eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
83 دنبال‌کننده
205 عکس
18 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بار دیگر الکل درونم را سر کشید و با صدایی ناله مانند آه کشید ، هر وقت به اینجا می آمد همینطور میشد مرا به زمین نمی‌گذاشت تا که از شدت نوشیدن بیهوش میشد.برایم سوال بود چرا فقط با من می‌نوشد؟ از سال پیش که پیدایش شده بود با اولین نگاه به صاحب بار گفت که در لیوانی که شفاف است و لبه ی آن لب پر شده برایش نوشیدنی بریزد.تا آن زمان کس دیگری از من استفاده نمی‌کرد ، لیوان شکسته که به درد نمی‌خورد . اما او بی توجه به شکستگی روی بدنه ام هر هفته به اینجا می آمد و با من مینوشید .هنگام نوشیدن همیشه خیره به شکستگی مثلثی مانند روی لبه ام میشد و با لبخند جرعه ای دیگر سر می کشید . انگار که چیزی درون من او را به خنده وا می‌داشت. برایم عجیب بود . مردم از لیوان های شکسته متنفر اند ، میگویند بد شانسی می آورد و نحس است . به درد نخور است ، دهان را زخمی می کند . طی این سال ها باورم شده بود برای لیوان بودن ساخته نشده ام باید دکوری روی میز باشم و همیشه خیره به نگاه های انزجار آورشان باشم.ولی بعد از دیدن او همه چیز عوض شد . همه فکر می‌کردند که من چه لیوان خاصی هستم که او هر هفته فقط با من می‌نوشد. کم کم شادی درونم رخنه کرد ولی دیری نپایید که آن روز فرا رسید . آشفته تر از قبل زودتر از موعد هر هفته اش وارد شد. عصبانی و نالان نوشیدنی سفارش داد ، اولین دفعه بی وقفه نوشیدنی‌ درونم را سر کشید امان نداد و دومی را خواست ، از غوغای درونش ، درونم غوغا شده بود. مرا با شدت زمین زد و سومی را خواست ، صاحب بار متعجب سومی را هم برایش پر کرد . مرد مرا دوباره زمین زد و طلب چهارمی را کرد اما اینبار صاحب بار پاسخ نداد. مرد فریاد کشید اما صاحب بار مخالفت کرد . مرد مرا محکم تر به میز کوبید . ترکی که از شکستگی ام بر جای مانده بود بزرگتر شد. صاحب بار با اکراه دوباره مرا پر کرد و به مرد داد .مرد تا لب هایش را به لبه ام زد لبش بریده شد . خون درونم ریخت و میز را قرمز رنگ کرد، مرد با خشمی افزون مرا پرت کرد . به دیوار خوردم . شکستم . خورد شدم . تکه هایم گونه اش را خراش داد .اخم کرد. خون روی گونه اش را پاک کرد . اما ماجرا همینجا تمام نشد ، مردی از پشت سرش تکه ای من را برداشت و میان دنده های مرد فرو کرد . مرد دوباره اخم کرد ، درد می‌کشید . مرد تکه ام را از میان دنده هایش بیرون کشید . مرد نفسش در هم پیچید . روی زمین افتاد . تقلا می کرد برای زنده ماندن... من او را کشتم... نتوانستم کاری برایش بکنم... هیچکدام نتوانستیم ... نه من برای او ... و نه او برای من ... هر دو آن روز تمام شدیم ... این پایانی بود که دوستش نداشتیم ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ساعت آخرین وداع سال‌ها بود که زمان را می‌شمردم. ثانیه‌ها را یکی پس از دیگری از میان دنده‌هایم عبور می‌دادم و عقربه‌هایم را، بی‌اعتنا به طلوع‌ها و غروب‌ها، به جلو می‌راندم. برای من، جهان چیزی جز رفت‌ و آمد منظم ثانیه‌ها نبود. تا آنکه روزی، زنی که چشمانی از دریایی طوفانی داشت، مرا در میان انگشتانش گرفت و برای نخستین‌بار، زمان از نظرم چیزی بیش از حرکت عقربه‌ها شد. او مرا به مردی هدیه داد که همیشه زودتر از موعد به دیدارش می‌آمد. از آن روز به بعد، صدای باز شدن درپوشم با ضربان‌هایی همراه می‌شد که از پشت جیب کت مرد به بدنه‌ی فلزی‌ام می‌رسیدند. هر بار که زن می‌خندید، مرد مرا بیرون می‌آورد و به صفحه‌ام نگاه می‌کرد؛ اما هیچ‌گاه نمی‌توانستم بفهمم چرا، با وجود آن همه نگاه کردن، باز هم عقربه‌هایم را نادیده می‌گرفت و دقیقه‌های بیشتری کنار او می‌ماند. شاید زمان برای او هم معنای دیگری داشت. آن شب، باران می‌بارید. قطرات آب بر شیشه‌ی پنجره می‌لغزیدند و صدای برخوردشان با سقف، در فضای کوچک اتاق می‌پیچید. مرد مرا از جیبش بیرون آورد. انگشتانش سرد بودند و لرزش خفیفی داشتند. درپوشم را گشود و به صفحه‌ام خیره شد. عقربه‌هایم به ساعت یازده و پنجاه‌وهفت دقیقه اشاره می‌کردند. زن روبه‌رویش ایستاده بود. صدایش را نمی‌فهمیدم، اما لرزشش از میان هوا به بدنه‌ام می‌رسید. مرد چیزی گفت و زن سرش را پایین انداخت. قطره‌ای از چشمانش لغزید و بر دست مرد افتاد. سپس چیزی را از گردنش باز کرد. زنجیری باریک با حلقه‌ای کوچک که به آن آویخته بود. مرد قدمی جلو رفت. زن عقب کشید. و برای نخستین‌بار، دستی که همیشه مرا با احتیاط نگه می‌داشت، چنان فشرده شد که لبه‌های فلزی‌ام در پوستش فرورفتند. صدای بسته شدن در، اتاق را لرزاند. مرد تنها ماند. مدت‌ها مرا در دستش نگه داشت. نمی‌دانستم چرا مرا نمی‌بندد. چرا اجازه می‌دهد عقربه‌هایم در برابر چشمانش حرکت کنند، وقتی نگاهش حتی یک‌بار هم از در بسته جدا نمی‌شود. سرانجام، مرا روی میز گذاشت. کنار پنجره بودم و می‌توانستم انعکاس مبهم خودم را در شیشه ببینم. مرد روی صندلی نشست و سرش را میان دستانش گرفت. صدایی از او بلند شد؛ نامنظم، بریده‌بریده و چنان ضعیف که فنرهای ظریفم نمی‌توانستند معنایش را دریابند. نیمه‌شب شد. عقربه‌هایم از دوازده گذشتند و من، طبق عادتم، به شمردن ادامه دادم. یک دقیقه. ده دقیقه. یک ساعت. مرد تکان نخورد. سپیده که زد، صدای قدم‌هایی از راهرو آمد. در باز شد و مرد دیگری وارد اتاق شد. چیزی گفت. دستش را روی شانه‌ی مرد گذاشت. سپس هر دو به‌طرف پنجره رفتند. از میان کلماتشان تنها چند واژه را می‌فهمیدم. واژه‌هایی که معنایشان برای من، غریب بود. «تصادف...» «دیشب...» «دیگه برنمی‌گرده.» مرد روی زمین نشست. و من، از روی میز، تنها شاهد فرو ریختن چیزی بودم که نمی‌توانستم ببینمش. روزها گذشتند. باران بند آمد. گردوغبار روی شیشه‌ام نشست و صدای قدم‌های مرد، هر روز آهسته‌تر به من رسید. دیگر مرا از جیبش بیرون نمی‌آورد. دیگر درپوشم باز نمی‌شد. تنها گاهی، انگشتانش روی زنجیرم می‌لغزیدند و بعد، سکوت دوباره اتاق را پر می‌کرد. تا آنکه یک شب، مرا برداشت. انگشت شستش روی شیشه‌ام کشیده شد و لایه‌ی نازک گردوغبار کنار رفت. عقربه‌هایم ساعت دو و هفده دقیقه را نشان می‌دادند. مرد مدت زیادی به صفحه‌ام نگاه کرد. سپس درپوشم را بست و مرا در جیب کتش گذاشت. صدای قدم‌هایش در راهرویی طولانی پیچید. پس از مدتی، دیگر صدایی نشنیدم. نه قدمی. نه صدایی. نه حتی لرزشی که از ضربان‌های آشنای سینه‌اش به من می‌رسید. تنها تاریکی بود و سکوت. تلاش کردم به کارم ادامه دهم. فنرهایم را به حرکت درآوردم و چرخ‌دنده‌هایم را چرخاندم. اما چیزی در سازوکارم گیر کرده بود. عقربه‌هایم لرزیدند و سپس ایستادند. ساعت دو و هفده دقیقه بود. نمی‌دانستم مرد کجا رفته است. نمی‌دانستم آیا زن دوباره از آن در عبور خواهد کرد یا نه. حتی نمی‌دانستم چرا، پس از این همه سال، ناگهان دیگر قادر به شمردن ثانیه‌هایم نبودم. فقط می‌دانستم که زمانی، دستی گرم مرا نگه می‌داشت و صدایی آرام در نزدیکی‌ام می‌خندید. و حالا، در تاریکیه جیب کتی که دیگر هرگز تکان نمی‌خورد، برای نخستین‌بار چیزی را فهمیدم که هیچ‌کدام از چرخ‌دنده‌هایم توان توضیحش را نداشتند. گاهی زمان نمی‌گذرد. گاهی درست در لحظه‌ای که چیزی را برای همیشه از دست می‌دهی، همان‌جا دفن می‌شود. و من، ساعت کوچکی که تمام عمرش را صرف شمردن زمان کرده بود، سرانجام در ساعت دو و هفده دقیقه، معنای ایستادن را آموختم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چاقو دست عرق‌کرده‌اش را دور دسته سردم محکم کرد؛ آن‌قدر محکم که احساس کردم هر لحظه ممکن است بشکنم. پاهایش را به زمین کوبید و من را در هوا تکان داد. ـ«می‌کشمت... می‌کشمت!» حرکاتش تندتر شد و من با هر تکان، بالا و پایین می‌رفتم. انگار نه انگار که از فلزی سخت و سنگین ساخته شده بودم؛ گویی تکه‌ای موم بودم در دستان او. ناگهان ایستاد. با شتاب به جسمی نرم برخورد کردم. بدنم داغ شد. قطره‌ای سرخ روی دسته‌ام چکید و خیسم کرد. او فریادی کشید و چند قدم عقب رفت. انگشتانش یکی‌یکی از دورم باز شدند و سرانجام رهایم کردند. لحظه‌ای در هوا معلق ماندم و بعد، محکم به آسفالت کوبیده شدم. گوشه‌ای از دسته‌ام پرید. او رفت و من را همان‌جا تنها گذاشت. مدتی گذشت. ضربه‌ای به من خورد. بعد ضربه‌ای دیگر... و باز هم ضربه‌ای دیگر. هر بار چند سانتی‌متر روی آسفالت کشیده می‌شدم؛ بی‌آنکه دستی برای برداشتنم دراز شود. مردم، بی‌آنکه حتی نگاهی به من بیندازند، از کنارم می‌گذشتند. من مانده بودم و لکه سرخی که روی دسته‌ام خشک می‌شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ناشناس 🎭 کاغذ اول را از روی میز برمی‌دارم. چند سطر می‌خوانم. بعد یکی دیگر. لبخندم آرام‌آرام محو می‌شود. ـ آلفرد... مکث می‌کنم و دوباره به نوشته نگاه می‌کنم. ـ تو یک بسته قرص رو وادار کردی مرگ صاحبش رو تماشا کنه. انتخاب بی‌رحمانه‌ای هست. خوشم اومد. کاغذ را روی میز می‌گذارم. کاغذ بعدی را برمی‌دارم. ـ هاین... این بار چیزی نمی‌گویم. یک بار می‌خوانم، بعد دوباره. ـ یک آینه. موجودی که تمام عمرش آدم‌ها رو می‌بینه و حتی یک بار هم نمی‌تواند دستش رو روی شانه یکی از آن‌ها بگذاره. کاغذ را پایین می‌آورم. ـ می‌دانی چه چیزی در این داستان آزاردهنده هست؟ دختر گریه می‌کنه، آینه اشک‌هایش رو می‌بیند، و هیچ‌کدام نمی‌توانند کاری بکنند. یکی نمی‌تواند خودش رو نجات بدهد؛ دیگری حتی اجازه ندارد تلاش کند. لحظه‌ای سکوت می‌کنم. ـ فقط یک سوال دارم، هاین: دختر دارد خودش رو در آینه گم می‌کند، یا آینه دارد دختری رو که می‌شناخت از دست می‌دهد؟ لبخند محوی می‌زنم. ـ به این سوال جواب بدهی، شاید مجبور شوم به‌جای طعنه‌زدن، از تو تعریف کنم. و باور کن، نمی‌خواهم چنین سابقه خطرناکی برای خودم بسازم. کاغذ سوم را برمی‌دارم. چند خط که می‌خوانم، خنده‌ای کوتاه از گلویم بیرون می‌آید. ـ آه، تاس! آن را میان انگشتانم می‌چرخانم؛ انگار واقعاً یکی از همان مکعب‌های کوچک روی میز است. ـ شش وجه، چند نقطه و یک انسان که تمام زندگی‌اش رو به نتیجه پرتاب آن سپرده. بالاخره بشر به فناوری‌ای رسیده که می‌تواند با کمترین امکانات، بیشترین میزان حماقت رو تولید کند. کاغذ را روی میز می‌گذارم. ـ اما پایانش... این بار لبخند نمی‌زنم. ـ «من تمام شب افتادم؛ اما انگار این صاحبم بود که هر بار سقوط کرد.» با نوک انگشت روی جمله می‌زنم. ـ این رو نگه دار. دست‌کم تا وقتی که وسوسه نشده‌ای برای زیباترکردنش خرابش کنی. بعضی جمله‌ها وقتی به‌اندازه کافی خوب‌اند، به نویسنده‌شان احتیاج ندارند که نجاتشان بدهد. کاغذ را روی میز می‌گذارم و بعد انگشتانم را دور کاغذ دیگر حلقه می‌کنم. ـ هوم، سباستین مک‌کویین! لیوان شکسته‌ای که بالاخره یکی ارزشش رو می‌فهمه، اما سرانجام همان شکستگی به نابودی هر دویشان ختم می‌شود. ایده جالبی‌ست. با صدای بغض‌آلود پروانه سمتش برمی‌گردم. ابرو بالا می‌اندازم. او می‌گوید:«خب چیه؟ فکر نمی‌کردم دلم برای یه لیوان شکسته هم بسوزه!» ادامه دارد...
کاغذ را روی میز می‌گذارم و نگاهی به ریونا می‌اندازم. ـ خب، ریوناخانم، ظاهراً تصمیم گرفتی با یه ساعت جیبی کاری کنی که منم چند ثانیه به زندگی فکر کنم! ایده‌ات قشنگه؛ ساعت فقط زمان رو نمی‌شمره، کم‌کم معنای دلبستگی و فقدان رو هم می‌فهمه. فضاسازی بارونی و تکرار ساعت دو و هفده دقیقه هم خوب از آب دراومده و پایانش حس داستان رو کامل می‌کنه. با انگشتم ضربه‌ای به کاغذ می‌زنم. ـ تموم شد! دستی به پاهایم می‌کشم و ادامه می‌دهم:«مطمئنم پروانه مرداب می‌خواد به همتون بگه شاهکار کردید... فقط من اجازه نمی‌دم!» سرم را به سمت او می‌چرخانم و بعد، رو به بقیه می‌گویم:«راستی، امروز داشتم توی آلبوم عکس‌ها می‌گشتم که چشمم به یه عکس افتاد. برای همین، چالش بعدی رو خودم اعلام می‌کنم؛ فقط...» مکث می‌کنم و نگاهی به مهمان‌ها می‌اندازم. ـ شما گرسنه نیستید؟ چشمکی می‌زنم. ـ گفتم که چایی نداریم، اما کیک که داریم! چاقویم را از جیبم درمی‌آورم و به طرف پروانه مرداب می‌گیرم. ـ بیا، بگیرش. باهاش کیک رو ببر! پروانه چاقو را می‌گیرد و برش کوچکی از کیک جدا می‌کند. نگاهم به چشم‌های گرد و صورت‌های بهت‌زده مهمان‌ها می‌افتد. لبخندم پررنگ‌تر می‌شود. ـ نترسید! این همون چاقویی نیست که پروانه مرداب توی داستانش ازش حرف زده! نگاهم رو بین مهمان‌ها می‌چرخانم و با خونسردی تکه‌ای کیک برمی‌دارم. ـ خب، حالا که مطمئن شدید قراره امشب زنده بمونید، برگردیم سراغ اون عکس...
🎲چالش دوم از این تصویر بنویس... ** این را می‌گویم و بعد از جایم بلند می‌شوم و از اتاق بیرون می‌زنم. پشت در با صدای بلند می‌گویم:«راستی هاین، شیرینی خامه‌ای هم داریم»**
هدایت شده از 🫸🏻L'un deav🫷🏻
تاجِ خدا همان جا روی زمین افتاده بود، بی خیال از دنیا، بی خیال از جنگی که در حال اتفاق بود. آری، جنگی میان اساطیر یونان و ایران. خدا به قتل رسیده بود و اورمزد در حال انتخاب شاه بعدی بود. وقتی بالاخره به موردی کاملآ منتخب رسید، همه را فراخواند. «بزرگ و نیک و پیروز باد مینویی، شما را فراخواندم تا مژده‌ای را دهم. منتخبی یافته‌ام، خدای جدید انتخاب شده است. او فردا در تخت جمشید تاج گذاری خواهد کرد.» از زبان تاجِ خدا: «انتظار سخت است، جنگ هنوز ادامه داشت. اما برای من فرقی نداشت که روی سر چه کسی باشم. اما بیهوده هم که نیستم. زمانش رسید، مرا با همان احترام همیشگی برداشتند و به سمت حیاط تخت جمشید بردند. غلغله بود، مردم می خواستند بدانند که خدای جدید کیست. به بالای سکو رساندنم و حالا می توانستم حضور اهورامزدا رو در کنارم احساس کنم. منتخب که آمد، اورمزد مرا برداشت و روی سر منتخب گذاشت. با همیشه فرق داشت، خدای جدید سرش کوچک بود و من تا روی پیشانی اش سر خوردم. وقتی سعی کرد مرا درست روی سرش بگذارد، متوجه شدم دست های ظریفی دارد. صدا نازک‌اش کل حیاط را پر کرد، نازک اما قدرت‌مند. محکم حرف می زد، چون... او یک زن بود. یک روز حتی فکر‌اش را هم نمی کردم روی سر یک زن قرار بگیرم...» جنگ تمام شد، یونان عقب نشینی کرد و شکست خود را قبول. یک زن برای اولین بار در تاریخ دنیا، خدا شده بود. ایران قدرت‌مند، با وجود او قدرت‌مند تر هم شده بود...