«رقصی چنین میانه میدانم آرزوست...»
شما شاهد مداخله بشر دوستانه ترامپ و نتانیاهو برای حمایت از مردم ایران هستید!
اینک این شما و این ایرانی آزاد و آباد!
ارتش آزادی بخش شیطان بزرگ در شروع مداخلات بشر دوستانه اش، کودکان مینابی را فدای شیطان کرد...
همان بعل پرستانی که از کودک کشی به کودک خواری رسیدند
نه جای تعجب است چرا که بیش از هفتاد سال است که این دهان بدبوی زمین، انسان را می جود و انسانیت را قی می کند...
خون کودکان فلسطینی به طوفان الاقصی رسید و خون کودکان ایرانی به وعده صادق
منتظر بمانید که این حمام خونی که راه انداختید در نهایت غرقتان خواهد کرد!
وَانْتَظِرُوا انَّا مُنْتَظِرُونَ
فی الحال یونیفرم پوشان جنگی را آغاز نمودند که پابرهنگان پایانش را تعیین می کنند. آری! گاهی برای رسیدن به صلح باید جنگید!
رسم است که علی هربار در جنگی جام زهر می نوشد...
ما یک بار هزینه غافلگیری را دادیم و در ادامه آن با بازیابی خود به توازن وحشت رسیدیم اما عوامل خائن مسبب صلح تحمیلی، جنگ دوباره منجر به ترور رهبر انقلاب را تحمیل کردند و بعد از شهادت، با بیانیه ای به نام قائد شهیدمان، بر خیانت خویش سرپوش گذاشتند!
اگر ولی فقیه را از ما گرفتند، ولایت فقیه را که نمی توانند بگیرند، مقاومت نه فرد است و نه متکی به افراد بکه استوار بر تفکر است!
اماما! قرار بر این نبود که تو شهید شوی تا ما به خونت سوگند یاد کنیم، اما به خونت سوگند که راهت ادامه دارد...
ما انتقام می گیریم، انتقامی سخت...
انتقامی به سختی اشک های کودکانمان و قلبهای لرزان مادرانمان...
آری، چنین نماند چنان هم نخواهد ماند...
زینب خاننیا✍
#چالشنامه
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
ما هوش مصنوعی نیستیم!
بگذار جهان بشنود و بداند:
ایران، این سرزمینِ کهن با ریشههایی ژرف و تمدنی سترگ، هرگز در برابر تندبادِ تهدید و یورشِ دشمن سر فرود نخواهد آورد.
دشمنِ متخاصم، هرچه در توان دارد، برای درهم شکستنِ تاریخ و خاکِ ما به میدان آورده است؛
اما نمیداند که هر ضربهاش، ریشههای ما را استوارتر و قامتِ اصالتمان را برافراشتهتر میسازد.
ما درختی نیستیم که با تبرِ خصومت فرو ریزیم؛
ریشه در اعماقِ زمین داریم و شاخه در بلندای افلاک.
از دلِ این ریشههای سترگ، نیرویی برمیخیزد که هیبتِ ناوهای جنگی را نیز به لرزه میاندازد.
آری، ایرانِ بزرگ، شیرمردانی را در دامان خود پرورانده است
که برای پاسداری از نام، نان و ناموسِ این خاک،
با صلابتِ کوه و غیرتِ تاریخ، تا آخرین منزلِ ایستادگی پیش میروند.
و خونِ بیگناهان، اگرچه بر زمین ریخته شود،
خود به آبی برای رویشِ خشمِ وطن بدل خواهد شد؛
تا از این خاکِ سترگ، شیری درنده و شکستناپذیر سر برآورد
که هیبتِ او، آرامش را از جانِ دشمنانِ این دیار برباید.
سمیرا رفیعی✍
#چالشنامه
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
نقش معلمان در شرایط بحرانی جنگ از منظر حکمرانی تربیتی
در شرایط بحرانی جنگ، هنگامی که نظم متعارف آموزش دچار اختلال میشود و زیست آموزشی از بستر حضوری به فضای مجازی انتقال مییابد، نقش معلمان به عنوان یکی از کانونیترین کنشگران حکمرانی تربیتی و نظام تعلیم و تربیت به سازوکاری برای صیانت از انسجام اجتماعی، آرامسازی روانی، استمرار معنا و بازتولید امید جمعی تبدیل میشود. از این منظر، معلم در خط مقدم حفظ حیات تربیتی جامعه قرار دارد.
نخستین و بنیادی ترین مأموریت معلم در چنین شرایطی، حفظ پیوند تربیتی است. آموزش غیرحضوری اگر از پیوند انسانی، عاطفی و ارتباطی تهی شود، به فرآیندی مکانیکی و کماثر فروکاسته خواهد شد. در این میان، معلم باید با حضور مستمر، ارتباط هدفمند، بازخورد بهموقع و توجه فردی، رشته پیوند دانشآموز با مدرسه را زنده نگاه دارد. این پیوند، صرفاً یک رابطه آموزشی نیست؛ بلکه شالودهای برای تداوم احساس تعلق، امنیت و اعتماد در بستر بحران است. دانشآموزی که خود را در نسبت با معلم و مدرسه «دیدهشده» و «مهم» احساس میکند، کمتر در معرض فرسایش روانی و گسست تحصیلی قرار میگیرد.
دومین نقش معلم، ایفای نقش بهمثابه تنظیمگر روانی است. جنگ، علاوه بر تخریب بیرونی، در سطح درونی نیز اضطراب، نااطمینانی، هراس و آشفتگی هیجانی تولید میکند. دانشآموزان در این فضا، بیش از هر زمان دیگر نیازمند آرامش، ثبات و معنا هستند. معلم با زبان سنجیده، لحن آرامبخش، رفتار مسئولانه و درک عمیق از وضعیت عاطفی دانشآموزان، میتواند از تشدید فشارهای روانی جلوگیری کند و فضای یادگیری را به محیطی ایمنتر و انسانیتر بدل سازد. در این معنا، معلم نه فقط آموزگار دانش، بلکه مداخلهگرِ ظریف در حوزه سلامت روان تربیتی است؛ کسی که با کنشهای کوچک اما معنادار خود، از فروپاشی روانی دانشآموزان پیشگیری میکند.
سومین نقش معلم، حضور بهمثابه حامل هویت و امید است. بحرانهای جنگی، پیش از آنکه سازههای مادی را فرسوده کنند، به ساحت معنا، هویت و افق آینده حمله میبرند. در چنین وضعیتی، معلم میتواند با انتخاب واژگان، نحوه روایت و نوع مواجهه آموزشی خود، سرمایه هویتی نسل نو را تقویت کند. او با پیوند دادن دانش با زندگی، با تأکید بر فضیلتهایی چون صبوری، مسئولیتپذیری، همدلی، خویشتنداری، آیندهنگری، تاب آوری و آموزش مهارت هايی چون آرام سازی به دانشآموزان میآموزد که بحران، پایان افق نیست؛ بلکه مرحلهای دشوار از زیست جمعی است که میتوان با آگاهی و همبستگی از آن عبور کرد و از رنج به عنوان پلهای برای رسيدن به قلههای موفقيت استفاده نمود.
از این منظر، معلم حامل گفتمان «تداوم» است؛ گفتمانی که در برابر ناامیدی، معنا میآفریند و در برابر گسیختگی، افق میگشاید و اميد میدهد.
میتوان گفت که در شرایط بحرانی جنگ، معلم یکی از ارکان اساسی #حکمرانی_تربیتی است؛ معلمی که باید همزمان پیوند تربیتی را پاس بدارد، نقش تنظیمگر روانی را ایفا کند و حامل هویت و امید باشد.
فاطمه نجار ✍
معلم و پژوهشگر حوزه حکمرانی
#چالشنامه
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
✍✍✍
این، خاصیت روایت است که از واقع حماسه میسازد.
زنگ روایت 🛎
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
موج سیودوم
قرار همیشگی فرارسید. شب سی و دوم بود. باعجله حاضر شدیم. انگار اگر دیر میرسیدیم، از کاروان جا میماندیم. کاروانی که خدا عاشقانه نگاهش میکند و آدمهایش را خیلی دوست دارد. آخر آدمهایش دارند کار مهمی را انجام میدهند. حتی اگر این کار ساده به نظر برسد. آنها با وجود جنگ و دشواریهایش پای وطن و دینشان ماندهاند. انگار اگر همراه این قافله نشوی حسرت و خجالتش برایت میماند و بس. و شاید هم خیلی چیزها را ببازی. مثل وطن، مثل نام نیک در تاریخی که از این روزها نوشتهخواهدشد، و مثل نگاه پرمهر امام زمان که با دیدن تمرین رزم تو سری تکان دهد و تاییدت کند.
باختن را دوست ندارم. هرشب عجله میکنم تا شاید قدمی برای برنده شدن در این نبرد بردارم. و امشب قرار است قدمهایمان موج سیودوم از عملیات مقاومت و ایستادگی را با شعار «یا وطن یا مرگ» به دنیا نشان دهد.
با همین افکار به وعدهگاه میرسیم. به مسجد ولایت در خیابان دانشگاه شهر قزوین که حالا سنگر ما شده. پرچم را برمیدارم و از ماشین پیاده میشویم. انگار که اسلحه به دست گرفتهباشم، احساس غرور و افتخار میکنم. پرچم، نشان است. نشانی که مرا با مردم حاضر در میدان یکی میکند.
در عبور از خیابان شاگردم ریحانه را میبینم. با ذوق دستی تکان میدهم. به آن طرف که میرسم دوباره نگاهش میکنم و تحسینکنان برایش بوسه میفرستم. پیشم میآید و لبخندزنان هم را بغل میکنیم. میگوید چه سعادتی! در جواب از خوشسعادتی خودم میگویم که او را در میدان دیدهام. اجازه میگیرد تا به جای خودش برگردد. کار خوب که اجازه نمیخواهد. برو علمداری کن عزیزم!
نگاهم روی خانم جوان و زیبایی قفل میشود. پالتوی کوتاه سفیدی پوشیده و گیسوانش از زیر شال سفید روی سرش به بیرون سرک کشیدهاند. به عصای زیر بغلش تکیه زده و دست دیگرش را تکیهگاه پرچم بزرگی کردهاست. آرام آرام تکانش میدهد. به او لبخند میزنم. به من لبخند میزند تا قفل نگاهم کمکم بشکند. در دلم همتش را ستایش میکنم. حتماً پایش مشکلی دارد. حتماً حجابش نقصی دارد اما ایمان و وطندوستیاش او را از خیلیها جلو انداخته.
شعارها مثل همیشه پر میگیرند و دل آسمان را به زمین قرص میکنند. چشمهایم در میان جمعیت به دنبال دیدنیها میچرخد.
خانمی را میبینم که روی مقوای دستش از بعثت مردم گفته. شاید آن روز که آن حکیمِ فرزانه گفت اگر حادثهای پیش بیاید خداوند مردم را مبعوث خواهدکرد، کسی تا این اندازه این بعثت را باور نداشت. و حتی شاید خیلیها آن روز این وعده را شنیدند و از آن ساده گذشتند. این پیشبینی خیلی برایم انگیزهبخش و تکاندهنده است. جلو میروم تا اگر اجازه دهد از او عکس بگیرم. با حیای مادرانهای میخندد و میگوید نه! کوتاه نمیآیم و میگویم میخواهم از شعارش تصویر بردارم. صورتش را پشت مقوا پنهان میکند و دوربین گوشی من کار خودش را انجام میدهد.
میخواهم پیش همسرم برگردم که نانوایی کنار مسجد را میبینم. عکسی از رهبرمان پشت شیشهاش چسبانده. در دلم میگذرد که شاید همسایگی با مسجد تاثیرات خاص خودش را داشته.
آن طرفتر مغازهی مورد علاقهی بچهها توقفگاه تعدادی از بچههای میدان شده که گاهی بهانهگیرشان میکند. اسباببازیهایی که شاید رزق و جایزهی این میدانداری بچهها و روزی زن و بچهی آن کاسب را اسباب میشوند.
نگاهم سر میخورد و به دیوار کنار مسجد میرسد. همانجا که دخترکی کنار دوچرخهاش دست به دعا ایستاده. دوچرخهای که مزین به پرچم است. گویی این شبها هرکس هرطور که بتواند انس و الفتش را با این پرچم سه رنگ نشان میدهد. یکی مثل او با دوچرخه و یکی مثل آدم بزرگهای این قافله با خودروهایشان...
فائزه فداکار✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
پر سر و صدا بودند
گویی با پدرشان امروز را انتخاب کرده بودند برای تفریح مردانه
صدای خنده هایشان تمام دشت را پر کرده بود
پدر گزارشگری میکرد آن یکی توپ را با قدرت میدزدید و آن دیگری دروازه را مراقبت میکرد
همه از شور و حالشان به وجد آمده بودند و انگار دیگران را هم وادار کردند که تماشاچی بازیشان باشند
سوت اتمام بازیشان همزمان شد با صدای اذان
پدر مشغول وضو گرفتن شد.
خوب نگاهشان میکردم
با خودم گفتم الان هر کدامشان مشغول کاری میشوند
در فکرم میگفتم حتما میخواهند آتش درست کنند
یا میخواهند چادر بزنند
یا حتی تدارک غذا ببینند
اما پدر با صدای بلند رو به آنها گفت:
«خب حالا وقتشه بیاید. و پرچم را از ماشینشان بیرون آورد»
بچهها همه به طرف پدر رفتند و حتی برای اینکه کدامشان پرچم را دست بگیرند بحث کردند
آخر سر برای گرفتن پرچم به صورت نوبتی توافق شد
دویدند به طرف دشت
با صدای بلند گفتند یک، دو ، سه
پرچم را در دست گرفتند و سلام نظامی به پرچم دادند و پر قدرت میچرخاندنش
با شوخی و خنده مارش نظامی هم رفتند
پدر هم از دور به کارهایشان میخندید
شوخی و خندههایشان که تمام شد
پرچم را به زمین کنار فرششان تکیه دادند
و به نوبت کنارش نماز خواندند
پدر که غذا را حالا گرم کرده بود گفت پرچم را دست بگیرید، حالا وقت عکس یادگاری ست
اینکه ما هر روزمان اینگونه سپری میشود
اینکه در کنار رسمهای هرسالهمان پرچم ایران در دست داریم
اینها همه یک چیز را نشان میدهد
که راه هر چقدر هم دشوار شود ما هنوز ایستادهایم
هنوز هم به راهمان ایمان داریم و این انقلاب با نسل جدیدش راهی دراز در پیش دارد
به وقت ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
ریحانه امیری زاده✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
من مادر شهید داوود حاتمی ام...
ـ من مادر شهید داوود حاتمی ام. من هشت بچه دارم که حاضرم همه را فدای رهبر کنم. پسر من سرباز رهبر بود و حالا پیش رهبر است. من داودم را فدا کردم. به او گفتم به رهبر خدمت کند. رهبر ما مثل امام حسین(ع) تسلیم یزیدیان نشد و فرمود: «هیهات من الذله..هیهات من الذله...»
حرفهایش که به این جا رسید جمعیت حاضر در میدان به یکباره بانگ برآوردند: هیهات من الذله... ، و فریادشان با صدای گریهها درآمیخت و شوری برپا شد..
چشمهای گریان جمعیت همچنان به دنبال مادر بود تا کلامش را چونان شهد شیرینی به کام دل بنشانند.
ـ رهبر به پناهگاه نرفت به خاطر اینکه مثل امام حسین(ع) شهید شود.
ای مردم! بدانید راه دین، راه درست، راهِ سید علی خامنه ای است. هرکس میخواهد سعادتمند شود، هرکس میخواهد روز محشر سرافراز باشد، راه رهبری را برود..
دستانش را بر روی عکس قاب شدهی رهبر کشید و صورت را متبرک کرد.
ـ پسرم خواب دید که حضرت علی(ع) با حاج قاسم به محل کارش آمدند. حضرت علی(ع) او را در آغوش کشید و دستش را بوسید. حضرت علی(ع) شهید مرا نگهداری کرد. شهید من سالم است ببینید مردم ... فقط جراحتی بر فرق سرش دارد... شهید من شهید راه حضرت علی(ع) بود. من ناراحت نیستم شهیدم را در راه امام حسین(ع) دادم در راه رهبر در راه حضرت ابوالفضل(ع).
روز قیامت این روسیاه در میزنم اگر راهم ندادند میگویم من مادر شهید داود حاتمی ام که در راه رهبر شهید شد.
افتخار میکنم که مادر شهیدم ....افتخار میکنم...افتخار...
جمعیت یکپارچه شور بود و غوغا...
زیبا کیانیان✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht