[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
#رمان #پارت۳ #ساندیسخورا 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ که ناگهان از خواب پریدم... اولین کاری که بعد ا
#رمان
#پارت۴
#ساندیسخورا
《بسم الله الرحمن الرحیم》
🌿✨
جدای از بقیه در کنجی شروع گریه کردن کردم کاملا ناخودآگاه بود و کنترلش سخت پس راهشان را سد نکردم و اجازه ی ریزش دادم.بعد از گذشت چند دقیقه که آرام شدم. بقیه در حال هوای خود بودند و راز و نیاز میکردند به سراغ گوشی رفتم و اینترنت را روشن کردم.یاد دیدبان لشگر۱۷ ع افتادم شهید فرید صادقی و اسم او را در جست و جو گر پیدا کردم و کمی درباره اش تحقیق کردم.خواستم به بچه ها بگویم اما آنها در حال و هوای خود بودند پس بلند شدم تا کارشان تمام شود من به سمت زیر انداز خودمان بروم بچه ها یکی یک آمدند. رو به آنها گفتم"من راجب شهید فرید صادقی تحقیق کردم و به یسری نتایج رسیدم" هستی میان کلامم گفت"عه پس زود بگو که الان باید راه بیافتیم بریم به حرم" سرعت خود را بالا بردم و شروع به گفتن کردم.ایشان در دوران نوجوانی عضو بسیج بودند وسپس وارد سپاه شدند و دیدبان شدند.ایشان در منطقه عملیاتی شلمچه در سال۶۵ با اصابت ترکش خمپاره به صورتشان به شهادت رسیدند. اهل قم بودند و در تاریخ ۱۱ بهمن ۱۳۶۵ به شهادت رسیدند و در سن ۱۹ سالگی بودند" قسمتی از وصیتنامه را نیز خواندم و در ادامه گفتم" اطلاعات در مورد ایشان خیلی محدود است و دیگر چیزی پیدا نکردم" به بچه ها نگاهی کلی کردم همگی در حال فکر بودن و خستگی از سرو رویشان میریخت. حسنی کمی خود را کنار کشید و به درسا تکیه زد و چشمانش را بست گفتم"اینجا نباید بخوابی عزیزم"و حرصی نگاهش کردم اما بی توجه دستش را در هوا تکان داد به معنای برو بابا هستی نیز به ستونی تکیه کرد و چشمانش را بست درسا هم.من هم حس خستگی شدیدی میکردم و نفهمیدم چه شد که خوابم برد.
♦️دانای کل
از خواب بیدار شدند هر چهار نفر از هر سمت و سو صدا هایی بلند و رعب انگیز میآمد.بچه ها نگهانی با شنیدن صدا منفجر شدن چیزی از جا پریدند و به اطراف نگاهی کردند. آنها نمیدانستند کجا هستند زیرا اصلا شبیه گلزار شهدا نبود. جایی پر از درختان خرما، که زمینش خاکی بود و رودی کم آب درکنارش جاری بود.گرمای بسیار زیادتری نسبت به قم داشت و این بچه ها را با چادر آزار میداد. درسا که فرمانده ی گروه بود رو به بچه ها گفت"نمیدونم شما هم نمیدونید کجاییم یا نه ولی باید بفهمیم" رو به بچه ها این را گفت و برای بار دیگر با اطراف نگاه کرد.حسنی نگران گفت" اینجا مثل میدون جنگ می مونه صدای انفجار چیه دیگه؟" درسا به سمت جلو حرکت کرد و فاطمه معصومه هم به دنبالش.هستی مردد نگاهی به حسنی کرد و دستش را گرفت و به دنبال آن دو راه افتادند.هم قدم با یکدیگر دست هم را گرفتنه تا گم نشوند. حسنی رو به بچه ها گفت"صدا های بدی میاد من نگرانم" فاطمه معصومه با خنده گفت" یجوری میگی من نگرانم انگار بقیه ثقیل السمع هستند بانو جان"حسنی چپ چپ نگاهش کرد و جوابش را نداد درسا ناگهانی ایستاد و بقیه نیز ایستادند.با ترس به نقطه ای خیره شده بود. بچه ها نگاهش را دنبال کردند و حسنی از شدت ترس جیغی خفیف کشید.هستی دستانش را محکم مشت کرده بود و سرخ شده بود. فاطمه معصومه که متوجه شد کمی از ما جدا شد و به سمتی دیگر رفت. نگاهان تیری به سمت پایش پرتاب شد. سربازانی که در کنار ما کمین کرده بودند بلند بلند چیز هایی میگفتند که بچه ها متوجه نمیشدند. درسا به سمت فاطمه معصومه رفت تا نگاهی به او بیاندازد اما سرباز تیر نیز به سمت او پرتاب کرد.حسنی با صدایی بلند اما ترسان فریاد زد"نامرد به دختر که تیر اندازی نمیکنند" یکی از سرباز ها تفنگش را انداخت و بلند شد بچه ها خیلی ترسیدند و کمی عقب عقب رفتند بقیه سرباز ها بجز یک نفر به سمت بچه ها آمدند. بچه ها قصد کردند که فرار کنند اما...
به قلم #لیلا #آلا
✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
#رمان #پارت۴ #ساندیسخورا 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ جدای از بقیه در کنجی شروع گریه کردن کردم کاملا
#رمان
#پارت۵
#ساندیسخورا
《بسم الله الرحمن الرحیم》
🌿✨
سربازی زودتر به آنها رسید و با نفس نفس زدن گفت"شما اینجا چکار میکنید"فاطمه معصومه عصبی گفت"معلوم نیست داریم بازی میکنیم؟" درسا نیشگونی از او گرفت و ساکتش کرد.درسا گفت " نمیدونیم کجاییم و انگار گم شدیم گوشیم آنتن نداره و میخوایم بریم خونه" سربازی با خنده گفت "برادرا اینجا خطرناکه بریم تو گردان ادامه بدیم" یکی از سرباز ها که انگار فرمانده بود چپ چپ نگاهش کرد و رو به دخترا گفت"میبرمتون پادگان اما حق ندارید فرار کنید" دخترا با ترس سری تکان دادند و راه افتادند. مسیر طولانی و گرم بود و دخترا هی غر میزدند و طلب آب میکردند. فرمانده رو به بچه ها آرام و بدون عصبانیت گفت"باشه اون روبه رو پادگان ماست اونجا آب میخورید" بچه ها امیدوار به سمت پادگان دویدند اما سربازی جلویشان را گرفت و گفت "ندوید امکان داره که شما را نشناسند" از خاکریز ها رد شدند و به سمت پادگان رفتند فرمانده گردان نگاهی به چهار دختر کرد و عصبی رو به سربازی که انگار فرمانده بود گفت"چرا پستت رو ترک کردی این دخترا کین دیگه اینجا چکار میکنند" سرباز گفت"نمیدونم بخدا پیداشون کردیم ایرانی هستن و انگار گم شدن" فرمانده نگاهی به دخترا کرد و گفت"فرید تو برگرد سر پستت" و دخترا را به سمت چادری راهنمایی کرد.
♦️از زبان درسا
همه اش نگران بچه ها بودم. روبه مردی که فرمانده بود گفتم"اینجا کجاست چرا انقدر صدای انفجار میاد چخبره مگه؟" و عصبی نفس نفس میزدم.فرمانده دستش را روی لبش کشید گویا خنده اش را پنهان میکرد گفت" دختر جون وسط جنگ پیداتون شده میگید چخبره؟" فاطمه معصومه ناگهانی گفت"کی اومدیم سوریه؟نکنه فلسطینه؟یا به ایران حمله کردن؟"فرمانده که خیلی خود را کنترل میکرد نخندد سرش را پایین انداخت و گفت"از دنیا عقبین که۶،۷ساله تو جنگیم بعد شما میگید ایران جنگ شده یا فلسطینیم؟مگه میشه رفت فلسطین؟"نگاهی به اتیکتش انداختم.نامش<محمد ریاحی> بود.سر تکان دادم تا به مسئله ی اصلی فکر کنم.فرمانده توضیح داد"اینجا شلمچه هست و ما درحال جنگ با عراق هستیم واقعا این همه سال متوجه این قضیه نشدید؟" نگاهی به هستی کردم غرق در فکر بود و اصلا حرف نزده بود.فاطمه معصومه بازهم پرید وسط و گفت"نظرتون چیه بریم زمان نهضت مشروطه؟ مگه تو زمان سفر کردیم که الان شلمچه جنگ باشه؟" فرمانده گفت"نیاز به سفر تو زمان نیست جنگ خیلی وقته شروع شده منتها انگار شما مال این زمان نیستید" و بعد به حرفش خندید.حسنی خیلی جدی پرسید"الان ما چه سالی هستیم؟" فرمانده گفت...
به قلم #لیلا
✨🌱@Heyam66
رادیو فادیا ؛ ⁹⁶InShot_20240610_173505389-mc.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
پادکست اول ؛
کتاب ِ سوژه ترور
کاری از تیم رادیو فادیا
با صدای :
رضوان سادات و یسرا بانو
#پادکست
#رادیو_فادیا
✨🌱@Heyam66
32.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عرفه مهمان نمیخواهی؟
هوس کربلای تو کردم ...❤️🩹
✨🌱@Heyam66