eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
219 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها یکی از دنبال کننده هامونه😍🌿 من ذوق کردم😁 ✨🌱@Heyam66
نمازاتون قضا نشه ها😁
خلاصه ارتباط منو رفیقم😁😂
رمان بزارم؟
باورتون میشه انقدر پیام فقط برای اینکه رمان بزارم😳 من واقعا معذرت میخوام انقدر دیر به دیر می زارم شما انرژی مثبت قلب ما توی این سختی ها هستین❤️🌱
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیس‌خورا راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمی‌گردند و چندی
رمان راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمی‌گردند و چندی در آنجا زندگی می‌کنند قصه از آنجایی شروع شد که رفتیم گلزار... به قلم ✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیس‌خورا راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمی‌گردند و چندی
《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ درد عجیبی وجودم را در بر گرفت.تابه حال چنین درد تحمل ناپذیری نداشتم.درسا و فاطمه معصومه جلوی مارا گرفتند تا کسی به ما شلیک نکند.چشمانم تار میدید.صداها را به طور مبهم میشنیدم و هیچ چیز را متوجه نمیشدم.شاید عجیب باشد ولی این درد طاقت فرسا کم و کمتر میشد.به عنوان آخرین چیزی که به یاد دارم فریاد حسنی بود که باصدای بلند نام مرا صدا زد"هستی".معلق در آسمان بودم.باد می وزید اما من احساسش نمی کردم،بچه هارا می دیدم که دور من جمع شده اند اما من که بالای سرشان بودم.چگونه هم پیش آنها بودم هم نبودم؟ناگهان همه چیز تغییر کرد و رفت به یک جای آشنا اما قدیمی.اشک در چشمانم جمع شد چقدر دلم برای این جا تنگ شده بود.شرط میبندم بچه هاهم دلتنگ اینجا هستند.من چگونه این همه مسیر را آمده ام تا به اینجا. به این خانه ی کاهگلی.تمام خاطرات کودکی ما چهار نفر در این خانه گذشت. قهر ها،آشتی ها،بازی ها،زمین خوردن ها و... در همین جا مادر بزرگ هامان به دور هم در محرم آش و شعله زرد نذری می پختند،نذری های خوشمزه برای عید غدیر که با کاسه های چینی به در خانه ی همسایه ها می بردیم،آنها هم در لحظه کاسه را به ما چهار نفر پر از شکلات پس می دادند و می گفتند"این هم برای چهار تفنگ دار" مارا با این نام یاد می کردند.همیشه بجای بازی های دخترانه تفنگ بازی می کردیم.پول توجیبی هایمان را جمع می کردیم تا بیسیم و لباس چریکی بخریم.یادش بخیر.کشیده شدم در طونلی سیاه.حس کشیده شدن و جدایی از آن زمان آزارم می داد.در اواسط طونل ایستادم.جایی در میان خاطراتم خاطراتی که به سرعت از جلوی چشمانم می گذشتند.روز هایی که با بچه ها گذراندیم.اما به ناگه ایستاد،همه چی.انگار دکمه ی استوپ جهان را زدند.چهره های شادمان در کنار هم نورانیتی زیبا و وصف نشدنی ایجاد کرده بود.با دست خاطراتم را به زمانی بردم که اسم گروهمان را تغییر دادیم... به قلم ✨🌱@Heyam66
《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ به خاطر تفاوت فامیل هایمان کلاس فاطمه معصومه با مافرق داشت.اما در پنج ساعت مدرسه چهار ساعت و پنجاه و نه دقیقه اش را پیش مابود.دور هم در ته کلاس صندلی هایمان را گرد می کردیم. همه بچه های مدرسه مارا به خوبی می شناختند.کسی جرئت به دعوا و شاخ و شانه کشیدن برای مارا نداشت.قلدری نمی کردیم!ولی آنقدر هوای هم را داشتیم که می دانستند اگر به یک نفرمان چیزی بگویند چهار نفری سرش می ریزیم.همان موقع ها می خواستیم ثبت ناممان را در بسیج مسجد تمدید کنیم اما فرصت نمی شد باهم برویم.بالاخره یک روز به مسجد رفتیم و با رئیس پایگاه صحبت کردیم و مدارک را دادیم اما فاطمه معصومه در حیاط مسجد جا مانده بود.به دنبالش که گشتیم در حال دعوا بود با پسری که انگار از چادرمان بدش می آمد.فریاد میزد برسر فا‌طمه معصومه که زشت هستی با چادرت جامعه را نیز زشت می کنی اما فاطمه معصومه ساکت، خونسرد و با لبخندی زیبا داشت به زمین نگاه می کرد.عجیب بود برایمان که ساکت است.به کمکش شتافتیم اما نگذاشت حرفی بزنیم در آخر وقتی پسر و دوستانش دیگر کم آورده بودند صدایش را صاف کرد تا حرفی بزند.فکر کردیم می خواهد نصیحتشان کند پس چیزی نگفتیم. شروع به صحبت کردو فقط یه جمله بهشان گفت"ما زبان حیوانات را متوجه نمی شویم"چشمان همه از حدقه به بیرون زد پسر سرخ شد و دستانش را مشت کرد.خواست به فاطمه معصومه ضربه بزند اما جلویش را گرفتند ما خود را سپر فاطمه معصومه کردیم تا اتفاقی برایش نیافتد.پسری از گروهشان فریاد زد"شما ساندیس خورا همتون همینید همیشه کم میارید و صحبت نمی کنید. فکر می کنید چادرتان محافظتان است"فاطمه معصومه هم در جواب گفت" خب مگه غیر از اینه من به حرمت چادرم چیزی بهت نمیگم و کتکت نمیزنم"بعد هم لبخند گشادی زد که قشنگ حرص را در وجود آن چند پسر حس می کردیم.کشان کشان بریدمش داخل مسجد.خواستم بهش بتوپم اما بشکنی زد و گفت"یافتم"متعجب نگاهش کردیم.حسنی گفت"چی یافتی گل وحشیم؟"درسا خنده ای کرد و آرام نگاهمان کرد.فاطمه معصومه گفت... به قلم ✨🌱@Heyam66
《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ "اسم اکیپمون میشه ساندیس خورا"لبخند از لبش پاک نمی شد.همان روز یک عالمه ساندیس خریدیم و بین بچه های کوچک محل پخش کردیم.امام جماعت مسجد هم کمکمان کرد تا ساندیس ها روی دستمان باد نکند.آه خدا چه دوران زیبایی بود.یادش بخیر... چقدر از این زمان فاصله گرفته بودیم، اما دوباره همه چیز در سیاهی مطلق فرو رفت. ♦️از زبان فاطمه معصومه وقتی هستی خودش را انداخت جلوی حسنی قلبم تیر کشید بدتر از دردی که یک گلوله میتوانست ایجاد کند،به سرعت خودم را محافظشان کردم تا تیر بهشان اثابت نکند.گرمای هواو عرق سردی که از تیره ی کمر می چکید اظطراب از دست دادن هستی را... نه این اتفاق نمی افتد. چند سرباز آمدن کمک ما و شروع به تیر اندازی کردند.از دور فرمانده ریاحی را دیدم که داشت بسرعت به ما نزدیک می شد.ترس برم داشت، الان چه واکنشی نشان می دهد؟ پیش هستی نشستم حسنی دائما به صورت هستی می زد اشک می ریخت و می گفت نباید بخوابد اما هستی مگر می شنید.همیشه خواب را ترجیح می داد. خدایا مگر الان می شود در این اوضاع خندید.هستی دختر بود و بدنش ضعیف.تیر،تیر لعنتی.حتی در بی هوشی هم درد امانش را بریده بود.اشک از چشمانم جاری شد مگر می شد رفیقم را در این حال ببینم و دم نزنم.همگی رو سرش گریمان گرفته بود.فرمانده ریاحی بلند گفت"لعنت بر شیطون برید کنار بلندش کنیم بزاریمش توی آمبولانس"خم شد و خواست هستی را بلند کند.درسا بلند فریاد زد"نمیخواد شما کمک کنید،خودمون میتونیم"اشک چشمانش را بادستانش پاک کرد و یاعلی گفت و بلند شد،ماهم بلند شدیم.با هر سختی هستی را روی برانکارد کثیف و خونی گذاشتیم.فرمانده عصبانی گفت"علی داداش اینارم با خودت ببر"... به قلم ✨🌱@Heyam66