eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
من مادر شهید داوود حاتمی ام... ـ من مادر شهید داوود حاتمی ام. من هشت بچه دارم که حاضرم همه را فدای رهبر کنم. پسر من سرباز رهبر بود و حالا پیش رهبر است. من داودم را فدا کردم. به او گفتم به رهبر خدمت کند. رهبر ما مثل امام حسین(ع) تسلیم یزیدیان نشد و فرمود: «هیهات من الذله..هیهات من الذله...» حرف‌هایش که به این جا رسید جمعیت حاضر در میدان به یکباره بانگ برآوردند: هیهات من الذله... ، و فریادشان با صدای گریه‌ها درآمیخت و شوری برپا شد.. چشم‌های گریان جمعیت همچنان به دنبال مادر بود تا کلامش را چونان شهد شیرینی به کام دل بنشانند. ـ رهبر به پناهگاه نرفت به خاطر اینکه مثل امام حسین(ع) شهید شود. ای مردم! بدانید راه دین، راه درست، راهِ سید علی خامنه ای است. هرکس می‌خواهد سعادتمند شود، هرکس می‌خواهد روز محشر سرافراز باشد، راه رهبری را برود.. دستانش را بر روی عکس قاب شده‌ی رهبر کشید و صورت را متبرک کرد. ـ پسرم خواب دید که حضرت علی(ع) با حاج قاسم به محل کارش آمدند. حضرت علی(ع) او را در آغوش کشید و دستش را بوسید. حضرت علی(ع) شهید مرا نگهداری کرد. شهید من سالم است ببینید مردم ... فقط جراحتی بر فرق سرش دارد... شهید من شهید راه حضرت علی(ع) بود. من ناراحت نیستم شهیدم را در راه امام حسین(ع) دادم در راه رهبر در راه حضرت ابوالفضل(ع). روز قیامت این روسیاه در می‌زنم اگر راهم ندادند می‌گویم من مادر شهید داود حاتمی ام که در راه رهبر شهید شد. افتخار می‌کنم که مادر شهیدم ....افتخار می‌کنم...افتخار... جمعیت یکپارچه شور بود و غوغا... زیبا کیانیان✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚
معلم باید در خط مقدم باشد کتاب معلم باید در خط مقدم باشد؛ مجموعه بیانات رهبرمعظم انقلاب، حضرت آیت الله سید علی خامنه ای از سال ۱۳۶۶ تا ابتدای سال۱۳۹۷ است که توسط سعید ابوالقاضی گردآوری شده است. مجموعه بیانات در دیدار با معلمان، فعالان فرهنگی، مسئولان آموزش و پرورش و...است که دید جدیدی به معلم در رابطه با معلمی می‌دهد و باب جدیدی به روی او می‌گشاید. در یک کلام! خواندن این کتاب برای هرمعلمی (مخصوصا معلمان دغدغه‌مند در حوزه‌ی تعلیم و تربیت) لازم و ضروری است. حتی این کتاب را به بیش از یکبار خواندن توصیه می‌کنم. یکبار پیش از رفتن به سرکلاس درس و بار دیگر بعد از معلم شدن و تجربه‌ی معلمی. افراد غیرمعلم هم می‌توانند این کتاب را بخوانند زیرا توصیه‌هایی که شده است منحصراً برای معلمان نیست و دیدارها و بیانات به معلمان منحصر نشده است. محبوبه رجبیان✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
...InShot_20260324_132228326_24032026.mp3
زمان: حجم: 2.6M
♦️هرکس در این راه کشته شود، در راه خدا کشته شده و هرکس در این راه، زحمتی متحمل شود، در راه خدا متحمل شده است. 📜بیانات در دیدار اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی، ۱۳۷۸/۹/۲۳ 📚معلم باید در خط مقدم باشد؛ ص۷۵ 🎙محبوبه رجبیان 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
رو به پایان اسرائیل آمده که برود. این غده سرطانی رفتنی است. اگر ترس از رفتن نبود در فلسطین و غزه جنایت نمی‌کرد. چون خطر ملت مبارزی که محل زندگی‌شان را غصب کرده است را حس کرده. خشم‌ها و استقامت‌های آنها را درک کرده. کسی که ترس رفتن ندارد هفتاد سال دست به دوربین نمی‌رود با این و آن سیاستمدار و کِشوَرَک‌های منطقه توافق نامه‌هایی که پی در پی تایید کننده وجود اسرائیل هستند، از آنها عکس و فیلم بگیرد تا دائما ثابت کند و داد بزند که ای جهان من هستم، من هستم. زیرا صاحب خانه در خانه خودش راحت و ساکت است. این مستاجر است که موقع رفتن داد و بیداد می‌کند که بماند. این کتاب روایت یک کشور رو به پایان است ... محمد‌جواد رحمن‌پور✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 زنگ روایت 🛎 و روایت‌ها قله اقتدارند و چنین می‌گویند👇 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
پرچم پر ماجرا قطره‌ای در دریای جمعیت شده بودم. هم‌صدا با مردم می‌خواندم: «بزن که خوب می‌زنی، تو رستم تهمتنی.» و پرچمم را در آسمان شب می‌رقصاندم. ناگهان میله پرچمم به سر خانمی که جلوتر بود خورد. برگشت یک نگاه چپ به من انداخت. چهره‌ی شرمنده‌ام را که دید، لبخند ریزی زد. پرچمم را پایین آوردم و گفتم: «شرمنده، ببخشید حواسم نبود.» با خنده گفت: «آقا رسولی گفت بزن که خوب می‌زنی اما شما داری اشتباه می‌زنی. شانس آوردی پرچم ایرانه وگرنه که ...» به او گفتم: «ببخشید این پرچم این روزا خیلی زیبا‌تر از همیشه شده واقعا حواس آدمو پرت می‌کنه.» گفت: «اون خانومه می‌بینی عکس شهید دستشه؟فقط دوروزه پیکرش رو به خاک سپرده. ببین چطور با صلابت قدم برمی‌داره. اتحاد همبستگی یکدلی جز زیبایی چی می‌تونه آدم ببینه مبادا زیبایی پرچمت باعث شه از این‌ها غافل بشی؟!» دلم می‌خواست صحبت‌هایش را ادامه دهد. با هم تا انتهای جمعیت رفتیم. فکر نمی‌کردم حواس پرتی و میله پرچم باعث شود یک هم‌صحبت خوب پیدا کنم. مراسم که تمام شد رفتیم از موکب چای گرفتیم و نشستیم روی صندلی کنار پارک جفتمان سکوت کرده بودیم، به مردم نگاه می‌کردیم که علی رغم اتمام مراسم کنار هم مانده بودند و از شیرینی‌ها و موفقیت‌های این روزها می‌گفتند. بچه‌ها کماکان مشغول بازی بودند و موکب‌ها همچنان پرشور و فعال. سکوت را شکست و گفت: «حالا زیبایی رو از یه زاویه‌ی دیگه ببین خانم عشق پرچم.» هر دو خندیدیم ادامه داد. ـ این ملت هستش که به هر نشانی روح می‌بخشه رنگ‌ها و طرح‌ها، تا زمانی که رو دوش انسان‌های استوار نشینه، تنها رشته‌هایی از پارچه‌ است که تو باد می‌رقصه؛ اما زمانی که ارادهٔ یک قوم، ایمان یک نسل و خاطرهٔ هزاران چشمِ امیدوار در اون تنیده میشه، همون پارچه به بلندای تاریخ قد می‌کشه. سرزمین با آدم‌هاش معنا می‌گیره؛ با دست‌هایی که می‌سازند، با دل‌هایی که می‌تپند، و با قدم‌هایی که راه را روشن می‌کنند.» گفتم: «شما چقدر مثل معلم‌های ادبیات حرف می‌زنین.» گفت: «بله. چون معلم ادبیاتم.» گفتم: «واقعا؟» گفت: «بله البته یادت نره که انسان از آنِ خداست. تهش همه برای خداییم به سوی خداییم بخاطر خداییم کار برای خدا نباشه خرابه بی مایه فطیره به الله وسط پرچمت نگاه کن یادت می‌ندازه چرایی رو.» پرچم رو از میله جدا می‌کنم الله رو می‌بوسم و به آغوش می‌کشم به آسمان نگاه می‌کنم و می‌گویم: «خداروشکر که ایرانی ام.» مبینا صالحی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
در پناه قرآن پیرمرد هر شب این مسیر طولانی را با همان قرآن زیبایش در کنار راهپیمایی می‌ایستاد. کارش برای همه آشنا بود؛ مردم را یکی‌یکی از زیر کلام خدا عبور می‌داد و زیر لب دعایی می‌خواند. سی شب است که او را می‌دیدم که بی‌وقفه همان‌جا می‌ایستاد؛ نه برای دیده شدن، نه از روی عادت بلکه او کمترین نشانه ولایت‌پذیری‌اش را به رخ می‌کشد، و خادمیِ کوچک در جمع عاشقان میهن را به نمایش می‌گذارد. امشب جایش خالی بود، چرا جایش خالی است؟ جمعیت بی‌درنگ به سمت جایگاه در حرکت است و مداح می‌خواند: «نسیمی جان فضا می‌آید، بوی کرببلا می‌آید. نسیمی جان فضا می‌آید، بسیجی سر جدا می‌آید.» شب جمعه بود؛ شبی که دل‌ها خودبه‌خود روانه کربلا می‌شد. پیرمرد را در سنگری دیگر ایستاده دیدم، با صدایی تازه‌تر و مصمم‌تر از همیشه تمام دارایی‌اش را فریاد می‌زد، که تنها فرزندش را در راه دفاع از وطن تقدیم به ولایت کرده است، تازه مفهوم تابوت کنار پیرمرد را می‌فهمم، روایتی که قلب‌ها را به لرزه می‌اندازد، شب جمعه و کربلا و روضه خوان، و شهیدی که سرجدا میهمان امشب شهر من است. و روضه خوان روضه می‌خواند روضه‌ی تنی سر جدا، و جمعیت بی‌حرکت مانده بود. صدای گریه‌های فروخورده از میان مردان و زنان شنیده می‌شد. اشک‌ها بی‌اذن روی گونه‌ها سرازیر می‌شد؛ گویی همه در آن لحظه، مصیبت پیرمرد را با غربت کربلا و داغ شب جمعه گره زده بودند. هر قطره اشک، ادامه همان روضه نانوشته‌ای بود که پیرمرد روایت می‌کرد. از پسری گفتند که چگونه با نان حلال او را بزرگ کرده است، از جوانی که عشق به امام حسین علیه‌السلام را با شیر مادر نوشیده است و در ادامه گفت: «پسرم همیشه می‌گفت ولایت‌پذیری فقط حرف نیست… باید پایش بایستی. حالا پسر بی سر پای همان راه ایستاده.» در پایان، با چشمانی که اشک در آن برق می‌زد اما صدایی محکم، گفت: «امشب شب جمعه‌ست… دل‌هامان سمت کربلاست. پسرم رفت، اما او را زیر همین قرآن بزرگ کردم و امشب با همین قرآن او را به امام حسین علیه‌السلام می‌سپارمش.» شهادتش هم زیارتی شد که با جانش نوشت. وقتی مردم از کنار جایگاه رد می‌شدند، او همچنان ایستاده بود؛ قامتش خمیده‌تر، اما دلش استوارتر، نگاهش مصمم‌تر گویی خودش هم می‌دانست که این عشق و این راه، پایانی ندارد. زینب مرادی ✍ روایتی از پدر شهید محمد روزبهانی 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
برای عزت می‌خواهیم به آن طرف خیابان برویم. چشمم به نام کوچه‌ای که ماشین را تویش پارک کرده‌ایم می‌افتد. کوچه‌ای که مقابل مسجد ولایت است. کوچه‌ی «عزت». دارم از تابلوی نام کوچه عکس می‌گیرم که مادرم صدایم می‌کند. بااعتراض می‌گوید چرا پا تند نمی‌کنم؟! می‌گویم واقعاً جالب نیست که ما دنبال حفظ عزت و سربلندی کشورمان هستیم و حالا روبه‌روی کوچه‌ای به همین نام برای حفظ عزتمان جمع شده‌ایم؟!! نمی‌دانم چرا توجهی نمی‌کند! شاید از آنجا که من می‌خواهم روایت بنویسم، در و دیوار هم برایم جذاب شده و از هرچیزی نشانه می‌سازم. توی بلوار، روبه‌روی مسجد ولایت می‌ایستیم. شور و شعار و پرچم‌نمایی‌ها به راه است. هیچ چیز در این شب‌ها تکراری نشده. هرشب رنگ و بوی خودش را دارد. هربار چیزهای جدیدی می‌بینم که ذوق و شوقشان دلم را قلقلک می‌دهد. ماشین‌ها از دو طرفمان ریسه می‌شوند. بیشترشان به خاطر «وطن» به خیابان‌ها آمده‌اند. این را از پرچم‌هایی که مثل کودک بازیگوش سر از آن‌ها بیرون آورده‌اند می‌فهمم. از عکس‌های رهبرانمان که همراه خود دارند، از مشت‌های گره کرده‌ و دهان‌هایی که به شعار دادن تکان می‌خورند می‌شود نیتشان از این خیابان‌گردی شبانه را فهمید. آقای راننده‌ای دستش را از شیشه‌ی ماشین بیرون می‌آورد. آن را دراز می‌کند و پرچم‌هایی که در دستان ما به آسمان رفته‌اند لمس می‌کند. گویی دستش را برای متبرک شدن به پرچم‌ها می‌زند. پرچمی که این روزها بیشتر از هروقت دیگری برایمان مقدس است. کاروان خودروها با حرکتشان برای وطن ایستادگی می‌کنند. بله، تناقض زیبایی است. ایستادگی در عین حرکت! و قافله‌ی پیاده‌ها هم با پرچم‌گردانی از آن‌ها استقبال می‌کنند. نگاهم به دست آقای راننده‌ی دیگری خیره می‌ماند. با دستش علامت پیروزی نشانمان می‌دهد اما راستش کنجکاوی من به خاطر خالکوبی‌های روی دستش است. او می‌رود و من هنوز هم دارم به وحدتی فکر می‌کنم که او را کنار آدم‌هایی قرار داده که معتقدند بدن آدمی‌زاد دفتر نقاشی نیست! به وحدتی که آغاز و پایانش به «وطن» می‌رسد... فائزه فداکار✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht