«دختر ایران»
دختری برای ایران مینوشت:
ایران! من از هیچ نمیترسم
از برف و باران و طوفان و تگرگ نمیترسم
من ایستادهام تا تو ایران بمانی
من دختر ایرانم...
آن روزها جنگ را ندیدهبود؛ حتی قلمش یک ساله هم نشدهبود؛ اما انگار برای همچین روزی آماده بود...
خاطره کردفیلابی ✍️
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
السلام علی القائد الشهید
هر چند که از داغ تو در سوز و گدازیم
چون شمع در این بُرهه بسوزیم و بسازیم
آری که بسازیم وطن را همه با هم
وز غصّه ی این هجرِ جگرسوز نَبازیم
ما منتظر لحظه ی نزدیکِ ظهوریم
از هر طرفی راهیِ صحرای حجازیم
سجّیل شویم و به سرِ خصم بکوبیم
با موشکِ و پهباد در این عرصه بتازیم
ایرانِ حسینی ست که آماده ی فتح است
بر همّتِ مردانه ی این قوم بِنازیم
از قدس خبرهای خوشی میرسد ای یار
در آخِر یک راهِ پر از شیب و فرازیم
آن روز چه نزدیک شده، روزِ خوشی که:
در مسجد الاقصی همه در حالِ نمازیم
حسین اعتمادی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
جهان با طلسم جادوگر در خواب زمستانی فرو رفتهبود.
تنها باغبان پیری بیدار بود که در حیاط مدرسهای درخت تنومندی میکاشت.
حوالی بهار شاخههای درخت باغبان پر از شکوفههای خندان شدهبود.
آرزویش این بود که بالاخره یک روز زمستان بهار شود.
جادوگر از باغبان و شکوفهها میترسید.
بمبی از نفرت در حیاط مدرسه انداخت.
باغبان بر زمین افتاد و شکوفههای درخت ناگهان پرپر شدند.
دست باد گلبرگها را با خود به جهان یخزده برد.
مردم از عطر شکوفهها از خواب بیدار شدند.
باغبان به آرزویش رسید.
بهار رسیدهبود.
فاطمه محمدی✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
از نفرت و خشم توامان بی تابیم
از نسل یلان پردل و سهرابیم
نابودی تو به دست ما قطعی شد
هرچند که داغدیده مینابیم
فاطمه حسنی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
خون دل برای افطار
فکرم پیش آنهاست. نه من، همه ایران. صبح زود بچهها را بیدار کردیم. مانتو تنشان کردیم. مقنعههایی که هنوز برای گشاد بود را سرشان کردیم و با هم خندیدیم. کولههایشان را پر از کتاب و خوراکی کردیم و راهیشان کردیم. موقع رفتن لبخند زدند، از آنها که دیدار آخر است. امروز، سر کلاس، درس چه داشتند؟ معلم چه درس میداد؟ در کدام لحظه و کجای کتاب از پیش ما رفتند؟ رفتند اردو، این بار همه مدرسه. نه این بار کسی مریض بود، نه کسی غیبت کرد.
مثل همیشه جلوی مدرسه حسابی شلوغ شده است. خانوادهها دنبال بچهها آمدهاند. آمدهاند جنازهها را ببرند. اصلا افطار کردهاند؟ افطار چه خوردند؟ روی زمین خونی عزیزانشان نشستهاند و به مدرسهای نگاه میکنند که چیزی از آن باقی نمانده است. قسم خوب نیست، اما لقمه لقمه افطارم را به یاد آنها بودم. حتی حالا که دارم مینویسم فرشتهای زیر آوار مانده است. حتی همین حالا که تو میخوانی هم فرشتهای زیر آوار است. دلم آنجاست، تمام ذهنم. در میناب، جایی که حتی قبلا نمیدانستم کجای این سرزمین پهناور است. اما آنجا هستم. کنار خانوادهها گریه میکنم.
قبلا شنیده بودم زمان دفاع مقدس نیروهای بعث به مدرسهها حمله میکردند. تاریخ در حال تکرار است. گرگ همان گرگ است. همان گرگی که از ریختن خون بچههای غزه سیراب نشد، حالا دنبال ریختن خون بچههای ایران است. این بار اما نمیتواند فرار کند. میگویند آه میگیرد، بد هم میگیرد. آه بچههایی که رفتند، بچههایی که زیر آوارند، مادر و پدرهایی که افطار خون دل خورند و در نهایت همه ایران. نعش گرگ به زمین خواهد خورد؛ دیر یا زود، دور یا نزدیک. زمین میخورد.
علیرضا محبی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
نمره زندگی🌱
خانم معلم، با نگاه نافذش، ما را زیر ذرهبین داشت. گلدانها را آوردیم. گلدانِ ریحانه، با آفتابگردانی که انگار از خوشحالی به آسمان نگاه میکرد، خیرهکننده بود. گلدان هدی اما، تنها خاک داشت.🌻
ـ بسیار خوب بچهها. کسی که به حرف من گوش نداده و بفهمم کار رو به کس دیگهای سپرده بهش بیست نمیدم. خب...
او مکث کرد. هوای کلاس سنگین شد.
ـ حالا باید هر دو گلدون رو بردارید و جلوی چشم همه تو سطل زباله خالی کنین.
هدی با آسودگی شانههایش را بالا انداخت و گلدان را سمت سطل برد.
اما ریحانه! ریحانه که تمام روزهای سخت را به خاطر آن گل تحمل کردهبود، تمام وجودش فریاد زد: «نه!»😩
ریحانه گلدان را چنان محکم به سینه چسباند که انگار تمام دنیایش در آن خلاصه شدهبود.
معلم لبخند زد و دست هدی را گرفت: «هدی، مشخصه که خودت دونه رو نکاشتی، آره؟»
سپس رو به ریحانه کرد: «اما تو…همونطور که گفته بودم خودت کار رو انجام دادی؛ این یعنی بزرگ شدی. ریحانه، تو بیست شدی، چون انتخاب کردی بدون تنبلی خودت کارت رو انجام بدی و وظیفه خودت رو گردن کس دیگهای نندازی؛ برای همین نتونستی از گلدونت دل بکنی.»🪴
گلدان را از دست ریحانه گرفت. رو به ما کرد و گفت: «گاهی شیطون میخواد با وعده راحتی، شما رو وادار کنه آخرین حلقه تعهدتون رو رها کنید. مقاومت در اون لحظه، بزرگترین نمره زندگیه.»🌞
ترنم از جا بلند شد و گفت: «خانوم، من آیهای رو که گفته بودید در مورد شیطون باشه، پیدا کردم، بخونمش؟»
ـ بخون
آیه ۲۶۸ بقره
الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ ۖ وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
شیطان، شما را [به هنگام انفاق مال با ارزش] از تهیدستی و فقر میترساند، و شما را به کار زشت [چون بخل وخودداری از زکات و صدقات] امر میکند، و خدا شما را از سوی خود وعده آمرزش و فزونی رزق میدهد؛ و خدا بسیار عطاکننده و داناست.
زهرا زرگران✍
#ماهنامه
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
آنکه را عقل است و ایمان و شرف
لشکرِ حق را نمیگیرد هدف
حسین اعتمادی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
امسال ما در دلهایمان بذر همدلی و خونخواهی میکاریم تا درختهایی که از آن سربرمیآورند، دنیا را سبز کنند به رسم همان روزها...
خاطره کردفیلابی ✍️
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
«به وقت اجابت»
مادر شهید بود. به عادت هر روز اسکناسی برداشت. دور قاب عکس او چرخاند. ناگهان یادش آمد رهبرش هم شهید شده. اشکهایش جاری شد. زیر لب نفرینشان کرد. اخبار از خودزنی پدافند آمریکا در اردن خبر داد.
فائزه فداکار✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
یازده سال بیشتر نداشتم که عکستان را توی دفتر خاطراتم چسباندم.
دوتا کاغذ را از چهار گوشه با چسب به هم گره زدم. دلتنگت که میشدم، کاغذها تقی میخورد و تماشایت میکردم. دلم گرم میشد به شجاعتت.
میدانی آقاجان!
بعدها از شما یاد گرفتم که حق را باید فریاد زد، برایش ایستاد، برایش جنگید...
حتی...خون داد.
چه صادقانه، حق را فریاد زدی و چه مظلومانه برایش خون دادی.
حالا من! بعد از سالها دوباره، قاب عکسی به دست، خیره شدهام!
اما فرق میکند، ما اکنون نگاهت را توی خیابانها فریاد میزنیم، فریاد میزنیم بر سر کسانی که تو را نشناختند.
گرچه دلهامان خون است...
چشمهامان رودی خروشان...
اما نمیلرزیم...
ما تا آخر ایستادهایم...
چه خوب، ایستادن را برایمان دیکته کردی، معلم امت...
رویا رستمیوند✍
🔰مرکزنویسندگی دفترهنرسازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht