خندیدم. اول ناتان شروع کرد. با بی‌رحمی، کلمات را به زبان آورد. بعد ادوارد و کلر... او تقلا کرد. بین مشت و لگدهای ما دست و پا زد. خونش در میان انگشتانمان جاری شد. ما نمی‌دانستیم. قسم می‌خورم که نمی‌دانستیم. او بیماری قلبی داشت. ناگهان افتاد و خون از میان دندان‌هایش روی زمین چکید. دست لرزانم را روی گردنش گذاشتم. نمی‌زد. هیچ اثری از نبضش نبود. ما ترسیده بودیم. نمی‌توانستیم اجازه بدهیم که او ما را نابود کند... صدای ناتان در سالن پیچید. خیال کردم اشتباه شنیدم. -«چی؟» ناتان زبانش را گاز گرفت و تکرار کرد:«من کشتمش.» خندیدم:«ما هممون مقصر بودیم.» ناتان دست‌های لرزانش را روی سرش گذاشت و دهان باز کرد، اما چیزی نگفت. پوزخند زد. -«مسخره‌ست... اون زنده بود. وقتی توی صندوق عقب گذاشتمش، بدنش تکون خورد...» -«می‌فهمی چی می‌گی، ناتان؟» صدای آنتوان بود. -«می‌فهمم... این حقیقته.» از جایش بلند شد. خودش را به کنج دیوار رساند و مثل جنینی به خودش پیچید. - «من ترسیده بودم... فقط صندوق رو بستم و بعد طبق نقشه توی دریاچه انداختمش.» زین از جایش بلند شد، به سمت ناتان هجوم برد و یقه‌اش را محکم گرفت و فریاد زد:«تو چه غلطی کردی... ابله!» انگشتانش را مشت کرد و محکم به شکم ناتان زد. خواستم حرکتی کنم، اما بدنم منقبض شده بود. نبض شقیقه‌امزین دوباره دستش را بالا آورد، اما با صدای ادوارد متوقف شد. -«بس کنید... توی اون اتفاق، ما همه مقصر بودیم. شوخی مسخره‌ای بود. حالا هم بهتره که پشت هم باشیم.» سالن دوباره ساکت شد. فقط صدای باد بود که به درهای زنگ‌زده می‌کوبید و صدایی شبیه ناله از میان شکاف‌های دیوار می‌گذشت. همه ما می‌دانستیم که دوباره بازی دروغ شروع شده بود. همه ما دروغ‌گو بودیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام خوشحال میشم اینجا ببینمتون. https://eitaa.com/IIsolophilia ... عضو شدم 🌱✨
هدایت شده از Amir Empire
و این هم دومین تقدیمی امپراتوری من.😼 این پیام رو فور بزنید چنلتون و لینکش رو این‌جا برام بفرستید تا صحنه کشته شدنتون در یک جنگ قرون وسطی رو بنویسم.🔥🗡 (لطفا فور بزنید ممبر می‌خوام)
حاشیه‌های یک کتاب باز
امشب آخرین روز از دورهمی خونه درختی هست. به همین مناسبت از روی صندلی‌ام بلند میشم و با قاشق چایخوری ضربه‌ای به فنجانم می‌زنم. صداها می‌خوابد. شمرده‌شمرده میگم:«امم... چیزه... خیلی خوب؛ آرگون ایده‌ات خفن بود بعد از یه مدت دوباره شروع کردم به نوشتن. خیلی خیلی ممنونم 🤍✨ دوستان شما واقعاً هنرمندید. خودتون فوق‌العاده‌‌اید و متن‌هاتون... یه دنیای دیگه‌ست. خوشحالم که کنار شما بودم.»
در این دنیا اگر غم هست.. صبوری کن، خدا هم هست🌱💫 ‍
https://eitaa.com/ocean_gaia/2884 می‌تونم ازتون خواهش کنم این پست رو به خودتون بگیرید:)
https://eitaa.com/ocean_gaia/2915 خوب؟ اختیار دارید در این مدت از خوندن متن‌ها شما لذت بردم و باید بگم محشره بود🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا