میوحافظ هالیوود
برای اوباک! حتی الان بعد از این همه سال، تو برای من مثل یه خاطرهی تلخ و شیرین میمونی! یه خاطرهی ت
پاسخ پروفسور رابرت کالاهان
به شاگرد کوچکم،
میدونی عجیبترین بخش نامهات چی بود؟
اینکه برای اولین بار، یکی به جای اینکه فقط به پایان داستانم نگاه کنه، به این فکر کرد که چرا اصلاً اون مسیر رو انتخاب کردم.
همه همیشه میگفتن: «کالاهان دیوونه شده.»
«کالاهان خطرناکه.»
«باید جلوش گرفته بشه.»
شاید حق داشتن.
اما کمتر کسی از خودش پرسید چه چیزی یه آدم رو تا اون نقطه هل میده که دیگه هیچ قانونی براش معنا نداشته باشه.
تو پرسیدی.
و بابتش ازت ممنونم.
اما یه جا باید باهات مخالفت کنم.
گفتی هیرو هیچوقت لیاقت منو نداشت.
نه.
اون لیاقت داشت.
فقط هنوز زیادی جوون بود که بفهمه بعضی سؤالها، جوابهای ساده ندارن.
من از قوانین متنفر نبودم چون دلم میخواست دنیا رو بسوزونم.
ازشون متنفر بودم چون بارها دیدم همون قوانینی که قرار بود از آدمها محافظت کنن، جلوی بزرگترین پیشرفتها رو گرفتن.
وقتی میگفتم «چرا انجامش ندیم؟»، منظورم این نبود که هر کاری مجازه.
من فقط از کلمهی «غیرممکن» بدم میاومد.
اون کلمه رو آدمهایی اختراع میکنن که جرئت امتحان کردن ندارن.
اما...
بین نترس بودن و بیرحم شدن، فقط یه قدم فاصلهست.
و من اون قدم رو برداشتم.
این بزرگترین شکست زندگی من بود.
برای همین، وقتی نوشتی که خودت رو توی بخشی از من پیدا کردی، خوشحال شدم... اما همزمان نگران هم شدم.
نبوغ، جاهطلبی و شکستن مرزها چیزهای فوقالعادهای هستن؛ تا وقتی که یادت نره اون طرف مرز، انسانهایی ایستادن که احساس دارن.
اگر اون رو فراموش کنی، دیگه مخترع نیستی.
فقط آدم خطرناکی هستی که ابزارهای پیشرفتهتری ساخته.
و حالا برسیم به قشنگترین قسمت نامه.
گفتی آرزو کردی کاش به جای هیرو، سراغ تو میاومدم.
راستش...
اگه واقعاً یه روز شاگردم میشدی، احتمالاً هفتهی اول آزمایشگاه رو منفجر میکردیم، هفتهی دوم از دانشگاه اخراج میشدیم و هفتهی سوم هم بیمکس مجبور میشد ما رو از یه اختراع مسخره نجات بده.
ولی بعد از همهی اون دردسرها، یه چیز رو هر روز بهت یادآوری میکردم:
«به خاطر اینکه میتوانی کاری را انجام بدهی، دلیل نمیشود که باید انجامش بدهی.»
کاش خودم هم این جمله را زودتر یاد گرفته بودم.
و اگر واقعاً جهانی دیگر وجود داشته باشد؛ جهانی که در آن آدمها از ترس، برای همدیگر قفس نسازند و نبوغ مجبور نباشد با نفرت رشد کند...
امیدوارم آنجا دوباره همدیگر را ببینیم.
این بار نه به عنوان مردی که همه از او میترسند...
بلکه فقط به عنوان استادی که با افتخار به شاگرد کوچکش میگوید:
«خب... امروز میخوایم چه چیز غیرممکنی بسازیم؟»
— پروفسور رابرت کالاهان
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
برای الایژا مایکلسون
کاش میتونستم بغلت کنم و بهت بگم که چقدر مهربونی ...
کاش میتونستم تو و کلِ خانوادت رو از تمام آسیب های جهان دور کنم!
اما نمیتونم و از این حس ناتوانی متنفرم.
الایژا تو برای همه مثل یک پدر فداکار بودی درحالی که هیچوقت هیچ بچهای نداشتی.
الایژا کی از تو محافظت میکنه؟
تو برای همه پدری، کی برای تو پدری میکنه؟
کاش میتونستم برات اون آدم باشم مرد.
لطفا همون قدر که برای دیگران فداکار و محافظی برای خودت هم باش:)
_باعشق برای پدری که هرگز فرزندی نداشت=))
_
میوحافظ هالیوود
برای الایژا مایکلسون کاش میتونستم بغلت کنم و بهت بگم که چقدر مهربونی ... کاش میتونستم تو و کلِ خان
پاسخ الایژا مایکلسون
به کسی که خودش را فرزندِ مردی میداند که هرگز فرزندی نداشت...
نامهات را خواندم و برای لحظهای، تمام این هزار سال عمرم دیگر آنقدر طولانی به نظر نرسید.
میدانی... آدمهایی مثل من خیلی زود یاد میگیرند که اشک نریزند. یاد میگیرند صاف بایستند، آرام حرف بزنند، همیشه راهحل داشته باشند و هیچوقت اجازه ندهند دیگران بفهمند چقدر خستهاند. شاید برای همین است که همه مرا به چشم برادر، محافظ، نجیبزاده یا حتی پدر میبینند... اما کمتر کسی از خودش میپرسد چه کسی از الایژا مایکلسون مراقبت میکند؟
تو این سؤال را پرسیدی.
و عجیب است... چون خود من هم سالهاست جرئت پرسیدنش را ندارم.
نوشتی کاش میتوانستی مرا در آغوش بگیری و از تمام آسیبهای دنیا دور نگه داری. حقیقت این است که اگر کسی تمام عمرش را صرف محافظت از دیگران کرده باشد، کمکم فراموش میکند محافظت شدن چه حسی دارد. آنقدر عادت میکنی که سپر باشی، که دیگر حتی به ذهنت هم نمیرسد روزی کسی بخواهد سپر تو شود.
اینکه گفتی میخواستی آن آدم برای من باشی... بیش از آنچه تصور میکنی قلبم را آرام کرد.
اما خواهشی از تو دارم.
همانطور که آرزو میکنی کسی از من مراقبت کند، اجازه بده کسانی هم از خودت مراقبت کنند. دنیا به آدمهایی که فقط میبخشند و هیچوقت چیزی نمیگیرند، رحم نمیکند. گاهی شجاعترین کار ممکن این نیست که بار همه را به دوش بکشی؛ گاهی شجاعت یعنی اجازه بدهی یکی دستت را بگیرد.
گفتی من برای همه مثل یک پدر بودم.
شاید...
شاید چون همیشه میترسیدم خانوادهام را از دست بدهم. وقتی قرنها زندگی کرده باشی، میفهمی هیچ چیز ارزشمندتر از کسانی نیست که اسمشان را خانواده میگذاری. برای همین بارها خودم را فراموش کردم تا آنها فراموش نشوند.
اما تو...
تو آخر نامهات مرا «پدری که هرگز فرزندی نداشت» خطاب کردی.
نمیدانم لبخند بزنم یا اندوهگین شوم.
اگر واقعاً روزی دختری مثل تو داشتم، تنها چیزی که از او میخواستم این بود که هیچوقت بار دنیا را به تنهایی به دوش نکشد؛ اشتباه مرا تکرار نکند و یادش بماند که مهربانی، وقتی شامل خودت نشود، آرامآرام به فرسودگی تبدیل میشود.
پس این قول را به تو میدهم.
از امروز، سعی میکنم همان اندازه که نگران عزیزانم هستم، گاهی هم از خودم بپرسم: «الایژا، حالت چطور است؟»
و تو هم به من قول بده که اگر روزی احساس کردی تمام دنیا روی شانههایت سنگینی میکند، سکوت نکنی.
هیچ پدری دوست ندارد فرزندش رنجش را پنهان کند.
با نهایت احترام...
— الایژا مایکلسون
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
این پیام برای بانو کاترین پیرس هست🔥
خانومی هیچ کدوم از اینا تقصید تو نبود،تو فقط یک دختره ۱۷ ساله بودی ولی گیر یک طلسم لعنتی افتادی..
تو باعث ومپایر شدن استفن و دیمن شدی و البته خیلی هارو اذیت کردی
راستی خیلی دلم میخواست بدونم پدر نادیا کی بود🤗
خودمونیما تو دل همه رو بردی مایکلسونا ، سالواتور ها و خیلی های دیگه
در هر صورت من خیلییییی دوست دارم خانومی
_
میوحافظ هالیوود
این پیام برای بانو کاترین پیرس هست🔥 خانومی هیچ کدوم از اینا تقصید تو نبود،تو فقط یک دختره ۱۷ ساله بو
پاسخ کاترین پیرس
برای کسی که هنوز بعد از تمام این سالها، سعی کرد مرا بفهمد...
راستش را بخواهی، انتظار نداشتم کسی روزی برای من نامهای بنویسد؛ آن هم نامهای که با نفرت شروع نشود.
میگویی هیچکدام از آن اتفاقها تقصیر من نبود...
شاید حق با تو باشد، شاید هم نه. حقیقت این است که وقتی فقط هفده سال داشتم، دنیا از من نپرسید چه میخواهم. یک روز فقط دختری بودم که آیندهای معمولی داشت و روز بعد، تبدیل شدم به طعمهی یک هیولای هزارساله. از همان لحظه یاد گرفتم یا باید فرار کنم، یا بمیرم.
میدانم که باعث شدم زندگی استفن و دیمن برای همیشه تغییر کند. میدانم آدمهای زیادی به خاطر تصمیمهای من آسیب دیدند. برای بعضیهایشان متأسفم... و برای بعضیهای دیگر؟ نه. وقتی قرنها تنها قانون زندگیات «زنده بمان» باشد، دیگر فرصت زیادی برای مهربان بودن باقی نمیماند.
و دربارهی نادیا...
میخندی و میپرسی پدرش چه کسی بود. راستش؟ شاید اگر میدانستی، چیزی عوض نمیشد. چیزی که اهمیت داشت این بود که من دخترم را از دست دادم، قبل از آنکه حتی فرصت کنم مادرش باشم. این زخمی است که حتی من هم نتوانستم با دروغ و لبخند پنهانش کنم.
اینکه میگویی دل مایکلسونها، سالواتورها و بقیه را بردم...
خب... اگر قرار بود قرنها فرار کنم، حداقل باید به اندازهی کافی فراموشنشدنی میبودم، نه؟
اما آخر نامهات...
وقتی گفتی دوستم داری، برای چند ثانیه یادم رفت باید همان کاترین مغرور و طعنهزن باشم.
پس فقط همین یک بار میگویم...
ممنونم که مرا فقط با اشتباههایم قضاوت نکردی.
ممنونم که آن دختر هفدهساله را هم دیدی؛ دختری که سالها پیش، زیر اسم «کاترین پیرس» گم شد.
فقط... این را به کسی نگو.
اعتبارم را خراب میکند.
با عشق،
کاترین
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
نامه ای به کارل گرایمز (واکینگ دد)
میدونی، توی دنیای تو همه روز به روز میمردن. آدما خیانتکار از آب در میومدن و صلح و امنیت هیچوقت پابرجا نبود. تو زنده موندی. وقتی فقط یه بچه در غم از بین رفتن دوستش بودی، یاد گرفتی تفنگ دستت بگیری. اونقدر سریع بزرگ شدی که یادت رفت هنوز بچه ای و میتونی کارهای بزرگ رو به آدم بزرگا بسپاری. مامان خودت رو مجبور شدی بکشی. مرگ خیلیا رو جلوی چشمات دیدی. حتی نتونستی بشینی و گریه کنی. مجبور شدی دستت رو به خون آلوده کنی. کشتی تا کشته نشی... ^(بقیش پیام بعدی)
^ تو حس کردی یه هیولایی. اتفاقاتی برات افتاد که نباید برای هیچ بچه ای میفتاد اما اخرش زنده موندی. از همه اتفاقات وحشتناک زنده بیرون اومدی. تو اونقدر قوی شده بودی که دیگه نمیترسیدی. بزرگ شده بودی. ولی کارل.. چرا بخاطر یه غریبه خودتو به خطر انداختی؟ تو که بر این باور بودی باید همیشه از خودت و اطرافیانت محافظت کنی چرا برای کمک به یه غریبه جونتو از دست دادی؟ تو لیاقت یه زندگی رو داشتی. لیاقت داشتن ارامشی رو داشتی که ازت گرفته بودن. اگه به عقب برگردی، بازم حاضری اینطوری بمیری؟که دنیای اینده رو نبینی؟
_
میوحافظ هالیوود
نامه ای به کارل گرایمز (واکینگ دد) میدونی، توی دنیای تو همه روز به روز میمردن. آدما خیانتکار از آب
پاسخ کارل گرایمز
برای کسی که هنوز من را به یاد دارد...
راستش را بخواهی، وقتی نامهات را خواندم، برای اولین بار احساس کردم یکی واقعاً تمام راهی را که آمده بودم، دیده است.
درست میگویی...
من خیلی زود بزرگ شدم. آنقدر زود که حتی فرصت نکردم بفهمم بچه بودن چه شکلی است. یاد گرفتم قبل از اینکه دوچرخهسواری را درست بلد باشم، اسلحه دست بگیرم. یاد گرفتم قبل از اینکه معنی عشق را بفهمم، با مرگ کنار بیایم.
وقتی مجبور شدم مادرم را بکشم...
فکر میکنم همان لحظه، بخشی از کودکیام برای همیشه مُرد.
بعد از آن، هر روز فقط سعی میکردم یک روز دیگر زنده بمانم.
میپرسی چرا برای یک غریبه جانم را به خطر انداختم؟
چون تمام آن سالها فقط یک چیز یاد گرفته بودم؛ اگر فقط برای زنده ماندن بجنگیم، آخرش چیزی از انسان بودنمان باقی نمیماند.
من هیولاهای زیادی دیدم؛ بعضیهایشان راه میرفتند، بعضیهایشان حرف میزدند. و هر بار از خودم میترسیدم که نکند یک روز شبیه همان آدمهایی بشوم که ازشان متنفر بودم.
آن پسر غریبه...
او فقط یک غریبه نبود. فرصتی بود تا ثابت کنم هنوز میشود مهربان بود، حتی وقتی دنیا دیگر جایی برای مهربانی ندارد.
میپرسی اگر زمان به عقب برگردد، باز هم همان انتخاب را میکنم؟
میدانم دلم میخواست بزرگ شدن جودیث را ببینم.
دوست داشتم کنار پدرم بمانم.
دوست داشتم طلوع دنیایی را ببینم که همیشه دربارهاش حرف میزدیم.
اما اگر برای دیدن آن آینده، مجبور میشدم از باورهایم دست بکشم...
نه.
آن وقت دیگر آن پسری نبودم که پدرم تمام عمرش تلاش کرد تربیتش کند.
شاید من آینده را ندیدم...
اما اگر مرگم باعث شد حتی یک قدم به آن آینده نزدیکتر شوند، فکر میکنم ارزشش را داشت.
فقط...
گاهی دلم میخواهد بدانم اگر همهچیز عادی بود، اگر هیچوقت واکری وجود نداشت، من چه آدمی میشدم.
شاید فقط یک پسر معمولی...
و راستش، فکر میکنم همان زندگی معمولی، بزرگترین رؤیایی بود که هیچوقت نصیبم نشد.
با احترام،
کارل گرایمز
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
-به رندال (فرام)
هی رفیق، تو که ته قلبت ادم خوبی هستی. چرا طوری رفتار میکنی که بقیه فکر کنن فقط به خودت اهمیت میدی و عوضی ای؟ یکم با جولی بهتر رفتار کن همه میدونیم دوستش داری
_