میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
این پیام برای بانو کاترین پیرس هست🔥
خانومی هیچ کدوم از اینا تقصید تو نبود،تو فقط یک دختره ۱۷ ساله بودی ولی گیر یک طلسم لعنتی افتادی..
تو باعث ومپایر شدن استفن و دیمن شدی و البته خیلی هارو اذیت کردی
راستی خیلی دلم میخواست بدونم پدر نادیا کی بود🤗
خودمونیما تو دل همه رو بردی مایکلسونا ، سالواتور ها و خیلی های دیگه
در هر صورت من خیلییییی دوست دارم خانومی
_
میوحافظ هالیوود
این پیام برای بانو کاترین پیرس هست🔥 خانومی هیچ کدوم از اینا تقصید تو نبود،تو فقط یک دختره ۱۷ ساله بو
پاسخ کاترین پیرس
برای کسی که هنوز بعد از تمام این سالها، سعی کرد مرا بفهمد...
راستش را بخواهی، انتظار نداشتم کسی روزی برای من نامهای بنویسد؛ آن هم نامهای که با نفرت شروع نشود.
میگویی هیچکدام از آن اتفاقها تقصیر من نبود...
شاید حق با تو باشد، شاید هم نه. حقیقت این است که وقتی فقط هفده سال داشتم، دنیا از من نپرسید چه میخواهم. یک روز فقط دختری بودم که آیندهای معمولی داشت و روز بعد، تبدیل شدم به طعمهی یک هیولای هزارساله. از همان لحظه یاد گرفتم یا باید فرار کنم، یا بمیرم.
میدانم که باعث شدم زندگی استفن و دیمن برای همیشه تغییر کند. میدانم آدمهای زیادی به خاطر تصمیمهای من آسیب دیدند. برای بعضیهایشان متأسفم... و برای بعضیهای دیگر؟ نه. وقتی قرنها تنها قانون زندگیات «زنده بمان» باشد، دیگر فرصت زیادی برای مهربان بودن باقی نمیماند.
و دربارهی نادیا...
میخندی و میپرسی پدرش چه کسی بود. راستش؟ شاید اگر میدانستی، چیزی عوض نمیشد. چیزی که اهمیت داشت این بود که من دخترم را از دست دادم، قبل از آنکه حتی فرصت کنم مادرش باشم. این زخمی است که حتی من هم نتوانستم با دروغ و لبخند پنهانش کنم.
اینکه میگویی دل مایکلسونها، سالواتورها و بقیه را بردم...
خب... اگر قرار بود قرنها فرار کنم، حداقل باید به اندازهی کافی فراموشنشدنی میبودم، نه؟
اما آخر نامهات...
وقتی گفتی دوستم داری، برای چند ثانیه یادم رفت باید همان کاترین مغرور و طعنهزن باشم.
پس فقط همین یک بار میگویم...
ممنونم که مرا فقط با اشتباههایم قضاوت نکردی.
ممنونم که آن دختر هفدهساله را هم دیدی؛ دختری که سالها پیش، زیر اسم «کاترین پیرس» گم شد.
فقط... این را به کسی نگو.
اعتبارم را خراب میکند.
با عشق،
کاترین
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
نامه ای به کارل گرایمز (واکینگ دد)
میدونی، توی دنیای تو همه روز به روز میمردن. آدما خیانتکار از آب در میومدن و صلح و امنیت هیچوقت پابرجا نبود. تو زنده موندی. وقتی فقط یه بچه در غم از بین رفتن دوستش بودی، یاد گرفتی تفنگ دستت بگیری. اونقدر سریع بزرگ شدی که یادت رفت هنوز بچه ای و میتونی کارهای بزرگ رو به آدم بزرگا بسپاری. مامان خودت رو مجبور شدی بکشی. مرگ خیلیا رو جلوی چشمات دیدی. حتی نتونستی بشینی و گریه کنی. مجبور شدی دستت رو به خون آلوده کنی. کشتی تا کشته نشی... ^(بقیش پیام بعدی)
^ تو حس کردی یه هیولایی. اتفاقاتی برات افتاد که نباید برای هیچ بچه ای میفتاد اما اخرش زنده موندی. از همه اتفاقات وحشتناک زنده بیرون اومدی. تو اونقدر قوی شده بودی که دیگه نمیترسیدی. بزرگ شده بودی. ولی کارل.. چرا بخاطر یه غریبه خودتو به خطر انداختی؟ تو که بر این باور بودی باید همیشه از خودت و اطرافیانت محافظت کنی چرا برای کمک به یه غریبه جونتو از دست دادی؟ تو لیاقت یه زندگی رو داشتی. لیاقت داشتن ارامشی رو داشتی که ازت گرفته بودن. اگه به عقب برگردی، بازم حاضری اینطوری بمیری؟که دنیای اینده رو نبینی؟
_
میوحافظ هالیوود
نامه ای به کارل گرایمز (واکینگ دد) میدونی، توی دنیای تو همه روز به روز میمردن. آدما خیانتکار از آب
پاسخ کارل گرایمز
برای کسی که هنوز من را به یاد دارد...
راستش را بخواهی، وقتی نامهات را خواندم، برای اولین بار احساس کردم یکی واقعاً تمام راهی را که آمده بودم، دیده است.
درست میگویی...
من خیلی زود بزرگ شدم. آنقدر زود که حتی فرصت نکردم بفهمم بچه بودن چه شکلی است. یاد گرفتم قبل از اینکه دوچرخهسواری را درست بلد باشم، اسلحه دست بگیرم. یاد گرفتم قبل از اینکه معنی عشق را بفهمم، با مرگ کنار بیایم.
وقتی مجبور شدم مادرم را بکشم...
فکر میکنم همان لحظه، بخشی از کودکیام برای همیشه مُرد.
بعد از آن، هر روز فقط سعی میکردم یک روز دیگر زنده بمانم.
میپرسی چرا برای یک غریبه جانم را به خطر انداختم؟
چون تمام آن سالها فقط یک چیز یاد گرفته بودم؛ اگر فقط برای زنده ماندن بجنگیم، آخرش چیزی از انسان بودنمان باقی نمیماند.
من هیولاهای زیادی دیدم؛ بعضیهایشان راه میرفتند، بعضیهایشان حرف میزدند. و هر بار از خودم میترسیدم که نکند یک روز شبیه همان آدمهایی بشوم که ازشان متنفر بودم.
آن پسر غریبه...
او فقط یک غریبه نبود. فرصتی بود تا ثابت کنم هنوز میشود مهربان بود، حتی وقتی دنیا دیگر جایی برای مهربانی ندارد.
میپرسی اگر زمان به عقب برگردد، باز هم همان انتخاب را میکنم؟
میدانم دلم میخواست بزرگ شدن جودیث را ببینم.
دوست داشتم کنار پدرم بمانم.
دوست داشتم طلوع دنیایی را ببینم که همیشه دربارهاش حرف میزدیم.
اما اگر برای دیدن آن آینده، مجبور میشدم از باورهایم دست بکشم...
نه.
آن وقت دیگر آن پسری نبودم که پدرم تمام عمرش تلاش کرد تربیتش کند.
شاید من آینده را ندیدم...
اما اگر مرگم باعث شد حتی یک قدم به آن آینده نزدیکتر شوند، فکر میکنم ارزشش را داشت.
فقط...
گاهی دلم میخواهد بدانم اگر همهچیز عادی بود، اگر هیچوقت واکری وجود نداشت، من چه آدمی میشدم.
شاید فقط یک پسر معمولی...
و راستش، فکر میکنم همان زندگی معمولی، بزرگترین رؤیایی بود که هیچوقت نصیبم نشد.
با احترام،
کارل گرایمز
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
-به رندال (فرام)
هی رفیق، تو که ته قلبت ادم خوبی هستی. چرا طوری رفتار میکنی که بقیه فکر کنن فقط به خودت اهمیت میدی و عوضی ای؟ یکم با جولی بهتر رفتار کن همه میدونیم دوستش داری
_
میوحافظ هالیوود
-به رندال (فرام) هی رفیق، تو که ته قلبت ادم خوبی هستی. چرا طوری رفتار میکنی که بقیه فکر کنن فقط به
پاسخ رندال
هی...
میدونی بدترین قسمت حرفت چی بود؟
اینکه گفتی ته قلبم آدم خوبیم.
چون تمام عمرم سعی کردم هیچکس اینو نفهمه.
آدمها وقتی فکر میکنن بهشون اهمیت میدی، ازت انتظار پیدا میکنن. وقتی انتظار پیدا کنن، یه روز ناامیدت میکنن یا ترکت میکنن. برای همین راحتتره وانمود کنی فقط به خودت فکر میکنی. اینطوری اگه کسی ازت متنفر باشه، حداقل از قبل انتظارش رو داشتی.
ولی خب...
ظاهراً این نقاب اونقدرها هم خوب نبوده که تو نتونی پشتش رو ببینی.
در مورد جولی...
لعنتی، انقدر معلومه؟
آره، دوستش دارم.
شاید بیشتر از چیزی که خودم حاضر باشم قبولش کنم.
ولی اینجا... توی این جهنم، دوست داشتن آدمها خطرناکه. هر کسی که برات مهم بشه، یه روز ممکنه ازت گرفته بشه. برای همین گاهی ازش فاصله میگیرم، گاهی حرفهایی میزنم که نباید بزنم، فقط چون میترسم.
نمیدونم آخرش جرئت میکنم بهتر باهاش رفتار کنم یا نه.
اما اگه یه روز این جهنم تموم بشه...
شاید برای اولین بار، به جای قایم شدن پشت طعنه و غر زدن، فقط روبهروش بایستم و بهش بگم که از همون اول، بیشتر از چیزی که نشون میدادم برام مهم بوده.
و راستی...
ممنون که یادم انداختی هنوز یکی هست که باور داره من فقط «اون عوضیِ خودخواه» نیستم.
شاید... شاید حق با تو باشه.
رندال
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
به گیلبرت بلایت
بنظرت اگه اون روز به آنه نمیگفتی هویج و تخته ش رو روی سرت نمیشکست الان شوهرش بودی؟
_
میوحافظ هالیوود
به گیلبرت بلایت بنظرت اگه اون روز به آنه نمیگفتی هویج و تخته ش رو روی سرت نمیشکست الان شوهرش بودی؟
پاسخ گیلبرت بلایت
خب...
اول از همه، اجازه بده از خودم دفاع کنم.
من فقط گفتم «هویج». نمیدونستم قرار نیست فقط یه لقب باشه و قراره تختهی کلاس هم چند ثانیه بعد روی سرم فرود بیاد!
ولی حالا که پرسیدی...
نه.
فکر نمیکنم اگر آن روز چیزی نمیگفتم، امروز شوهر آنه میشدم.
شاید حتی برعکس.
آن تختهی شکسته، آغاز داستان ما بود.
از همان روز، آنه هر بار که نگاهم میکرد، عصبانی میشد؛ و من هم هر بار بیشتر سعی میکردم توجهش را جلب کنم. بعدها فهمیدم پشت آن غرور و عصبانیت، دختری ایستاده که فقط دلش میخواهد همانطور که هست دیده شود.
اگر آن روز ساکت میماندم...
شاید فقط یکی دیگر از همکلاسیهایش میشدم.
نه رقیبش.
نه کسی که مجبورش کند بهتر شود.
نه کسی که سالها بعد، وقتی به گذشته فکر میکند، لبخند بزند و یادش بیاید یک بار تختهای را روی سرش شکسته است.
البته...
اگر میتوانستم برگردم، احتمالاً به جای «هویج» میگفتم: «سلام.»
هم برای سر خودم بهتر بود...
هم شاید چند سال زودتر با من حرف میزد!
ولی راستش را بخواهی؟
اگر قرار باشد دوباره همان مسیر را بروم و آخرش دوباره به آنه برسم...
حتی حاضر میشوم یک تختهی دیگر هم روی سرم بشکند.
ارزشش را داشت.
گیلبرت بلایت