همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
حلقه کتاب📚
«اقیانوس مشرق » مرا انتخاب کرد که بخوانمش، آن را نشانه میپندارم. انگار که دعوت شدهباشم، طلبیده شده باشم به سطر به سطرش که بوی امام رضا(ع) میدهد.
عِمران، پینهدوز و راحله داستان را جلو میبرند. شک و تردید عمران، پاسخهای دلنشین پینهدوز و راحله را به دنبال دارد. شخصیتهای دیگری هم در این مسیر در آمد و شد هستند. و انگار سوالهای عمران، پرسشهای ذهنی بسیاری از ماست و جوابهای پیرمرد و دخترش و برخی دیگر از افراد این داستان برهانهایی که بر جان مینشیند و فطرت را بیدار میکند.
تفاوت امام با انسانهای دیگر، چیستی عصمت، تعریف امام، پرسش از اعتقاد به خدای نادیدنی، تمایز اعجاز از جادو، فلسفهی اعجاز، چرایی ملقب شدن امام هشتم به رضا، ماجرای ازدواج پدر امام رضا با کنیزی که مادر امام رضا شدند، چرایی نماز و تفاوتش با مناجات، چرایی عدم تشکیل حکومت توسط امام رضا، چرایی عدم هدایت انسانها توسط خداوند و اختیار دادن به بشر، دلیل به زیارت امامان شتافتن شیعیان باوجود سختیهای راه، چیستی توسل، علامات امام معصوم، چرایی عدم جلوگیری امام از مرگ خود، چرایی عزیمت امام رضا به خراسان، شناخت صاحبان بهشت، اثبات امامت امام رضا، آگاهی امام از غیب، مناظرهی اهل سنت و شیعه بر سر عقاید شیعه مثل از اصول دین بودن امامت، تفاوت امام زنده و شهید، چرایی ختم نبوت و تداوم هدایت با امامت، شناخت عترت و بسیاری از کرامات امام رضا(ع) را در این کتاب بخوانید و حتی اگر پاسخهایشان را میدانید با مرور این موارد و دیگر جزئیات داستان لذت ببرید.
به امید شفاعت امام رضا و پدران و پسرانشان
فائزه فداکار✍
#حلقه_کتاب
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
این مرد چه جهانی داشت!
نگاهش چه صلابتی به رخ میکشید!
او نماد یک سرو بود
سروی که عاشقی را از مکتب قرآن آموختهبود
سروی که تا آخر ایستادهاست و عَلَم را با وفاداری تمام به یک ملت میسپارد🥀
ایران تسلیت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
💠 فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِي وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ
آیه ۱۵۰ سوره بقره
🔺دشمنان خارجى، بزرگترين خطر براى مسلمانان نيستند، بىتقوايى خطر اصلى است. «فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِي»
🔺هدايت، داراى مراحلى است. با آنكه مخاطب آيه مسلمانان هستند كه هدايت شدهاند، پس منظور دستيابى به مراحل بالاترى از آن است. «لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»
در این آیه باید اندیشید...
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
*دوستش داشتی؟*
از خانه بیرون زدم. تحمل نداشتم. رفتم پاتوق همیشگی. جایی که تقریبا هر روز آنجا هستم. گلزار شهدا، یک کوچه با خانه ما فاصله دارد. ما همسایه ۵ شهید خوشنام محل هستیم. رسیدم و زانوی غم بغل کردم. همیشه در حال بد و خوب اینجا هستم؛ در سرما و گرما. جاییست که همیشه حالم را بهتر میکند.
در خودم بودم و همانطور نشسته بودم که پیرزنی آرام آرام از پلهها بالا آمد. سلامم کرد، قبولی طاعات و عبادات گفت و در نهایت تسلیت. عینکی با شیشههای ته استکانی و بزرگ داشت. قد خمیده بود. با تسبیح آبی خود بر سنگ مزار شهدا یکی یکی میزد و فاتحه میخواند. رفت و یک گوشه ایستاد. سرم پایین بود. امواج فکر من را به هر سو میبردند. خواست که برود حرفی زد. متوجه نشدم و گفتم: «چی؟» گفت: «رهبر رو میگم، دوستش داشتی؟»
همانطور نگاهش کردم. جواب ساده بود. اگر نداشتم در این سرما، تک و تنها اینجا ماتم زده نمینشستم. ولی، واقعا آنطور که باید دوستش داشتم؟ با بغض گفتم: «آره.» و سر تکان دادم. گفت: «ننه ناراحت نباش. درست میشه.» نمیدانستم چه بگویم. دو شکلات تلخ روی سنگ مزار شهدا بود. به آنها اشاره کرد و گفت: «یکی مال من، یکی مال تو باشه.» شکلات را گرفت و موقع رفتن دعایم کرد.
سوالش نقش بست در ذهنم. که بعد از ۲۲ سال زندگی کوتاه، دوستش داشتم یا نه؟ جوابی برای خودم نداشتم. به شکلات تلخ نگاه کردم. کامم آنقدر تلخ بود که دیگر نیازی به تلخی شکلات نبود. نگاهم به روبهرو افتاد. به جایی که بعد از این همه سال ندیده بودم. به ورودی گلزار که تابلویی بزرگ سر در آن بود. خودش بود، با لباس رزم. بین رزمندهها مشغول حرف زدن. تازه دیدمش. نه! تنهایمان نگذاشته است. خودش از ما خواست که ناامید نشوید. نباید ناامید شد. باور رفتنش سخت است اما، نباید حرفش روی زمین بماند. بلند شدم.
علیرضا محبی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
«انّ مَعِیَ رَبّی»
موسی به وعدهاش عمل کرد. عصا را به دریا زد و دریا شکافت. حالا دنیا رد شدن ما را از وسط دریا نظاره میکند. اینبار عصای موسی، خون او بود...
مریم صفدری ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
در همه جای دنیا مظلوم در برابر ظالم تسلیم میشود؛ اما زندگینامه بزرگان در صفحه تاریخ ذهن این را نشان نمیداد.
صدایش را بلند کرد و گفت: «آمریکا، ابرقدرته. ما باید هر چی گفت تسلیم شیم چارهای جز این نداریم.»
فکر مرا نخوانده بود
به او گفتم: «چرا ما ابرقدرت نباشیم؟»
جا خورد و احتمالا به خود گفت: «تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکردهبودم.»
ـــــــــ
نتوانستم چشم بر هم بگذارم
لغت ابرقدرت در ذهنم میپیچید
یک ساعت تا اذان صبح ماندهبود
به خود گفتم این دنیا عجب جاییست! گاهی غافل میشویم و یادمان میرود ابرقدرت عالم خداست و بس!
میبینی آدمیزاد؟
الله، ابرقدرت عالم...
#خردهروایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
دلمشغولیهای یک معلم 🤕
باز هم دیر آمد.
مثل دیروز
مثل پریروز
مثل همیشه ...
هم دیر می آمد، هم دیرتر از همه میرفت.
میدانستیم مادرش بیمار است. فقط از چشمهای پفدار و صورت نشستهاش میفهمیدیم باز هم خواب مانده.😴
کلاس دومی بود؛ اما از نظر جثه به مهدکودکیها میمانست .
اما آنروز قضیه فرق میکرد.
خیلی دیر آمد. دیرتر از همیشه.
و یک ۱۰ تومانی تا کرده هم در مشتش بود.
ـ خواب موندی؟ آره؟
و ما بودیم و اویی که هیچ وقت جواب این سوالاتمان را نمی داد.
ـ میگی کجا بودی یا...؟
صاف به چشمها نگاه میکرد و هیچ نمیگفت.
ـ خانوادهات میدونن دیر اومدی؟ زنگ بزنم بهشون بیان مدرسه؟
فقط اینبار یک جمله گفت:«مامانم دیشب رفت، منم خستهام، میخوام برم.»
خیره مانده بودم به صورت مظلومش. با تمام وجود میخواستم مدرسه را در ذهنش به یک جای امن تبدیل کنم.🥹
سیدهزهرا میراحمدی✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
صدای پایکوبی میآمد، با خودم گفتم وقت بود وسط جنگ عروسی بگیرند!
الفاظ رکیکی لابهلای کل زدنها به گوش میرسید
_ها؟ رهبر عظیم الشأن انقلاب چی شده؟
پسرک هیچ نگفت
معلوم بود بغضی در گلویش نشسته
در رختخواب دراز کشید و به سقف زل زد و آرام گفت: «آقاجونم بیا، بیا!»
من نتوانستم صبوری کنم، غم از تمام وجودم برخاست و تبدیل به سیلی از اشک شد
او سرودی را که در مهدکودک آموختهبود، زمزمه میکرد تا التیام یابد.
تنها پناهش نغمه آخرالزمانی دلش بود.
#خردهروایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
به پا خیز لشکر ایران، دوباره
شده اکنون غوغا در زمانه
به پا خیز و بزن بر قلب دشمن
بگیر تو انتقامی جاودانه
رضا ورمزیاری ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
یک نفرگریست.
موج میزد. جمعیت چون دریایی پهناور وسیع بود. سیاهپوش بودند و پرچمها روی هوا تکان میخوردند. خانوادهای بودیم که عزیز از دست داده. نمیدانم عزیز از دست دادهای یا نه. روزهای اول باور نمیکنی که رفته است. هیچکدام ما باور نمیکنیم. انگار منتظریم باز هم بیاید و پیام بدهد. ما را دلگرم کند. دلگرم شویم که هست هنوز. همه بچهها در خانه پدری گرد هم آمدهایم. در سوگ پدر نشستهایم.
مشتها گره کرده شده بود. محکم، انگار دشمن روبه روی ما ایستاده است. به ما نگاه میکند، با همه پلیدیاش. عجیب بود برایم، شعارها قوی بودند. نه فقط شعارها، آدمها قرص بودند و چون کوه استوار. مرد بود، زن، کودک، نوجوان و جوان و حتی جمعی که فکر نمیکنی آنها را ببینی، ولی میبینی. بودند. حتی در این سرما. پدر رفته بود، ولی ما ماندهایم. همه ما بار مسئولیت را بر دوش احساس میکنیم.
عزاداریم اما کسی گریه نکرد. به عینه این را دیدم، نه که تخیل خودم باشد. بغض آری، اما گریه نه. انگار این خشم لعنتی، همه وجود ما را فرا گرفته است. چه حسی داری وقتی جلوی چشمانت پدرت را بکشند؟ داغدار هستی اما منتقمی. تا انتقام نگیری آرام نمیشوی. همه این حس را داشتند.
رسیدیم به آخر کار. رو به قبله ایستادیم. وقت دعای فرج امام زمان (عج) بود. مردی که بیشتر از همیشه به یادش هستیم. یک نفر گریست، جای همه ما. دیگر نتوانست این بغض را تحمل کند. گریهاش ما را خیس کرد و فرش شد زیر پایمان. زمینیها تحمل کردند، اما آسمان نتوانست تحمل کند. زیر بارانش به راه افتادیم. این بیت مولانا یادم آمد که گفت: «آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند.» و این بار آسمان بار ما را بر دوش کشید.
علیرضا محبی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht