eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
220 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمی‌گردند و چندی در آنجا زندگی می‌کنند قصه از آنجایی شروع شد که رفتیم گلزار... به قلم ✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیس‌خورا راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمی‌گردند و چندی
《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ آخرین امتحان رو دادیم و راه افتادیم به سمت پایین ناظم جلوی راه پله ها ایستاده بود و با لبخند عجیبی به ما نگاه می‌کرد لبخند خسته ای زدم و به سمت حیاط رفتم تا کوله ام را بردارم چادر های بچه ها داخل کیفم بود و بسیار سنگین شده بود دوباره برگشتم داخل تا از گرمای خرداد نجات پیدا کنم. به سمت دفتر مدرسه رفتم بچه ها اونجا بودن و داشتن سلفی عکس میگرفتن دستانم را بر روی دهان گذاشتم و هین کشیدم با ناراحتی ساختگی غر زدم"قباحت داره بدون من عکس میگرید" و لبخند دندان نمایی زدم. با بچه ها به سمت دفتر مدیر رفتیم مدیر خیلی خوبی بود بعد از دوسال عذاب فرشته ای بود برای خودش.بعد از حلالیت طلبیدن و خداحافظی از مدرسه بیرون زدیم.حسنی به شانه ام ضربه ای زد و گفت"قراره بریم حرم بعدش گلزار نظرت چیه"یه نگاهی بهشان کردم و گفتم"بهتون خبر میدم"هستی عین ملخ بین ما پرید و گفت‌وگو گروه بگو"نگاهش کردم که یعنی شارژم را از سر راه آوردم؟ با خداحافظی از بچه ها بسرعت خود را به خانه رساندم.بعد سلام به اهل خانه رو به مادرم گفتم"سلام مخصوص برای بانویی آریایی از سیستان که مادر من نیز هست"مامانم با نگاهی خنده دار فرمودند"سلام کی میرید؟"از شدت خنده ناگهانی سرخ شدم و سر به پایین انداختم تا نفهمد خنده ام گرفته.با شرم حیای ساختگی که راضی اش کند گفتم"حرم"گفت"توکه هر هفته میری و اجازه نمیگیری"گفتم"آخه گلزارم میخوام برم" نگاه معناداری کرد و باسر اشاره کرد به تلفن که یعنی از بابات بپرس.زیاد با زبان اشاره با هم صحبت میکنیم و من به راحتی میفهمم. به پدرم زنگ زدم و بعد از چند بوق پاسخ داد"سلام گلکم" با ذوق گفتم"سلام حاجی چخبرا؟چه میکنی؟"مادر مدادی به سمتم پرتاب کرد و گفت"چه طرز حرف زدنه؟"لبخندی تا بناگوش زدم و بعد از احوالپرسی با پدرم ادامه دادم"حاجی برم حرم و گلزار"پدرم در پاسخ گفت"من مشکلی ندارم گلم با چی میری؟" کمی فکر کردم "اتوبوس یا اسنپ یا پیاده" پدرم خنده ی بلندی کرد و گفت"تو اگر پیاده روی کردی کل هزینه ی خوراکی هاتون بامن"در جواب گفتم "حاجی کارای سختی ازم میخوای اگر شد بهت خبرم میدم"یا علی گفت و قطع کرد.توی گروه به بچه ها خبر دادم که با نقد های بچه ها روبه رو شدم هرکس چیزی با خود می آورد و قرار شد که لوازم عکاسی را با خود بیاوریم. ما یه اکیپ چهار نفره هستیم که هرکدوم شخصیتی کاملا متفاوت از هم داریم و واقعا شبیه هم نیستیم اما در کنار هم بسیار شاد و خوشحال هستیم... به قلم ✨🌱@Heyam6۶
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
#رمان #پارت۱ #ساندیس‌خورا 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ آخرین امتحان رو دادیم و راه افتادیم به سمت پای
《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ اولین عضو گروه و فرمانده ی گردان درسا خانوم گل و گلاب که بشدت مهربون اما جدی هستش اگر در روز بگوید شب است قطعا درست می‌گوید چون ذهنی کاملا منطقی دارد آشپز ماهری نیز هست و اگر دست پختش را مزه کنی معتاد خواهی شد. بشدت فعال و اجتماعی هست که این باعث شده همه جا آشنا داشته باشه و پارتی:) دومین عضو هستی خانم جون که تجربه هایش مانند مادر بزرگ هاییست که قرن دوم زندگی اش را می‌گذراند. حاج خانوم بشدت شاد و شنگول هست که باعث میشه حتی توی ناراحتیم هم باوجودش شاد باشیم.خیلی از هنر هارو بلده و توی هرکاری یه دستی داره.خوش سرو زبونه و همه جذب حرف زدنش میشن.( بینیشم بدون عمل سر بالاست) سومین عضو گروه خواهر حسنی که واقعا در حق یک جامعه مادری میکند.همه جا هوای مارا دارد و مانند مادرها برای ما میوه پوست ميکند.البته که تابه حال دست پختش را نخورده ایم.اما دستی هم توی نقاشی های فانتزی داره یه دفتر ناز داره که همش سعی دارم‌ ازش بگیرم اما بشدت خسیس هست.ولی خیلی مهربونه اما زیاد بروز نمیده که جدیتش از بین نرود. و آخرین و بهترین عضو گروه که من باشم عشق همشون و دلیل تنفسشون بلی من فاطمه معصومه هستم من اهل هنرم و کارای هنری دست منه تازه بهشون قول دادم براشون چهره ی شهدای مورد علاقشون رو بکشم.تعریف نمیکنم از خودم اصلا چون بچه ها باید نظر بدن بنابر این تا همین حد کافیه. قرار شد که ساعت ۱۰ راه بیافتیم بریم گلزار که نهار اونجا باشیم. میخواستم به اتاقم رجوع کنم تا درس بخوانم اما یادم آمد که تازه آخرین امتحان را دادم و راحت شده ام. پس شروع به کشیدن نقاشی کردم هرچی دم دستم بود میکشیدم.بعد که خسته شدم کمی چشمانم را بستم نگاهان تصویر عجیبی دیدم خیلی برایم عجیب بود انگار وسط جنگل بودم اما می‌دانستم که خواب هستم از دور شخصی را دیدم که بدو بدو به سمتم می‌آید ناگهان از خواب پریدم... به قلم ✨🌱@Heyam66
سلام حالتون چطوره؟ من ادمین جدید هستم. میتونین من رو با بشناسید به معنی نعمت‌ها،نیکی‌ها رفیق مدیر هستم.
به وقت کتاب
انجمن شاعران مرده.pdf
حجم: 1.8M
نظر شخصی: با این کتاب قدر لحظه‌های زندگیمون رو می‌فهمیم.. می‌فهمیم که ما فقط یک بار زندگی میکنم و باید تمام تلاشمون رو بکنیم تا برای خودمون زندگی کنیم نه دیگران.. پایان داستان واقعا غیر منتظره هست و من اصلا فکرش رو هم نمیکردم. این کتاب از خط اول خواننده رو جذب میکنه و حتی ممکنه یه روزه تمومش کنید از بس جذابه... – ژانر : ادبی @Heyam66
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸