هدایت شده از [ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیسخورا راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمیگردند و چندی
#رمان
#پارت۱۳
#ساندیسخورا
《بسم الله الرحمن الرحیم》
🌿✨
ما چهار دختر بودیم دیگر.به سمت چادر اسلحه ها رفتیم.صدای حرف زدن می آمد به همین دلیل بچه هارا به کناری کشیدم تا دیده نشوند.
کمی که گذشت فرمانده ریاحی باآقای وحدت،خاتمی و حامدی بیرون آمدند.آقای ریاحی گفت"نگرانم اون چهار تا دختر کاری بکنن که تو دردسر بیوفتیم"آقای حامدی جواب داد"نه بابا اونا خیلی توانمند تر از این حرفا هستن"آقای خاتمی تایید کردو اضافه کرد"بله قدرتمند هستن ولی دخترن دیگه نمیشه که خطر کرد"آقای وحدت اون بین مزه پرانی کرد"نه بابا کجا قدرت دارن اون چهار تا دختر تازه اون دختری که عدس پلو دوست نداشت چی بود دیگه"ریاحی ضربه ای به پشت گردنش زد و گفت"پشت سرشون حق نداریم حرف بزنیم"وحدت گفت"خب جلوی روشون هم میگم"فاطمه معصومه کمی تکان تکان خورد و پشت دستش را گاز گرفت.خب حق داشت منم بودم بهم بر میخورد.ولی کمی بعد جدی گفت"دارم براشون"ولبخندی پر از شیطنت زد.حسنی نگاهی به جلو کرد و رو به درسا گفت"رفتن بریم دیگه"درسا راه افتاد به جلو و تفنگ هایی را که پنهان کرده بودیم به دستمان داد و خیلی جدی اما با نگرانی گفت"قراره کار خطرناکی بکنیم،پس مراقب باشید اتفاقی افتاد باهم در میون بزاریم اوکی"همه باشه گفتن و راه افتادیم.به سمت کامیون حمل تانکر رفتیم.از نردبان روی تانکر بالا رفتیم و درسا به عنوان اولین نفر وارد شد و آب به بالا پرتاب شد و صدای کمی ایجاد کرد فاطمه معصومه هم وارد شد و بعدش حسنی،اما من به آب نگاهی کردم و گفتم"بچه ها من پشیمونم سوار نمیشم!"حسنی آرام مثل صدای سوت قطار گفت"چی؟"اما من سرم را تکان دادم.فاطمه معصومه دستش را دراز کرد و چادرم را کشید.به نحوی پرت شدم درون تانکر.صدای بلندی ایجاد کرد علاوه بر آن صدای گرومپ چیزی دیگرهم آمد و همگی هینی کشیدیم.درسا بلند شد و به بیرون تانکر نگاهی انداخت سریع نشست و گفت"بدبخت شدیم ریاحی داره برمیگرده!"دستانمان را روی دهانمان گذاشتیم تا صدای نفس کشیدنمان هم به بیرون نرسد.همان طور که درسا گفته بود داشتند به سمت تانکر می آمدند،این را از صدای پایشان فهمیدم.کسی دستش را به نردبان تانکر خورد و خواست وارد شود،اما صدایی گفت...
به قلم #لیلا #آلا #حسنیه
✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
#رمان #پارت۱۳ #ساندیسخورا 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ ما چهار دختر بودیم دیگر.به سمت چادر اسلحه ها
#رمان
#پارت۱۴
#ساندیسخورا
《بسم الله الرحمن الرحیم》
🌿✨
"داداش من نگاه میکنم امکان داره عراقی باشن"صدای آقای وحدت بود.فرمانده تک خنده ای کرد و گفت"بفرما فداکار"صدای پایش را می شنیدیم که از نردبان بالا می آمد.با ترس به در تانکر در بالای سرمان نگاه کردیم.در باز شد وآقای وحدت نگاهی به داخل انداخت،ضربه ای به بدنه ی تانکر زد و روبه ما دستش را روی بینی اش گذاشت یعنی ساکت!ما حتی صدای نفس کشیدنمان نمی آمد.کمی بعد پایین رفت و گفت"صدای این کاج بود که"بعد هم خنده ای کرد و بقیه را دور کرد.خداخیرش دهد چقدر مهربان بود و خبر نداشتیم.فکر کنید نشستن درون تانکر آبی که پر از آب است و بعد قرار است به میدان جنگی بروی که تابه حال فقط وفقط عکس هایش را دیده بودی،چقدر عجیب و سخت است.نمی دانم چرا؟اما نمی خواهم در این باره با بچه ها مخالفت کنم.از زمانی که شهید فرید صادقی را شناختم همه چیز برایم رنگ و بویی دیگر گرفته.بالاخره کامیون حرکت کرد و به سمت خط مقدم راه افتاد.انقدر تکان تکان می خوردیم که دیگر خیس شدن برایم عادی شده بود.کاملا حس می کردم که الان روی یک تپه هستم یا روی سطح ناهموار زمین.خنده دار است،اما در این حال هم ما راجب اینکه لباس کدوم سرباز زیبا تر بود صحبت می کردیم.خب از نظر من همه شان زیبا بود ولی لباس آقای خاتمی چیزی دیگر بود.نمیدانم چرا اما لباس این چهار فرمانده باهم تفاوت های زیادی داشت.شاید دلیلش این بود که وقتی اسیر شدند کسی نفهمد که آنهافرمانده اند.خدارا شکر بعد از ساعتی کامیون ایستاد و ما از تکان های شدید جان سالم به در بردیم. شنیدم که کسی گفت"تانکر هارا ببر اون ور تر تا بمبی آرپیچیی چیزی بهشون نخوره،بعدم از هم جداشون کن یکیش ترکید آب داشته باشیم"ترسیده به بچه ها نگاه کردم.هرچه سریع تر باید از تانکر بیرون می رفتیم.وقتی راننده کارش را کرد و هرکدام را جابجا کرد و مارا به جایی دیگر منتقل کرد،رفت و صداها قطع شد.هیچ صدایی نمی آمد حتی صدای شلیک.به هر حال درسا سرکی کشید و گفت"امنه هیچ سربازی اینجا نیست"و با کمک هم دیگر پیاده شدیم.به را افتادیم.یکهو درسا گفت...
به قلم #لیلا #آلا #حسنیه
✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
#رمان #پارت۱۴ #ساندیسخورا 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ "داداش من نگاه میکنم امکان داره عراقی باشن"صد
#رمان
#پارت۱۵
#ساندیسخورا
《بسم الله الرحمن الرحیم》
🌿✨
"بچه ها اگر سربازی دیدید و شک کردید ایرانی یا عراقیه حرف نزنید تا مطمئن بشیم!" تفنگم را مسلح کردم تا کسی آمد بتوانم شلیک کنم.آنقدر بی صدا راه میرفتیم که هر صدایی در اطراف را می شنیدیم.و صدای پایی را که به مانزدیک می شد را شنیدیم.پشت درختی پنهان شدیم اما آن سرباز مارا پیدا کرد و با تفنگ به سمت ما نشانه رفت.به بچه ها نگاه کردم ولی درسا را ندیدم.خدایا درسا کجا رفت؟یعنی مارا تنها گذاشت؟سربازی چیزی های عجیبی را فریادمی زد که نمی فهمیدیم اما متوجه شدم که عراقی است.فاطمه معصومه با حسنی چیزی پچ پچ کرد و لبخندی زدندسرباز با سر اسلحه اش به کمر فاطمه معصومه فرشاری وارد کرد و اورا به جلو هل داد.همگی به سمتی که سرباز می گفت راه افتادیم.حسنی کمی نزدیکم شد و زمزمه کرد"درسا پشتمونه!"خب خیالم راحت شد.بعدا بابت قضاوتم از او عذر خواهی می کنم.در حال حرکت صدای فریاد بلند سرباز در آمد ترسیدم شاید تیر خورده است.به سرعت برگشتیم...
به قلم #لیلا #آلا #حسنیه
✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
#رمان #پارت۱۵ #ساندیسخورا 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ "بچه ها اگر سربازی دیدید و شک کردید ایرانی یا
#رمان
#پارت۱۶
#ساندیسخورا
《بسم الله الرحمن الرحیم》
🌿✨
اما دیدیم که درسا با عصبانیت وصف نشدنی به صورت متداوم قنداق تفنگ را به سر و بدن سرباز میزند.جلویش را گرفتیم تا سرباز را نکشد. کمی بعد که آرام شدیم حسنی گفت"خب حداقل فهمیدیم که داشتیم برعکس می رفتیم"دیگر نزدیکای ظهر بود و هوا بشدت گرم شده بود علاوه بر مسیر اشتباهی که برگشتیم یک عالمه راه آمدیم تا به پشت خاکریز های خودمان برسیم.به یاد آوردم که تفنگم مسلح است.ناگهانی خنده ای کردم زیرا اصلا به کارم نیامد و کاملا یادم رفته بود.درسا به تعجب نگاهم کرد یعنی چه شد؟سری به چپ راست تکان دادم تا بیخیال شود.وقتی که رسیدیم حمله شروع شده بود و ما متحیر شده بودیم،الان چکار باید بکنیم.اول از همه درسا چادرش را روی سرش محکم کرد و شروع به تیر اندازی کرد.پشت خاکریز پناه می گرفت و شلیک می کرد.ماهم به او پیوستیم اما حواسمان از یکدیگر پرت شد.تفنگ رو باسختی مسلح و شروع به تیراندازی کردم. با هر شلیک تکان شدیدی میخورم و این اذیت کننده است و گرما و داغی تفنگ هم طاقت فرسا. دیگر توان ادامه دادن نداشتم. به کسانی که بر اثر اصابت گلوله افتاده بودند نگاه کردم. هیچ وقت فکرش راهم نمیکردم که برای زنده ماندن خود و دفاع از کشور مجبور به کشتن این همه آدم بشوم. بین این همه نگاهم به حسنی افتاد که نمیتوانست تفنگش را مسلح کند با دیدن ساعد دستش که خونریزی میکرد و نگاه ترسیدهش به روبهرو تا ته ماجرا را فهمیدم. به جلو نگاه کردم مردی تفنگش را سمت حسنی نشانه رفته بود. با تصمیمی ناگهانی خود را به جلوی حسنی پرتاب کردم و...
به قلم #لیلا #آلا #حسنیه
✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
😮✨
اگه به بعضی از پیام ها جواب نمیدم عذر خواهم چون خیلی زیادن و همینجوری دارین پیام میدید🌻✨
#شعر
دنبال ستـاد انتخابات تـوام ؛
تو نامـزد همیشه تک رأی منـی :]]