eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ ولی جناب سپهری راست می‌گفت و نظر ما هم این است «هر کجا هستیم باشیم اما می‌دانی که ما زاده ایرانیم، ایران مال ماست، آسمانش، زمینش، فرهنگش، تمدنش برای ما ایرانی‌هاست.» 🇮🇷 🇮🇷 🇮🇷 زندگی تجربه شب پره در تاریکی است زندگی حس غریبی است که یک مرغ مھاجر دارد🕊 زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می‌پیچد🚉 زندگی دیدن یک باغچه از شیشه‌ی مسدود ھواپیماست ✈️ خبر رفتن موشک به فضا🚀 لمس تنهایی ماه🌚 فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر🌷 زندگی شستن یک بشقاب است زندگی یافتن سکه‌ی دھشاھی در جوی خیابان است زندگی مجذور آینه است زندگی گل به توان ابدیت ♾ زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما زندگی ھندسه ساده و یکسان نفس‌ھاست ھر کجا ھستم باشم آسمان مال من است🌌 پنجره، فکر، ھوا، عشق، زمین مال من است چه اھمیت دارد گاه اگر می‌رویند قارچ‌ھای غربت؟🍄 من نمی‌دانم که چرا می‌گویند اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست و چرا در قفس ھیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشم‌ھا را باید شُست جور دیگر باید دید👁 واژه‌ھا را باید شست... یک اردیبهشت درگذشت شاعر اهل کاشان، سهراب سپهری ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
﷽ ۱۴۰۵/۲/۲ زنگ شبهه‌مونی🛎 👨‍🏫درس امروز: "بعضی شبهه‌ها از ندانستن خط فکری آدم‌ها پدید می‌آید" ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ چرا در جنگ ۱۲روزه رهبری به پناهگاه رفتند ولی در این جنگ نه؟! بعد از اینکه خبر شهادت رهبر را شنیدم این سوال از ذهنم بیرون نمی‌رفت. مثل آدامسی که به یک ورق کاغذ می‌چسبد به ذهن من چسبیده‌بود واقعا چرا آیا کشور امکان محافظت از جان رهبر خود را نداشت؟ مگر ادعای قدرت نمی‌کنیم پس چرا در روز اول جنگ رهبرمان را شهید کردند؟ این سوال‌ها مرا ول نمی‌کردند اما داستان از آنجا شروع شد که خوابم می‌آمد، سرم را روی صندلی کلاس گذاشته بودم و حوصله‌ی شنیدن حرف‌های کسی را هم نداشتم استاد با این جمله شروع کرد که: چرا در جنگ ۱۲روزه رهبری به پناهگاه رفتند ولی در این جنگ نه؟! و این باعث شد بنشینم و درست گوش بدهم که می‌گفت: «اگر فرق بین یزید و معاویه را بفهمیم جواب این سوال را پیدا کرده ایم معاویه حیله گر است اما یزید فسقش آشکار است یزید علنا گناه می‌کند و جایی برای دفاع ندارد فرق بین رئیس جمهورهای آمریکا این است که همگی با مکر و حیله مثل معاویه بودند اما این یکی _ترامپ_ در جنگ ۱۲ روزه هنوز تا این حد جنایت‌هایش آشکار نبود بعد از جنگ ۱۲ روزه رئیس جمهور ونزوئلارا دزدید بعد از جنگ ۱۲ بود که پرونده‌ی اپستین افشا شد بعد از آن بود که گفت می‌خواهد صاحب گرینلند باشد مردم جهان دیدند و برایشان چهره‌ی اصلی‌اش نمایان شد معاویه فریب کار است. در مقابل معاویه خون دادن هدر دادن هست در مقابل معاویه خون دادن لازم نیست اما در مقابل یزید لازم است.» زهرا خلیلیان✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ تنها دو روز مانده به نشست مجازی جنگی‌نوشت⏳ ـ برای اینکه به طور تمام و کمال از این نشست بهره ببریم چی کار باید بکنیم؟ + خانم زال قراره برای شما از تجربیات روایت‌نویسی خودشون بگن، بنابراین حتماً جنگی از محتوای کانالشون بازدید کنید👇 @hagh404 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
﷽ ۱۴۰۵/۲/۲ زنگ روایت🛎 👨‍🏫 درس این جلسه: "از روایت‌‌ها راه به آسمان باید یافت." ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ توی بالکن ايستاده‌ام، یک تابه پیاز و یک تابه هویج رنده شده را روی اجاق کوچک بالکن هم می‌زنم. همسرم می‌گوید: «بیا همینجا توی آشپزخانه سرخ کن!» بهانه می‌آورم که این اجاق شعله‌اش تندتر است و زودتر سرخ می شود! بهانه است؛ دنبال تنهایی ام... چهلم آقای شهیدمان شده و من تا به امروز یک دل سیر گریه نکرده‌ام... دم اذان صبح دهم اسفند که از شبکه یک، برنامه‌ سحرگاهی می‌دیدیم، مجریِ برنامه، «انا لله» را تمام نکرده بغضش ترکید. کلی گریه کرد تا «انّا الیه راجعون» را بگوید. همسرم با همه مردانگی‌اش گریه می‌کرد و حرفی نمی‌زد. زنگ زدم به مادرم، آن قدر گریان بود که نمی‌فهمیدم کلماتش را. آخرش هم طاقت نیاوردم و بدون خداحافظی قطع کردم. معاون پرورشی مدرسه‌مان را گرفتم. او هم مثل مادرم فقط گریه می‌کرد. تا صدایم را شنید اسمم را فریاد زد. من ولی از همان لحظه که از توی آشپزخانه «انا لله» را شنیدم، یخ کردم... خوش به حال آن‌ها که اشک ریختند. با اینکه همیشه احساساتم را عیان می‌کنم، با اینکه همیشه اشکم دم مشکم هست؛ این بار خشکم زده بود. پتو پیچیدم دور خودم، رفتم کنار شوفاژ نشستم؛ گرم نشدم. یک پتو زیر اندازم کردم. باز هم گرم نشدم. تا طلوع آفتاب به این طرف و آن طرف زل زدم و لرزیدم. تلاش می‌کردم قرآن بخوانم اما نمی‌توانستم. همسرم که از شهرداری آمد، حدود 8 صبح بود. در حالی یک ربع چرت زده بودم دلم طاقت نیاورد و گفتم پیش بچه‌ها باشد تا بروم شهرداری. میان جمعیت دنبال کسی می‌گشتم که آشنا باشد، کنار او گریه کنم. هیچ آشنایی نبود. همان جا با روضه‌ها گریه کردم؛ ولی اشکم به زور در می آمد. باور نمی‌کردم. بی قرار بودم. تاکسی گرفتم و به سمت گلزار شهدا رفتم. وارد گلزار که شدم، اولین صحنه‌ای که به چشمم آمد، عکس آقا بود که دو طرفش شمعدان گذاشته بودند؛ مثل مجلس ختم‌هایی که در خانه می گیرند. قلبم هزار پاره شد. یک بار دیگر باور کردم آقای مان دیگر بین ما نیست. چند قطره اشک دیگر هم آمد و غبار ناباوری‌ام را کمی شست... تا امروز هم که چهل روز می‌گذرد، حس می‌کنم هنوز آن طور که باید گریه نکرده ام. این روزها و شب‌ها که گذشت، گاهی پیش آمده اتفاقی فیلمی دیده باشم، یا عکسی، و بغضم ترکیده باشد؛ ولی آن طور که باید اشک نریخته‌ام. اصلا کسی هست که «آن طور که باید» اشک ریخته باشد؟ فرصتش بود؟ اصلا حد نصابی برای این غم وجود دارد که حالا بخواهیم برای مقدار گریه اش متر و مقیاس بگذاریم؟ دل باید سبک شود که انگار شدنی نیست... با دیدن تابه‌ی ته گرفته به خودم می‌آیم. دختر کوچکم دارد تمام اسباب‌بازی‌هایش را می‌آورد توی بالکنِ حداکثر 4 متری مان. پشت سرم را نگاه می‌کنم. جاي راه رفتن ندارم. باز هم نتوانسته‌ام فرصت تنهایی پیدا کنم برای اشک ریختن. خیلی دلم گرفته. دیشب از شهرداری دیر آمديم و بچه‌ها دیر خوابیدند، صبح را هم نتوانستیم به مراسم اربعین در گلزار شهدا برسیم. دوستم توی گروه‌مان چند نوحه گذاشته. اسم آقای نریمانی را می‌بینم. بازخوانی «منم باید برم» را برای آقای شهید خوانده. می‌گذارم پخش شود. دختر کوچکم در رفت و آمدهایش خواهر بزرگترش را هم به بالکن دعوت می‌کند. چه خوب که آغوشی خواهرانه برای روزهای سختِ نیامده‌شان دارند. خواهر کوچک پایم را می‌گيرد و اصرار می‌کند که با شیر فلکه آبِ توی بالکن باید رانندگی بازی کند. دو سه قطره اشک ریخته و نریخته دوباره غذا را هم می‌زنم. دور و برم دوباره شلوغ شده. دوباره نتوانسته‌ام یک دل سیر اشک بریزم... دوباره نتوانسته‌ام آن طور که باید... محدثه اسماعیلی پور ✍ 20 فروردین 1405 اربعین امام خامنه‌ای ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ تربت امام حسین امشب شب جمعه بود و شب زیارتی آقا امام حسین(ع) در تجمع شب چهل و هفتم میدان شهدا، میان مردم محله شهدا و پیروزی و خیابان ایران ایستاده بودم، حاج مهدی سماواتی با صدای گرمش دعای توسل می‌خواند. وقتی به فراز نام مبارک حسین ابن علی رسید، دلم بدجور پرکشید به صحن و سرای ملکوتی آقا امام حسین و بین الحرمین. مدت‌ها بود که دلم می‌خواست کاری برای آقا امام حسین بکنم و همیشه این عبارت در ذهنم بود که "ان الحسین مصباح الهدی وسفینه النجاه" ولی زیاد دیده بودم خوشنویسی این جمله رو، دلم یک متن جدید می‌خواست برای آقا و نام مبارکش در دعای توسل، همان ترکیب زیبایی بود که به دنبالش بودم "یا ابا عبدالله یا حسین ابن علی ایها الشهید یابن رسول الله." پیدا کردم، بهترین جمله‌ای که می‌توانست عظمت امام حسین‌ را در قالب خوشنویسی نشان بدهد . در این افکار بودم که حاج مهدی به فراز آخر دعا رسید :"یا وصی الحسن والخلف الحجه ایها القائم المنتظرالمهدی"، همه به آخر دعا رسیده بودند ولی من میانه دعا، کنار آقا امام حسین جا مانده بودم و در ترکیب خوشنویسی نام امام حسین (ع)، آخر شب جمعه متعلق به آقا امام حسین است. به همراه خانواده به سمت موکب عراقی‌ها رفتیم تا چای بخوریم که ناگاه یک مرد عراقی، بسته کوچکی به سمتم گرفت و گفت: «بفرمایید تربت آقا امام حسین است.» تنم لرزید، همین چند لحظه پیش در دعای توسل تصمیم به نوشتن یک تابلو با نام حسین ابن علی گرفتم و ایشان بلافاصله پاسخ دادند و تربت فرستادند. بسته‌ی تربت را گرفتم و بوسیدم و در کیفم گذاشتم . لبخند از روی لبانم محو نمی‌شد بخدا که درست گفته‌اند شهدا زنده اند و سرور و سالار شهیدان، امام حسین (ع) است... آری شهدا بل احیا و عند ربهم یرزقونند و رزق من از تجمع شبانه امشب تربت تبرکی حرم امام حسین بود. من فقط نیت کردم نام آقا را خوشنویسی کنم و آقا ... شهربانو میرزایی ✍ ۲۸فروردین ۱۴۰۵ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ واکنش برگشت‌پذیری همانوشت ـ برای چی معلم شدی؟ + برای اینکه نویسنده خوبی بشم:) ـ برای چی شروع به نوشتن کردی؟ + برای اینکه معلم خوبی بشم:) - خب اگه عضو این چرخه و کانال نشی چی؟ + سوال خارج از درس ممنوع❗️ ـ با انتشار هشتگ برای انتشار همانوشت چه اتفاقی می‌خواد بیفته؟ + برای ابتکار عملت یه نمره بهت اضافه میشه :) + خب نتیجه؟ ـ منتشرش می‌کنم✊ پ.ن: شمارش معکوس به وقت تصمیم برای بازارسال⏳ ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
﷽ ۱۴۰۵/۲/۳ زنگ ماهنامه🛎 👨‍🏫 درس امروز: "نگاهت باید به آسمان باشد" ━━━•️❀❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ خطاب به سرورمان (عج) عرضه می‌دارم که ما با ایمان به خدای متعال و توسل به ائمه معصومین(ص) و با تأسّی به رهبر شهید خود در زیر پرچم جنابتان و در مقابل جبهه کفر و استکبار ایستاده‌ایم... اینک با تمام وجود به دعای خاص حضرتتان برای غلبه قاطع بر دشمن چه در صحنه مذاکرات و چه در میدان نبرد دل بسته‌ایم و امید داریم هر چه زودتر، هم ما و هم دشمنانمان اثر معجزه‌آسای آن را مشاهده کنیم، ان‌شاءالله. این بخش از پیام رهبر معظم انقلاب را که مطالعه می‌کردم ناگاه اشک در چشمانم حلقه زد. آری نیرویی فراتر از نیروها، پشتیبان ملت ماست. در این میان طعنه‌ای وجودم را فراگرفت که تو خودت برای امام زمانت چه کار کرده‌ای؟ از اندوه جواب این تلنگر بی‌قراری عجیبی پیدا کردم. با خود می‌گفتم: «کاش می‌شد برای امام زمان (عج) کسی شد.» وقتی این جمله را تکرار می‌کردم ناگاه چهره آن مردان بزرگ از مقابل دیده‌ام عبور می‌کرد. خمینی‌‌کبیر، رهبر شهید، رهبر معظم انقلاب، موسی‌صدر و تمام شهدایی که در افق آن وجود مقدس حرکت کردند. امیدوارم روزی بتوانیم برای امام زمانمان (عج) مفید باشیم و اجابت "اَللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِنْ أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِ وَ الذَّابِّينَ عَنْهُ وَ الْمُسَارِعِينَ إلَيْهِ فِي قَضَاءِ حَوَائِجِهِ" باشم ان‌شاءالله... اویس پذیرایی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
﷽ ۱۴۰۵/۲/۳ زنگ ولایت‌نامه🛎 👨‍🏫 درس این جلسه: "العلمُ سلطان" ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━