ـقاچ کـ🍨ــتاب
مادر میگوید با دانستن ابعاد دقیق هرچیز میتوان آن را فتح کرد. میگوید باید خانه را فتح کرد. منظورش از فتح کردن قابل سکونت کردن است. اصولاً دربارۀ هرچیزی که باید مالک شود یا به کنترل خودش دربیاورد همین را میگوید. مثلاً وقتی بیدلیل غمگین میشود و چند روزی توی خودش فرو میرود عاقبت که با خودش میجنگند و از لاکش بیرون میآید، میگوید خودش را فتح کرده. بعد از چند هفته کار، داروی جدیدی را که غالباً پماد است به عمل میآورد میگوید آن را فتح کرده. در اصل این را از گوته یاد گرفته که جایی میگوید اگر میخواهید انسانی آزاده باشید باید هر روز آزادی خود را فتح کنید. باید اول فاتح خود بود، بعد خانه و بعد بقیۀ جهان. این یعنی باید دقیق به کوچکترین علائم بدن خود، تغییرات در وضع باغچه یا حیاط یا دیوار کوچه توجه کرد… باید همیشه به جزئیات دقت کرد. جزئیات اهمیتی ابدی دارند، چرا که تنها در صورت فهم آنها است که میتوان با کلیات و سرآخر با جهان هماهنگ شد.
کتآبـ:«راهنمای مردن با گیاهان دارویی»
حاشیههای یک کتاب باز
🎲 چالش اول تصور کن یک شیء بیجان در صحنهای شاهد یک اتفاق بزرگ، عاشقانه یا تراژیک است. اما نکته این
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
دنیای آنها موازی دنیای من بود، شب بود یا روز، سرد بود یا گرم، درد داشت یا نه، نمیدانم، نه واژه ها را درک میکنم نه زمان را، آخر چطور زمان را درک کنم وقتی حتی نمیدانم چیست؟
انگار باز هم چیزی که زندگی مینامید موافق میلش پیش نرفته بود، هرگز طبق میلش نبود، باز هم دنبالم در کابینتی میگردد که او من را در آن میگذاشت، چه کسی و چرا نمیدانم، فقط میدانم مرا مثل گنج پنهان میکرد و هرگز گنج کشف نمیشد البته تا ۳ ماه پیش، این روز ها هم خانه را زیر و رو میکند تا من را پیدا کند، بعد هم تا توان دارد و چشم هایش باز است من را درون حلقش پرتاب میکند، بعد خودش را روی زمین.
چند وقتی میشود که معتاد من شده، کلمه میگوید قرص میگوید، به دیوار نگاه میکند قرص میخورد، بغض میکند قرص میخورد، خوابش نمیآید قرص میخورد، میمیرد قرص میخورد، انگار بدون قرص نمیتواند زندگی کند، آخر هم کار دستش میدهم، آخر هم کار دستش دادم، بار آخر، قرص آخر را زود پیدا کرد، روبرویش بودم، چشم های سیاه، لب های سرخ، صورت پژمرده، قرص کثیف؛
دهانش را باز میکند، انگار درد دارد، نمیدانم چیست اما انگار درمانش من هستم، درون دستش جای میگرم جای دهانش، در زیر انگشتان سرد خُرد میشوم جای اسید های معده؛ خودش کار دست خودش داد، انگار تا خرخره پر از قرص بود شاید هم چیز دیگری، بالا نیاورد، خودش را خفه کرد، مرگ این است؟ چقدر بیصدا مرد، چقدر تنها و غمزده.
او مُرد در حالی که نجات روبهرویش می پوسید.
فقط یک سطح سرد و بیروح هستم اما این سکوت سنگین را حس میکنم
او هر روز جلوی من میایستد
با چشمانی که انگار تمام دنیایشان را در تاریکی گم کردهاند
هر روز ذرهای از آن دختر درخشان در اعماق من محو میشود
میخواهم سطح سردم را به پوست لرزانش نزدیک کنم
میخواهم گرمای لرزش شانههایش را در خود جذب کنم
اما اسیر این سکون مطلق هستم
محکوم به اینکه هر روز فروپاشی او را با دقت تمامتر دوباره و دوباره بازتاب دهم
او میگرید..
و من فقط مسیر حرکت قطرات اشک را روی سطح خود بازتاب میکنم
بدون اینکه بتوانم حتی یک بار آنها را از روی صورتش پاک کنم
_هاین
هدایت شده از Amir Empire
روز اول:
من شش وجه دارم و هیچکدامشان را نمیتوانم عوض کنم. آدمها اسمش را شانس گذاشتهاند؛ من اما فقط ضربهها را میشناسم، لرزش انگشتها را، گرمای کف دست را و صدای چوب را وقتی به آن برخورد میکنم.
صاحبم را خوب میشناسم. سالهاست مرا میان انگشتانش میچرخاند. وقتی خوشحال است، محکم پرتابم میکند؛ وقتی میترسد، چند لحظه بیشتر در مشتش نگهم میدارد. امشب، دستش سرد است و انگشتانش میلرزند.
صدای سکهها کمتر شده. صدای کشیدهشدن صندلیها روی زمین را میشنوم. هر بار که به میز میرسم، صدای خندهی مرد روبهرو بلندتر میشود. از تعداد سکههایی که به من میخورند، میفهمم صاحبم یکییکی آنها را از دست میدهد.
مرا برمیدارد.
«این یکی آخرشه.»
کف دستش برای لحظهای دورم بسته میشود. بعد رها میشوم.
ضربهای به پهلویم میخورد. میچرخم، به سطح سخت میز برخورد میکنم و چند بار قل میخورم تا بالاخره میایستم.
دو.
سکوتی کوتاه.
بعد صدای خنده.
صاحبم مرا برمیدارد و آنقدر محکم فشارم میدهد که لبههایم در پوستش فرو میروند. نمیفهمم چرا عصبانی است. من همان تاسم. همان شش وجه، همان نقطهها، همان وزنی که از روز اول داشتهام. هفتهی پیش، وقتی شش آوردم، صدای خندهاش تا مدتها در گوشم مانده بود. آن روز مرا بوسید و گفت خوشیمنم.
حالا مرا روی میز میکوبد.
صدای مرد روبهرو میآید: «دیگه چیزی نداری که شرط ببندی.»
صاحبم مدتی ساکت میماند. بعد مرا برمیدارد و میان انگشتانش میچرخاند؛ همان حرکت همیشگی، اما این بار دستش میلرزد.
سرانجام مرا روی میز میگذارد و از جای خود بلند میشود. صدای قدمهایش دور میشود؛ آهسته، نامنظم و سنگین.
من همانجا میمانم. کسی مرا برنمیدارد. سکهها جمع میشوند، صندلیها عقب میروند و صدای در میآید.
نمیدانم صاحبم کجا میرود. نمیدانم چرا دیگر برنمیگردد. من فقط میدانم که بارها از دستش افتادهام و هر بار دوباره برداشته شدهام.
تا امشب.
من تمام شب افتادم؛ اما انگار این صاحبم بود که هر بار سقوط کرد.
هدایت شده از ♪ دنیایی برای سایه ها ♪
بار دیگر الکل درونم را سر کشید و با صدایی ناله مانند آه کشید ، هر وقت به اینجا می آمد همینطور میشد مرا به زمین نمیگذاشت تا که از شدت نوشیدن بیهوش میشد.برایم سوال بود چرا فقط با من مینوشد؟
از سال پیش که پیدایش شده بود با اولین نگاه به صاحب بار گفت که در لیوانی که شفاف است و لبه ی آن لب پر شده برایش نوشیدنی بریزد.تا آن زمان کس دیگری از من استفاده نمیکرد ، لیوان شکسته که به درد نمیخورد . اما او بی توجه به شکستگی روی بدنه ام هر هفته به اینجا می آمد و با من مینوشید .هنگام نوشیدن همیشه خیره به شکستگی مثلثی مانند روی لبه ام میشد و با لبخند جرعه ای دیگر سر می کشید . انگار که چیزی درون من او را به خنده وا میداشت. برایم عجیب بود .
مردم از لیوان های شکسته متنفر اند ، میگویند بد شانسی می آورد و نحس است . به درد نخور است ، دهان را زخمی می کند . طی این سال ها باورم شده بود برای لیوان بودن ساخته نشده ام باید دکوری روی میز باشم و همیشه خیره به نگاه های انزجار آورشان باشم.ولی بعد از دیدن او همه چیز عوض شد . همه فکر میکردند که من چه لیوان خاصی هستم که او هر هفته فقط با من مینوشد.
کم کم شادی درونم رخنه کرد ولی دیری نپایید که آن روز فرا رسید .
آشفته تر از قبل زودتر از موعد هر هفته اش وارد شد. عصبانی و نالان نوشیدنی سفارش داد ، اولین دفعه بی وقفه نوشیدنی درونم را سر کشید امان نداد و دومی را خواست ، از غوغای درونش ، درونم غوغا شده بود.
مرا با شدت زمین زد و سومی را خواست ، صاحب بار متعجب سومی را هم برایش پر کرد . مرد مرا دوباره زمین زد و طلب چهارمی را کرد اما اینبار صاحب بار پاسخ نداد. مرد فریاد کشید اما صاحب بار مخالفت کرد . مرد مرا محکم تر به میز کوبید . ترکی که از شکستگی ام بر جای مانده بود بزرگتر شد. صاحب بار با اکراه دوباره مرا پر کرد و به مرد داد .مرد تا لب هایش را به لبه ام زد لبش بریده شد . خون درونم ریخت و میز را قرمز رنگ کرد، مرد با خشمی افزون مرا پرت کرد . به دیوار خوردم . شکستم . خورد شدم . تکه هایم گونه اش را خراش داد .اخم کرد. خون روی گونه اش را پاک کرد . اما ماجرا همینجا تمام نشد ، مردی از پشت سرش تکه ای من را برداشت و میان دنده های مرد فرو کرد . مرد دوباره اخم کرد ، درد میکشید . مرد تکه ام را از میان دنده هایش بیرون کشید . مرد نفسش در هم پیچید . روی زمین افتاد . تقلا می کرد برای زنده ماندن...
من او را کشتم...
نتوانستم کاری برایش بکنم...
هیچکدام نتوانستیم ...
نه من برای او ...
و نه او برای من ...
هر دو آن روز تمام شدیم ...
این پایانی بود که دوستش نداشتیم ...
#چالشاول
#سباستینمککویین
هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی٭
ساعت آخرین وداع
سالها بود که زمان را میشمردم. ثانیهها را یکی پس از دیگری از میان دندههایم عبور میدادم و عقربههایم را، بیاعتنا به طلوعها و غروبها، به جلو میراندم. برای من، جهان چیزی جز رفت و آمد منظم ثانیهها نبود. تا آنکه روزی، زنی که چشمانی از دریایی طوفانی داشت، مرا در میان انگشتانش گرفت و برای نخستینبار، زمان از نظرم چیزی بیش از حرکت عقربهها شد.
او مرا به مردی هدیه داد که همیشه زودتر از موعد به دیدارش میآمد.
از آن روز به بعد، صدای باز شدن درپوشم با ضربانهایی همراه میشد که از پشت جیب کت مرد به بدنهی فلزیام میرسیدند. هر بار که زن میخندید، مرد مرا بیرون میآورد و به صفحهام نگاه میکرد؛ اما هیچگاه نمیتوانستم بفهمم چرا، با وجود آن همه نگاه کردن، باز هم عقربههایم را نادیده میگرفت و دقیقههای بیشتری کنار او میماند.
شاید زمان برای او هم معنای دیگری داشت.
آن شب، باران میبارید.
قطرات آب بر شیشهی پنجره میلغزیدند و صدای برخوردشان با سقف، در فضای کوچک اتاق میپیچید. مرد مرا از جیبش بیرون آورد. انگشتانش سرد بودند و لرزش خفیفی داشتند. درپوشم را گشود و به صفحهام خیره شد.
عقربههایم به ساعت یازده و پنجاهوهفت دقیقه اشاره میکردند.
زن روبهرویش ایستاده بود. صدایش را نمیفهمیدم، اما لرزشش از میان هوا به بدنهام میرسید. مرد چیزی گفت و زن سرش را پایین انداخت. قطرهای از چشمانش لغزید و بر دست مرد افتاد.
سپس چیزی را از گردنش باز کرد. زنجیری باریک با حلقهای کوچک که به آن آویخته بود.
مرد قدمی جلو رفت.
زن عقب کشید.
و برای نخستینبار، دستی که همیشه مرا با احتیاط نگه میداشت، چنان فشرده شد که لبههای فلزیام در پوستش فرورفتند.
صدای بسته شدن در، اتاق را لرزاند.
مرد تنها ماند.
مدتها مرا در دستش نگه داشت. نمیدانستم چرا مرا نمیبندد. چرا اجازه میدهد عقربههایم در برابر چشمانش حرکت کنند، وقتی نگاهش حتی یکبار هم از در بسته جدا نمیشود.
سرانجام، مرا روی میز گذاشت.
کنار پنجره بودم و میتوانستم انعکاس مبهم خودم را در شیشه ببینم. مرد روی صندلی نشست و سرش را میان دستانش گرفت. صدایی از او بلند شد؛ نامنظم، بریدهبریده و چنان ضعیف که فنرهای ظریفم نمیتوانستند معنایش را دریابند.
نیمهشب شد.
عقربههایم از دوازده گذشتند و من، طبق عادتم، به شمردن ادامه دادم.
یک دقیقه.
ده دقیقه.
یک ساعت.
مرد تکان نخورد.
سپیده که زد، صدای قدمهایی از راهرو آمد. در باز شد و مرد دیگری وارد اتاق شد. چیزی گفت. دستش را روی شانهی مرد گذاشت. سپس هر دو بهطرف پنجره رفتند.
از میان کلماتشان تنها چند واژه را میفهمیدم. واژههایی که معنایشان برای من، غریب بود.
«تصادف...»
«دیشب...»
«دیگه برنمیگرده.»
مرد روی زمین نشست.
و من، از روی میز، تنها شاهد فرو ریختن چیزی بودم که نمیتوانستم ببینمش.
روزها گذشتند. باران بند آمد. گردوغبار روی شیشهام نشست و صدای قدمهای مرد، هر روز آهستهتر به من رسید. دیگر مرا از جیبش بیرون نمیآورد. دیگر درپوشم باز نمیشد. تنها گاهی، انگشتانش روی زنجیرم میلغزیدند و بعد، سکوت دوباره اتاق را پر میکرد.
تا آنکه یک شب، مرا برداشت.
انگشت شستش روی شیشهام کشیده شد و لایهی نازک گردوغبار کنار رفت. عقربههایم ساعت دو و هفده دقیقه را نشان میدادند. مرد مدت زیادی به صفحهام نگاه کرد. سپس درپوشم را بست و مرا در جیب کتش گذاشت.
صدای قدمهایش در راهرویی طولانی پیچید.
پس از مدتی، دیگر صدایی نشنیدم.
نه قدمی. نه صدایی. نه حتی لرزشی که از ضربانهای آشنای سینهاش به من میرسید.
تنها تاریکی بود و سکوت.
تلاش کردم به کارم ادامه دهم. فنرهایم را به حرکت درآوردم و چرخدندههایم را چرخاندم. اما چیزی در سازوکارم گیر کرده بود. عقربههایم لرزیدند و سپس ایستادند.
ساعت دو و هفده دقیقه بود.
نمیدانستم مرد کجا رفته است. نمیدانستم آیا زن دوباره از آن در عبور خواهد کرد یا نه. حتی نمیدانستم چرا، پس از این همه سال، ناگهان دیگر قادر به شمردن ثانیههایم نبودم.
فقط میدانستم که زمانی، دستی گرم مرا نگه میداشت و صدایی آرام در نزدیکیام میخندید.
و حالا، در تاریکیه جیب کتی که دیگر هرگز تکان نمیخورد، برای نخستینبار چیزی را فهمیدم که هیچکدام از چرخدندههایم توان توضیحش را نداشتند.
گاهی زمان نمیگذرد. گاهی درست در لحظهای که چیزی را برای همیشه از دست میدهی، همانجا دفن میشود.
و من، ساعت کوچکی که تمام عمرش را صرف شمردن زمان کرده بود، سرانجام در ساعت دو و هفده دقیقه، معنای ایستادن را آموختم.
#چالشروزاول
#ریونا