eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
534 دنبال‌کننده
739 عکس
42 ویدیو
51 فایل
از میدان کلمه‌ها تا قله تربیت 🙌 ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/DHZ7EhRX1q ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ بغض بی‌انتها کولر باد گرم را می‌چرخاند و توی صورتم می‌کوبید. به یکی از ستون‌های دورتادور موکب تکیه داده و یک گوشه زل زده بودم. چشمانم مثل ابرهای خسته‌ای بودند که دیگر توان باریدن نداشت. بچه‌ها توی حوض وسط موکب، آب را با دستانشان می‌پاشیدند و سر و صورت هم را خیس آب کرده بودند. با صدای" الله اکبر" جمعیت پرچم به دست، نگاهم به بیرون چرخید. از پشت شیشه‌ها نگاهم به جمعیت بود که بهش گفتم:" فک نکنم بتونیم به ماشین آقا برسیم." صفحه گوشی را از جلوی صورتش کمی کنار کشید و چشمش را به طرفم چرخاند که گفت:" قراره آقا رو با هلی کوپتر..." گوشی را توی هوا کمی چرخاند. چیزی توی گلویش نگذاشت حرفش تمام شود. گوشی را روی فرش سبز انداخت و سرش را بین زانوهایش گرفت و شانه هایش لرزید. صورتم را کف دو دستم گذاشتم و بغضی که توی گلویم خشک شده بود، ترکید. هق‌هق گریه‌هامان بلند شده بود که دیدم زن و مردهای دور و برمان نگاهمان می‌کنند و چشمانشان سرخ شده. همه زانو بغل کرده بودیم و برای یک چیز گریه می‌کردیم؛ دلتنگ بودیم و آقایمان عزم سفر کرده بود. رویا رستمی‌وند ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ راز غم‌گساری تا چشم کار می‌کرد آدم بود. این آدم‌ها هر کدام حکایتی داشتند. هر کدام روایتی داشتند. هر کدام زن و بچه و کار و زندگی داشتند. ولی همان آدم‌ها هر کدام نسبتی با آن آقای شهید داشتند. آقای شهید... بگذار تا آخر بگویم. بغض من نباید ناگفته‌ها را بر دوش کشد. نباید به محراب غم بسنده کند. نسبتی که ته دل تمام آن آدم‌ها رخنه کرده بود و کسی از آن دم نمی‌زد. رسانه‌های بیگانه هر چه گفته بودند؛ ذره‌ای بر جان حق ننشسته بود؛ اما سکوت خیمه زده بود بر دهان‌ها و می‌گفت: «آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است.» ولی آقای شهید، آنها عیان را نهان کردند. آنها از سیمای تو ضدروایت ساختند. آقای شهید ما معلم‌ها... دیر است. می‌دانیم. ولی آمده‌ایم تا بگوییم ما اگر سکوت کردیم، اگر به هنگام دفاع صبوری کردیم؛ چون اقتدار تو را باور داشتیم. اما آقا قرار نبود اینگونه ظلم روا دارند؛ یعنی حق نداشتند آقا. حالا ما با این غم وجودی چگونه زندگی کنیم؟ چگونه صبوری کنیم؟ چگونه باور کنیم؟ ما مگر بشر نبودیم و حقوق نداشتیم؟ این چه رسم آزادگی بود که رهبرمان را اینگونه شهید کرد؟ این چه عصر دموکراسی بود که تو را با این عظمت جمهوریتت دیکتاتور خواند؟ ما چگونه در این عصر مدعیان زیست کنیم؟ تو در این زمانه واقعی بودی آقا، نه مدعی! قول می‌دهی نگاهت را از ما برنگردانی؟ می‌دانم که حلالمان می‌کنی. می‌دانم آقای شهید. در این وداع بیا عهدی دوباره ببندیم. عهدی که هیچ مدعی‌ای یارای نقضش نباشد. ببین ما آمده‌ایم؛ ما در این کربلا بعد از تو به ندای خون‌خواهی برخاسته‌ایم، ما اهل کوفه نیستیم آقا. نیستیم... خاطره کردفیلابی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢روایت سلوک ماندگار 🔹شماره دوازده مجموعه عکس‌نوشت «سرمنزل عزت» 🌅تاریخچه عکس: رهبر شهید در دوران نقاهت پس از ترور نافرجام گروهک منافقین هنگام خطبه‌خواندن در مسجد ابوذر تهران آیدی جهت ارسال فراق‌نامه (داستانک، روایت، شعر، پادکست، نمایشنامه): @Writing_team_1405 ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ نوری میانِ بدرقه از ساعت چهار صبح آمده بودند؛ آمده بودند و صبورانه چشم‌به‌راه مانده بودند. می‌گفتند برای مراسم وداع نتوانستند خودشان را برسانند. راه برایشان سخت بود، اما برای تشییع، به خودِ آقا قول داده بودند که هر طور شده بیایند؛ و حالا، میان این دریای جمعیت، به عهدشان وفا کرده بودند. زن، آرام پشتِ ویلچر همسرش قدم برمی‌داشت؛ مردی که سال‌ها پیش، بخشی از توانِ راه رفتنش را برای آسایش این مردم جا گذاشته بود. روی پاهایش، کودکی هفت‌ماهه، بی‌خیالِ همه‌ٔ هیاهوی دنیا، خوابیده بود؛ انگار زمزمه‌ی جمعیتی که برای تشییع آمده بودند، برایش لالایی شده بود. پرسیدم: «نوه‌تان است؟ خدا حفظش کند.» لبخندی زد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر بوی شکر می‌دهند تا شادی. گفت: «خدا را شکر، بچه‌هایم همه بزرگ شده‌اند... نوه هم دارم.» بعد نگاهش روی صورت کودک گره خورد. با مهربانی گفت: «اما این یکی... حکایتش فرق می‌کند. نورا، نورِ زندگی ماست.» چند لحظه سکوت کرد؛ سکوتی که انگار سال‌ها ایثار در آن جا مانده بود. بعد آرام ادامه داد: «نورا سندروم دان دارد. برای همین، خیلی طول کشید تا آغوشی پیدا کند هر بار خانواده ای می‌آمد، دست بچه‌ٔ دیگری را می‌گرفت و می‌رفت؛ اما نورا می‌ماند.» انگشتان کوچک نورا را بوسید. «یک روز با خودمان گفتیم چرا نورِ خانه‌ی ما نباشد؟ از همان روز، خدا نورا را به ما سپرد؛ و باور کن از آن روز، انگار روشنیِ خانه‌مان بیشتر شده است.» دیگر چیزی نگفت. نگاهش را به جمعیت دوخت؛ به مردمی که برای آخرین بدرقه آمده بودند. به پرچم‌هایی که آرام در باد تکان می‌خوردند، به اشک‌هایی که بی‌صدا بر گونه‌ها می‌نشستند و به دستانی که برای وداع بالا رفته بودند. در آن لحظه، به این فکر می‌کردم که بعضی آدم‌ها، حتی وقتی برای بدرقه‌ی بزرگی می‌آیند، خودشان روایتِ دیگری از بزرگی‌اند. مردی که روزی از سلامتی‌اش گذشته بود، زنی که آغوشش را به روی کودکی گشوده بود که سهمش از دنیا فقط انتظار شده بود، و نورایی که آرام روی پاهای آن جانباز خوابیده بود؛ گویی آمده بودند تا میان این وداع بزرگ، یادمان بیاورند که میراثِ آدم‌های بزرگ، فقط در سخنرانی‌ها و خاطره‌ها نمی‌ماند؛ در دل‌هایی ادامه پیدا می‌کند که هنوز بلدند بی‌چشمداشت، پناهِ دیگری شوند. ریحانه امیری‌زاده✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ چشم به انتظار چهارپایه‌ی پلاستیکی قهوه‌ای رنگم را دست گرفتم، میله‌ی پرچم بزرگ ایران را هم به دست دیگرم. بچه‌ها خندیدند. ـ مامان دیگه پرچم نبر. ـ باید ببرم. بدون پرچم هویت ندارم. راه افتادم سنگفرش خیابان ۱۷ شهریور را طی کردم به میدان رسیدم سازه‌های فلزی نقره‌ای رنگ اطراف میدان زیر نور خورشید صبحگاهی می درخشید. گفته بودند مراسم تشییع از میدان امام حسین شروع می‌شود. من هم از ۶ صبح در میدان منتظر بودم. چهارپایه را باز کردم و نشستم. چند روزی بود که کمردردم شدید شده بود از بس که این چند روز در راه مصلی و خانه آرام و قرار نداشتم. مردم از تمام ایران خودشان را به میدان امام حسین رسانده بودند. چشم‌ها به راه بود، راهی که قرار بود ماشین حمل پیکر از آن راه بیاید، اشک جلوی دیدم را گرفته بود. امروز روز آخر بود، وداع آخر و برای بعضی از مردم در میدان، وداع اول و آخر. چشم به راه ماندیم تا قیامت... اعلام کردند ماشین حمل پیکر رفته آزادی و ما ماندیم و دلی پر از حسرت دیدارت. آقاجان قابلمان ندانستی یا چشم‌هایمان لایق قدم‌هایت نبود؟ من ماندم و چهارپایه‌ی پلاستیکی زیر پایم و پرچم سه رنگ ایران در دستم. پرچمی که یادگار مجاهدت‌های تو بود در ۳۷ سال رهبری. پرچمی که شهادت تو به آن هویت بخشید. برو به سلامت رهبر شهیدم. بدرود ایرانی‌ترین رهبر. داغت برای همیشه در دلمان نقش بسته مثل نقش بیستون در دل کوه. تا صبح قیامت عاشقت می‌مانیم رهبر شهیدم. به امید دیدار. شهربانو میرزائی ✍ ۱۵ تیرماه ۱۴۰۴ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ ابدی در قلب‌ها از قدیمی‌ها شنیده‌بودم خانم‌ها عکس کسی را که خیلی خیلی دوستش داشته‌ باشند، توی کیف پولشان می‌گذارند. در طاقچه‌ی خانه‌های قدیمی‌، روی میز خاطره و یا روی دیوار خانه‌ها هم همین اصل برقرار است. وقتی داشتم وسایل سفر به تهران را برای شرکت در بدرقه‌ی امام شهید جمع می‌کردم با خودم گفتم چرا منتظر پوستری از عکس آقا جانم بمانم که خادمان در مراسم به دستم بدهند؟! من باید عکس قاب‌شده‌ی امام شهیدم را از همین خانه بردارم و با خودم ببرم. افسوس می‌خوردم که فرصت نکرده‌بودم آن را گل‌آرایی کنم. به مراسم که رسیدیم بعضی‌ها را دیدم که پوستر کاغذی که هیچ، به قاب عکس هم اکتفا نکرده‌بودند. انگار ارادتشان را می‌خواستند با به دوش کشیدن عکس معشوق بیشتر به دنیا نشان بدهند. در دلم پای همتشان را ستایش کردم که در هوای گرم، توی شلوغی جمعیت میلیونی و در طول یک مسافت طولانی دارند عکسی به این بزرگی را روی پشتشان جلو می‌برند. در شرایطی که آدم ممکن است حتی از وزن خودش هم خسته شود، این همت و اراده، این عشق از کجا می‌آید؟! بیشتر که به عکس نگاه کردم، بغض هوای چشمانم را ابری و زمینِ دلم را تنگ کرد. زیر لب نجوا کردم: «ای صاحب عکس، عزیزجانم، کجایی؟ آخر قرار بود ما فدایت بشویم که...» و فهمیدم بزرگ‌تر از عکس روی دوش آن مرد، انعکاس عشق به او است که در قلب‌هایمان تا ابد قاب شده. هیچ وقت هم غبار نمی‌گیرد. فائزه فداکار✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢 شماره چهارم مجموعه کمیک همانوشت 🔺آقای شهید روایت زندگی بعد از آن سحرگاه ظلم ✍نویسنده: خاطره کردفیلابی 🏞طراح و تصویرگر: محمدجواد رحمن‌پور ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا