eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
موج سی‌و‌دوم قرار همیشگی فرارسید. شب سی و دوم بود. باعجله حاضر شدیم. انگار اگر دیر می‌رسیدیم، از کاروان جا می‌ماندیم. کاروانی که خدا عاشقانه نگاهش می‌کند و آدم‌هایش را خیلی دوست دارد. آخر آدم‌هایش دارند کار مهمی را انجام می‌دهند. حتی اگر این کار ساده به نظر برسد. آن‌ها با وجود جنگ و دشواری‌هایش پای وطن و دینشان مانده‌اند. انگار اگر همراه این قافله نشوی حسرت و خجالتش برایت می‌ماند و بس. و شاید هم خیلی چیزها را ببازی. مثل وطن، مثل نام نیک در تاریخی که از این روزها نوشته‌خواهدشد، و مثل نگاه پرمهر امام زمان که با دیدن تمرین رزم تو سری تکان دهد و تاییدت کند. باختن را دوست ندارم. هرشب عجله می‌کنم تا شاید قدمی برای برنده شدن در این نبرد بردارم. و امشب قرار است قدم‌هایمان موج سی‌و‌دوم از عملیات مقاومت و ایستادگی را با شعار «یا وطن یا مرگ» به دنیا نشان دهد. با همین افکار به وعده‌گاه می‌رسیم. به مسجد ولایت در خیابان دانشگاه شهر قزوین که حالا سنگر ما شده. پرچم را برمی‌دارم و از ماشین پیاده می‌شویم. انگار که اسلحه به دست گرفته‌باشم، احساس غرور و افتخار می‌کنم. پرچم، نشان است. نشانی که مرا با مردم حاضر در میدان یکی می‌کند. در عبور از خیابان شاگردم ریحانه را می‌بینم. با ذوق دستی تکان می‌دهم. به آن طرف که می‌رسم دوباره نگاهش می‌کنم و تحسین‌کنان برایش بوسه می‌فرستم. پیشم می‌آید و لبخندزنان هم را بغل می‌کنیم. می‌گوید چه سعادتی! در جواب از خوش‌سعادتی خودم می‌گویم که او را در میدان دیده‌ام. اجازه می‌گیرد تا به جای خودش برگردد. کار خوب که اجازه نمی‌خواهد. برو علمداری کن عزیزم! نگاهم روی خانم جوان و زیبایی قفل می‌شود. پالتوی کوتاه سفیدی پوشیده و گیسوانش از زیر شال سفید روی سرش به بیرون سرک کشیده‌اند. به عصای زیر بغلش تکیه‌ زده و دست دیگرش را تکیه‌گاه پرچم بزرگی کرده‌است. آرام آرام تکانش می‌دهد. به او لبخند می‌زنم. به من لبخند می‌زند تا قفل نگاهم کم‌کم بشکند. در دلم همتش را ستایش می‌کنم. حتماً پایش مشکلی دارد. حتماً حجابش نقصی دارد اما ایمان و وطن‌دوستی‌اش او را از خیلی‌ها جلو انداخته. شعارها مثل همیشه پر می‌گیرند و دل آسمان را به زمین قرص می‌کنند. چشم‌هایم در میان جمعیت به دنبال دیدنی‌ها می‌چرخد. خانمی را می‌بینم که روی مقوای دستش از بعثت مردم گفته. شاید آن روز که آن حکیمِ فرزانه گفت اگر حادثه‌ای پیش بیاید خداوند مردم را مبعوث خواهدکرد، کسی تا این اندازه این بعثت را باور نداشت. و حتی شاید خیلی‌ها آن روز این وعده را شنیدند و از آن ساده گذشتند. این پیش‌بینی خیلی برایم انگیزه‌بخش و تکان‌دهنده است. جلو می‌روم تا اگر اجازه دهد از او عکس بگیرم. با حیای مادرانه‌ای می‌خندد و می‌گوید نه! کوتاه نمی‌آیم و می‌گویم می‌خواهم از شعارش تصویر بردارم. صورتش را پشت مقوا پنهان می‌کند و دوربین گوشی من کار خودش را انجام می‌دهد. می‌خواهم پیش همسرم برگردم که نانوایی کنار مسجد را می‌بینم. عکسی از رهبرمان پشت شیشه‌اش چسبانده. در دلم می‌گذرد که شاید همسایگی با مسجد تاثیرات خاص خودش را داشته. آن طرف‌تر مغازه‌ی مورد علاقه‌ی بچه‌ها توقف‌گاه تعدادی از بچه‌های میدان شده که گاهی بهانه‌گیرشان می‌کند. اسباب‌بازی‌هایی که شاید رزق و جایزه‌ی این میدان‌داری بچه‌ها و روزی زن و بچه‌ی آن کاسب را اسباب می‌شوند. نگاهم سر می‌خورد و به دیوار کنار مسجد می‌رسد. همان‌جا که دخترکی کنار دوچرخه‌اش دست به دعا ایستاده. دوچرخه‌ای که مزین به پرچم است. گویی این شب‌ها هرکس هرطور که بتواند انس و الفتش را با این پرچم سه رنگ نشان می‌دهد. یکی مثل او با دوچرخه و یکی مثل آدم بزرگ‌های این قافله با خودروهایشان... فائزه فداکار✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
پر سر و صدا بودند گویی با پدرشان امروز را انتخاب کرده بودند برای تفریح مردانه صدای خنده هایشان تمام دشت را پر کرده بود پدر گزارشگری می‌کرد آن یکی توپ را با قدرت می‌دزدید و آن دیگری دروازه را مراقبت می‌کرد همه از شور و حالشان به وجد آمده بودند و انگار دیگران را هم وادار کردند که تماشاچی بازیشان باشند سوت اتمام بازیشان همزمان شد با صدای اذان پدر مشغول وضو گرفتن شد. خوب نگاهشان می‌کردم با خودم گفتم الان هر کدامشان مشغول کاری می‌شوند در فکرم می‌گفتم حتما می‌خواهند آتش درست کنند یا می‌خواهند چادر بزنند یا حتی تدارک غذا ببینند اما پدر با صدای بلند رو به آنها گفت: «خب حالا وقتشه بیاید. و پرچم را از ماشینشان بیرون آورد» بچه‌ها همه به طرف پدر رفتند و حتی برای اینکه کدامشان پرچم را دست بگیرند بحث کردند آخر سر برای گرفتن پرچم به صورت نوبتی توافق شد دویدند به طرف دشت با صدای بلند گفتند یک، دو ، سه پرچم را در دست گرفتند و سلام نظامی به پرچم دادند و پر قدرت می‌چرخاندنش با شوخی و خنده مارش نظامی هم رفتند پدر هم از دور به کارهایشان می‌خندید شوخی و خنده‌هایشان که تمام شد پرچم را به زمین کنار فرششان تکیه دادند و به نوبت کنارش نماز خواندند پدر که غذا را حالا گرم کرده بود گفت پرچم را دست بگیرید، حالا وقت عکس یادگاری ست اینکه ما هر روزمان اینگونه سپری می‌شود اینکه در کنار رسم‌های هرساله‌مان پرچم ایران در دست داریم این‌ها همه یک چیز را نشان می‌دهد که راه هر چقدر هم دشوار شود ما هنوز ایستاده‌ایم هنوز هم به راهمان ایمان داریم و این انقلاب با نسل جدیدش راهی دراز در پیش دارد به وقت ۱۳ فروردین ۱۴۰۵ ریحانه امیری زاده✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
من مادر شهید داوود حاتمی ام... ـ من مادر شهید داوود حاتمی ام. من هشت بچه دارم که حاضرم همه را فدای رهبر کنم. پسر من سرباز رهبر بود و حالا پیش رهبر است. من داودم را فدا کردم. به او گفتم به رهبر خدمت کند. رهبر ما مثل امام حسین(ع) تسلیم یزیدیان نشد و فرمود: «هیهات من الذله..هیهات من الذله...» حرف‌هایش که به این جا رسید جمعیت حاضر در میدان به یکباره بانگ برآوردند: هیهات من الذله... ، و فریادشان با صدای گریه‌ها درآمیخت و شوری برپا شد.. چشم‌های گریان جمعیت همچنان به دنبال مادر بود تا کلامش را چونان شهد شیرینی به کام دل بنشانند. ـ رهبر به پناهگاه نرفت به خاطر اینکه مثل امام حسین(ع) شهید شود. ای مردم! بدانید راه دین، راه درست، راهِ سید علی خامنه ای است. هرکس می‌خواهد سعادتمند شود، هرکس می‌خواهد روز محشر سرافراز باشد، راه رهبری را برود.. دستانش را بر روی عکس قاب شده‌ی رهبر کشید و صورت را متبرک کرد. ـ پسرم خواب دید که حضرت علی(ع) با حاج قاسم به محل کارش آمدند. حضرت علی(ع) او را در آغوش کشید و دستش را بوسید. حضرت علی(ع) شهید مرا نگهداری کرد. شهید من سالم است ببینید مردم ... فقط جراحتی بر فرق سرش دارد... شهید من شهید راه حضرت علی(ع) بود. من ناراحت نیستم شهیدم را در راه امام حسین(ع) دادم در راه رهبر در راه حضرت ابوالفضل(ع). روز قیامت این روسیاه در می‌زنم اگر راهم ندادند می‌گویم من مادر شهید داود حاتمی ام که در راه رهبر شهید شد. افتخار می‌کنم که مادر شهیدم ....افتخار می‌کنم...افتخار... جمعیت یکپارچه شور بود و غوغا... زیبا کیانیان✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚
معلم باید در خط مقدم باشد کتاب معلم باید در خط مقدم باشد؛ مجموعه بیانات رهبرمعظم انقلاب، حضرت آیت الله سید علی خامنه ای از سال ۱۳۶۶ تا ابتدای سال۱۳۹۷ است که توسط سعید ابوالقاضی گردآوری شده است. مجموعه بیانات در دیدار با معلمان، فعالان فرهنگی، مسئولان آموزش و پرورش و...است که دید جدیدی به معلم در رابطه با معلمی می‌دهد و باب جدیدی به روی او می‌گشاید. در یک کلام! خواندن این کتاب برای هرمعلمی (مخصوصا معلمان دغدغه‌مند در حوزه‌ی تعلیم و تربیت) لازم و ضروری است. حتی این کتاب را به بیش از یکبار خواندن توصیه می‌کنم. یکبار پیش از رفتن به سرکلاس درس و بار دیگر بعد از معلم شدن و تجربه‌ی معلمی. افراد غیرمعلم هم می‌توانند این کتاب را بخوانند زیرا توصیه‌هایی که شده است منحصراً برای معلمان نیست و دیدارها و بیانات به معلمان منحصر نشده است. محبوبه رجبیان✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
...InShot_20260324_132228326_24032026.mp3
زمان: حجم: 2.6M
♦️هرکس در این راه کشته شود، در راه خدا کشته شده و هرکس در این راه، زحمتی متحمل شود، در راه خدا متحمل شده است. 📜بیانات در دیدار اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی، ۱۳۷۸/۹/۲۳ 📚معلم باید در خط مقدم باشد؛ ص۷۵ 🎙محبوبه رجبیان 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
رو به پایان اسرائیل آمده که برود. این غده سرطانی رفتنی است. اگر ترس از رفتن نبود در فلسطین و غزه جنایت نمی‌کرد. چون خطر ملت مبارزی که محل زندگی‌شان را غصب کرده است را حس کرده. خشم‌ها و استقامت‌های آنها را درک کرده. کسی که ترس رفتن ندارد هفتاد سال دست به دوربین نمی‌رود با این و آن سیاستمدار و کِشوَرَک‌های منطقه توافق نامه‌هایی که پی در پی تایید کننده وجود اسرائیل هستند، از آنها عکس و فیلم بگیرد تا دائما ثابت کند و داد بزند که ای جهان من هستم، من هستم. زیرا صاحب خانه در خانه خودش راحت و ساکت است. این مستاجر است که موقع رفتن داد و بیداد می‌کند که بماند. این کتاب روایت یک کشور رو به پایان است ... محمد‌جواد رحمن‌پور✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 زنگ روایت 🛎 و روایت‌ها قله اقتدارند و چنین می‌گویند👇 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿