eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
جهان با طلسم جادوگر در خواب زمستانی فرو رفته‌بود. تنها باغبان پیری بیدار بود که در حیاط مدرسه‌ای درخت تنومندی می‌کاشت. حوالی بهار شاخه‌های درخت باغبان پر از شکوفه‌های خندان شده‌بود. آرزویش این بود که بالاخره یک روز زمستان بهار شود. جادوگر از باغبان و شکوفه‌ها می‌ترسید. بمبی از نفرت در حیاط مدرسه انداخت. باغبان بر زمین افتاد و شکوفه‌های درخت ناگهان پرپر شدند. دست باد گلبرگ‌ها را با خود به جهان یخ‌زده برد. مردم از عطر شکوفه‌ها از خواب بیدار شدند. باغبان به آرزویش رسید. بهار رسیده‌بود. فاطمه محمدی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
از نفرت و خشم توامان بی تابیم از نسل یلان پردل و سهرابیم نابودی تو به دست ما قطعی شد هرچند که داغدیده مینابیم فاطمه حسنی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
خون دل برای افطار فکرم پیش آنهاست. نه من، همه ایران. صبح زود بچه‌ها را بیدار کردیم. مانتو تنشان کردیم. مقنعه‌هایی که هنوز برای گشاد بود را سرشان کردیم و با هم خندیدیم. کوله‌هایشان را پر از کتاب و خوراکی کردیم و راهیشان کردیم. موقع رفتن لبخند زدند، از آنها که دیدار آخر است. امروز، سر کلاس، درس چه داشتند؟ معلم چه درس می‌داد؟ در کدام لحظه و کجای کتاب از پیش ما رفتند؟ رفتند اردو، این بار همه مدرسه. نه این بار کسی مریض بود، نه کسی غیبت کرد. مثل همیشه جلوی مدرسه حسابی شلوغ شده است. خانواده‌ها دنبال بچه‌ها آمده‌اند. آمده‌اند جنازه‌ها را ببرند. اصلا افطار کرده‌اند؟ افطار چه خوردند؟ روی زمین خونی عزیزانشان نشسته‌اند و به مدرسه‌ای نگاه می‌کنند که چیزی از آن باقی نمانده است. قسم خوب نیست، اما لقمه لقمه افطارم را به یاد آنها بودم. حتی حالا که دارم می‌نویسم فرشته‌ای زیر آوار مانده است. حتی همین حالا که تو میخوانی هم فرشته‌ای زیر آوار است. دلم آنجاست، تمام ذهنم. در میناب، جایی که حتی قبلا نمی‌دانستم کجای این سرزمین پهناور است. اما آنجا هستم. کنار خانواده‌ها گریه می‌کنم. قبلا شنیده بودم زمان دفاع مقدس نیروهای بعث به مدرسه‌ها حمله می‌کردند. تاریخ در حال تکرار است. گرگ همان گرگ است. همان گرگی که از ریختن خون بچه‌های غزه سیراب نشد، حالا دنبال ریختن خون بچه‌های ایران است. این بار اما نمی‌تواند فرار کند. می‌گویند آه می‌گیرد، بد هم می‌گیرد. آه بچه‌هایی که رفتند، بچه‌هایی که زیر آوارند، مادر و پدرهایی که افطار خون دل خورند و در نهایت همه ایران. نعش گرگ به زمین خواهد خورد؛ دیر یا زود، دور یا نزدیک. زمین می‌خورد. علیرضا محبی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
نمره زندگی🌱 خانم معلم، با نگاه نافذش، ما را زیر ذره‌بین داشت. گلدان‌ها را آوردیم. گلدانِ ریحانه، با آفتابگردانی که انگار از خوشحالی به آسمان نگاه می‌کرد، خیره‌کننده بود. گلدان هدی اما، تنها خاک داشت.🌻 ـ بسیار خوب بچه‌ها. کسی که به حرف من گوش نداده و بفهمم کار رو به کس دیگه‌ای سپرده بهش بیست نمی‌دم. خب... او مکث کرد. هوای کلاس سنگین شد. ـ حالا باید هر دو گلدون رو بردارید و جلوی چشم همه تو سطل زباله خالی کنین. هدی با آسودگی شانه‌هایش را بالا انداخت و گلدان را سمت سطل برد. اما ریحانه! ریحانه که تمام روزهای سخت را به خاطر آن گل تحمل کرده‌بود، تمام وجودش فریاد زد: «نه!»😩 ریحانه گلدان را چنان محکم به سینه چسباند که انگار تمام دنیایش در آن خلاصه شده‌بود. معلم لبخند زد و دست هدی را گرفت: «هدی، مشخصه که خودت دونه رو نکاشتی، آره؟» سپس رو به ریحانه کرد: «اما تو…همون‌طور که گفته بودم خودت کار رو انجام دادی؛ این یعنی بزرگ شدی. ریحانه، تو بیست شدی، چون انتخاب کردی بدون تنبلی خودت کارت رو انجام بدی و وظیفه خودت رو گردن کس دیگه‌ای نندازی؛ برای همین نتونستی از گلدونت دل بکنی.»🪴 گلدان را از دست ریحانه گرفت. رو به ما کرد و گفت: «گاهی شیطون می‌خواد با وعده راحتی، شما رو وادار کنه آخرین حلقه تعهدتون رو رها کنید. مقاومت در اون لحظه، بزرگترین نمره زندگیه.»🌞 ترنم از جا بلند شد و گفت: «خانوم، من آیه‌ای رو که گفته بودید در مورد شیطون باشه، پیدا کردم، بخونمش؟» ـ بخون آیه ۲۶۸ بقره الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ ۖ وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ شیطان، شما را [به هنگام انفاق مال با ارزش] از تهیدستی و فقر می‌ترساند، و شما را به کار زشت [چون بخل وخودداری از زکات و صدقات] امر می‌کند، و خدا شما را از سوی خود وعده آمرزش و فزونی رزق می‌دهد؛ و خدا بسیار عطاکننده و داناست. زهرا زرگران✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
آنکه را عقل است و ایمان و شرف لشکرِ حق را نمی‌گیرد هدف حسین اعتمادی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
امسال ما در دل‌هایمان بذر همدلی و خونخواهی می‌کاریم تا درخت‌هایی که از آن سربرمی‌آورند، دنیا را سبز کنند به رسم همان روزها... خاطره کردفیلابی ✍️ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
«به وقت اجابت» مادر شهید بود. به عادت هر روز اسکناسی برداشت. دور قاب عکس او چرخاند. ناگهان یادش آمد رهبرش هم شهید شده. اشک‌هایش جاری شد. زیر لب نفرینشان کرد. اخبار از خودزنی پدافند آمریکا در اردن خبر داد. فائزه فداکار✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
یازده سال بیشتر نداشتم که عکستان را توی دفتر خاطراتم چسباندم. دوتا کاغذ را از چهار گوشه با چسب به هم گره زدم. دلتنگت که می‌شدم، کاغذها تقی می‌خورد و تماشایت می‌کردم. دلم گرم می‌شد به شجاعتت. می‌دانی آقاجان! بعدها از شما یاد گرفتم که حق را باید فریاد زد، برایش ایستاد، برایش جنگید... حتی...خون داد. چه صادقانه، حق را فریاد زدی و چه مظلومانه برایش خون دادی. حالا من! بعد از سال‌ها دوباره، قاب عکسی به دست، خیره شده‌ام! اما فرق می‌کند، ما اکنون نگاهت را توی خیابان‌ها فریاد می‌زنیم، فریاد می‌زنیم بر سر کسانی که تو را نشناختند. گرچه دل‌هامان خون است... چشم‌هامان رودی خروشان... اما نمی‌لرزیم... ما تا آخر ایستاده‌ایم... چه خوب، ایستادن را برایمان دیکته کردی، معلم امت... رویا رستمی‌وند✍ 🔰مرکزنویسندگی دفترهنرسازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
صبحِ اول هفته بود و دختران، در لباس‌های یک‌رنگ و مرتب، به کلاس آمدند با دلی امیدوار. آن‌هایی که کوچک‌تر بودند، پنهانی به کیف‌هایشان نگاه می‌کردند، تا لقمه‌ی مادر را ببینند، یادگاری از خانه. از جمعه‌های رفته می‌گفتند، از ویلای مادربزرگ، از خانه پدری، از خاطرات سبز و دست‌نخورده. خنده‌هایشان در کلاس می‌پیچید، نگاه‌هایشان پر از شیطنت بود، چشم به تور والیبال دوخته بودند، منتظر زنگ تفریح و هیاهو. ناگهان، موشکی از دوردست، مثل اژدهایی خشمگین، بر سر مدرسه فرود آمد، و همه را در خود فرو برد، حتی فرصت یک فریاد هم نشد. علیرضا رحمانی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht