eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
220 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی به دلم نشست...
پارت گذاری رمان رو شروع کنیم؟
پیام بدین بزارم یا نه @M کافیه_1388
خدایا نمیدونستم اینهمه رمان خواننده داره
رمان راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمی‌گردند و چندی در آنجا زندگی می‌کنند قصه از آنجایی شروع شد که رفتیم گلزار... به قلم ✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیس‌خورا راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمی‌گردند و چندی
《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ ما چهار دختر بودیم دیگر.به سمت چادر اسلحه ها رفتیم.صدای حرف زدن می آمد به همین دلیل بچه هارا به کناری کشیدم تا دیده نشوند. کمی که گذشت فرمانده ریاحی باآقای وحدت،خاتمی و حامدی بیرون آمدند.آقای ریاحی گفت"نگرانم اون چهار تا دختر کاری بکنن که تو دردسر بیوفتیم"آقای حامدی جواب داد"نه بابا اونا خیلی توانمند تر از این حرفا هستن"آقای خاتمی تایید کردو اضافه کرد"بله قدرتمند هستن ولی دخترن دیگه نمیشه که خطر کرد"آقای وحدت اون بین مزه پرانی کرد"نه بابا کجا قدرت دارن اون چهار تا دختر تازه اون دختری که عدس پلو دوست نداشت چی بود دیگه"ریاحی ضربه ای به پشت گردنش زد و گفت"پشت سرشون حق نداریم حرف بزنیم"وحدت گفت"خب جلوی روشون هم میگم"فاطمه معصومه کمی تکان تکان خورد و پشت دستش را گاز گرفت.خب حق داشت منم بودم بهم بر میخورد.ولی کمی بعد جدی گفت"دارم براشون"ولبخندی پر از شیطنت زد.حسنی نگاهی به جلو کرد و رو به درسا گفت"رفتن بریم دیگه"درسا راه افتاد به جلو و تفنگ هایی را که پنهان کرده بودیم به دستمان داد و خیلی جدی اما با نگرانی گفت"قراره کار خطرناکی بکنیم،پس مراقب باشید اتفاقی افتاد باهم در میون بزاریم اوکی"همه باشه گفتن و راه افتادیم.به سمت کامیون حمل تانکر رفتیم.از نردبان روی تانکر بالا رفتیم و درسا به عنوان اولین نفر وارد شد و آب به بالا پرتاب شد و صدای کمی ایجاد کرد فاطمه معصومه هم وارد شد و بعدش حسنی،اما من به آب نگاهی کردم و گفتم"بچه ها من پشیمونم سوار نمیشم!"حسنی آرام مثل صدای سوت قطار گفت"چی؟"اما من سرم را تکان دادم.فاطمه معصومه دستش را دراز کرد و چادرم را کشید.به نحوی پرت شدم درون تانکر.صدای بلندی ایجاد کرد علاوه بر آن صدای گرومپ چیزی دیگرهم آمد و همگی هینی کشیدیم.درسا بلند شد و به بیرون تانکر نگاهی انداخت سریع نشست و گفت"بدبخت شدیم ریاحی داره برمیگرده!"دستانمان را روی دهانمان گذاشتیم تا صدای نفس کشیدنمان هم به بیرون نرسد.همان طور که درسا گفته بود داشتند به سمت تانکر می آمدند،این را از صدای پایشان فهمیدم.کسی دستش را به نردبان تانکر خورد و خواست وارد شود،اما صدایی گفت... به قلم ✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
#رمان #پارت۱۳ #ساندیس‌خورا 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ ما چهار دختر بودیم دیگر.به سمت چادر اسلحه ها
《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ "داداش من نگاه میکنم امکان داره عراقی باشن"صدای آقای وحدت بود.فرمانده تک خنده ای کرد و گفت"بفرما فداکار"صدای پایش را می شنیدیم که از نردبان بالا می آمد.با ترس به در تانکر در بالای سرمان نگاه کردیم.در باز شد وآقای وحدت نگاهی به داخل انداخت،ضربه ای به بدنه ی تانکر زد و روبه ما دستش را روی بینی اش گذاشت یعنی ساکت!ما حتی صدای نفس کشیدنمان نمی آمد.کمی بعد پایین رفت و گفت"صدای این کاج بود که"بعد هم خنده ای کرد و بقیه را دور کرد.خداخیرش دهد چقدر مهربان بود و خبر نداشتیم.فکر کنید نشستن درون تانکر آبی که پر از آب است و بعد قرار است به میدان جنگی بروی که تابه حال فقط وفقط عکس هایش را دیده بودی،چقدر عجیب و سخت است.نمی دانم چرا؟اما نمی خواهم در این باره با بچه ها مخالفت کنم.از زمانی که شهید فرید صادقی را شناختم همه چیز برایم رنگ و بویی دیگر گرفته.بالاخره کامیون حرکت کرد و به سمت خط مقدم راه افتاد.انقدر تکان تکان می خوردیم که دیگر خیس شدن برایم عادی شده بود.کاملا حس می کردم که الان روی یک تپه هستم یا روی سطح ناهموار زمین.خنده دار است،اما در این حال هم ما راجب اینکه لباس کدوم سرباز زیبا تر بود صحبت می کردیم.خب از نظر من همه شان زیبا بود ولی لباس آقای خاتمی چیزی دیگر بود.نمیدانم چرا اما لباس این چهار فرمانده باهم تفاوت های زیادی داشت.شاید دلیلش این بود که وقتی اسیر شدند کسی نفهمد که آنهافرمانده اند.خدارا شکر بعد از ساعتی کامیون ایستاد و ما از تکان های شدید جان سالم به در بردیم. شنیدم که کسی گفت"تانکر هارا ببر اون ور تر تا بمبی آرپیچیی چیزی بهشون نخوره،بعدم از هم جداشون کن یکیش ترکید آب داشته باشیم"ترسیده به بچه ها نگاه کردم.هرچه سریع تر باید از تانکر بیرون می رفتیم.وقتی راننده کارش را کرد و هرکدام را جابجا کرد و مارا به جایی دیگر منتقل کرد،رفت و صداها قطع شد.هیچ صدایی نمی آمد حتی صدای شلیک.به هر حال درسا سرکی کشید و گفت"امنه هیچ سربازی اینجا نیست"و با کمک هم دیگر پیاده شدیم.به را افتادیم.یکهو درسا گفت... به قلم ✨🌱@Heyam66