━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
نمره قبولی
صبح بود و مدرسه به وقت میناب
صبح بود و درس، زنگ قرآن
صدای همهمه در مدرسه می پیچید
صبح بود و دختری که میخندید
زنگ مدرسه به وقت تفریح بود
دانش آموزی که در اوج بازی بود
ناگهان زنگ کلاس به گوش آمد
زنگی که با آن خطر به گوش آمد
حمله آمریکا به مدرسه بزرگ میناب
دخترانی که از ترس موشک شدن بیتاب
موشک خونین اسرائیل کودک کش
مدرسه میناب را تخریب کرد
دختران بی گناه و بی پناهی که
شهادت موفقیت آنان را تضمین کرد
نمرات دانش آموزان شد بیست
دختری که غایب است و دیگر نیست
کارنامه مدرسه میناب صادر شد
با شهادت نمرات آنان تایید شد
دانشآموز سوتیام محمدی ✍
#شعر
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔴 هم اکنون نشست در حال برگزاری...
برای ایفا کردن نقش خودت به عنوان معلم نویسنده وارد نشست شو و روایت کن🌱
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🟢 آنچه در نشست مجازی "جنگینوشت" گذشت!
🔺در ابتدا استاد از دیدگاه تمدنی و نگرش توحیدی یک روایتنویس آغاز کرده و در ادامه به نکاتی در خصوص ملاحظات هنگام مواجهه با افراد در روایتنویسی خیابانی اشاره کردند و همچنین مواردی را برای آمادگی نویسنده و قوت قلم راوی بیان فرمودند
و در نهایت ما از ایشان آموختیم که
مشق کلام راوی باید عاری از هرگونه شعار، روان و صادقانه باشد
جلسه ضبط شده را میتوانید از ادمین کانال دریافت کنید👇
@writing_team_1405
و همچنین کانال روایتهای سرکار خانم زال به این نشانی میباشد👇
@hagh404
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇https://eitaa.com/Homanevesht
﷽
۱۴۰۵/۲/۵
زنگ چالشنامه🛎
👨🏫 درس امروز:
"در عرصه میدان است که تربیت واقعی معنا میشود."
━━━•️❀❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀❀•️━━━
━━━•️❀❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀❀•️━━━
معلمِ مجازی
با آغاز جنگ رمضان و مجازی شدن کلاسها دوباره کلاسهای حضوری جایش را به کانالها و گروههای درسی شاد داد.
معلم که قرار بود مصلح اجتماعی در این جنگ باشد، ذهنهای دانش آموزان را جهت دهد و دلهای نگران آنها را آرام کند. انگار دفتر و قلمش را گرفتند و گفتند برو داخل گروهت آموزش را فقط بده تا کلاس تعطیل نباشد.
همین باعث شد که معلمها آسوده خاطر آموزش را اندک پیش بردند و حواسشان نبود که جنگ چه ذهنیتی در بچهها ایجاد میکند و چه تأثیری بر درسشان دارد.
اما عده دیگری از معلمان انگار وجودشان با مجازی شدن کلاسها آرام نگرفته بود و دنبال این بودند که چه کار کنیم؟ چطور با بچهها ارتباط بگیریم؟ چطور همان کیفیت کلاس را در مجازی بتوانیم برقرار کنیم؟ این معلمها از ته دل تلاش کردند تا بهترین کارها را انجام دهند. در کنار انجام وظیفه خود در کلاس درس، میدان را هم خالی نگذاشتند دنبال بچههای محله و کوچه رفتند و آنها را به مسجد آوردند و برایشان کلاس جبرانی گذاشتند بدون اینکه ریالی اضافه بگیرند.
سپس به میدانهای شهر رفتند و بچهها را با خود همراه کردند تا نسل جدید را با خود همراه کنند. برای کودکان شعر و سرود گذاشتند و دفترچههای رنگ آمیزی طراحی کردند. غرفه برپا کردند. نذری آماده کردند. برایشان در این جنگ معنویت ساختند و برای بچهها تا میتوانستند تلاش کردند که تحت تأثیر روی زشت جنگ نباشند، شجاع باشند و حماسه بسازند تا ثابت کنند که این معلمان مُعَلمِ مَجازی نیستند.
محمدجواد رحمنپور ✍
#چالشنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️ ❀❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀❀•️━━━
میثاقنامه سرخِ تختهسیاه و سنگر
رهبر شهیدم، مقتدای به خون خفتهام؛
سلام بر تو که با خون خود، درس سرخِ آزادگی را بر دفتر عالم نوشتی. من امروز از پشت میز کلاس، از جبههی تعلیم و تربیت، با قلبی که از فراقت میسوزد اما به یادت میتپد، در پیشگاه حضرت ولیعصر (عج) و در محضر پیکر مطهرت، پیمانی از جنس شجاعت و شرف میبندم.
عهد میبندم که تا آخرین قطرهی خون، پاسدار بیرقی باشم که تو با صلابتِ حیدریات برافراشتی.
ای آموزگارِ بزرگِ ایستادگی! سوگند یاد میکنم که قلمم را در دواتِ غیرت بزنم و بر لوحِ جانِ فرزندان این مرز و بوم، نام تو و راه تو را حک کنم. عهد میبندم که در مسیر عشق و اقتدارِ وطن، نه از غوغای مستانهی دشمنان بهراسم و نه در برابر وسوسهی خناسانِ خبیث، ذرهای سست شوم.
به نامت سوگند یاد میکنم:
که در کلاس درسم، به شاگردانم بیاموزم که نه ذرهای از «حق هستهای» عقب بنشینند و نه اجازه دهند حتی یک قطره از آبهای نیلگوناین سرزمین و یک وجب از خاک پاک ایران، زیر پای متجاوزان آلوده شود.
رهبرم! عهد میبندم که در سنگرِ مدرسه، سربازانی مقتدر تربیت کنم؛
نونهالانی که فردا، سلیمانیها و تنگسیریهای زمانه باشند. من به آنها نه فقط الفبا، که الفبای غیرت و صلابت را خواهم آموخت.
با بصیرتِ تمام، پشتیبان راهت و گوشبهفرمانِ جانشین برحقت خواهم بود. عهد میبندم که این راه را با قوت ادامه دهم تا روزی که با همین دانشآموزانم، این پرچم را به دست صاحب اصلیاش، حضرت بقیةالله (ارواحنا فداه) برسانیم.
تا آخرین نفس، پای عهدِ خود ایستادهایم...
سمیرا رفیعی ✍
#چالشنامه
┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
﷽
۱۴۰۵/۲/۵
زنگ روایت🛎
👨🏫 درس این جلسه:
"در دنیای وارونهانگاریها ما درست روایت میکنیم"
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
توی ون مینشینم. شروع میکنم به خواندن دعای نادعلی، تا برسیم هفت مرتبه خواندهام. به یاد شهید مرتضی عبدالهی و توصیهاش برای خواندن این دعا میفتم...
به خدا توکل میکنم.
همان خدایی که در شبهای قدر برایم مقدر کرده این دیدار را.
اما چرا؟ چه شد که توفیق این رزق معنوی نصیبم شد؟
در ذهنم چیزهایی ردیف میشود...
اینکه سال تحویل در یادداشت گوشی متنی نوشته بودم که در آن این جمله هم بود: «دلم میخواد دوباره دیدار برم.»
و غمی که بعد از سخنرانی سال ۱۴۰۰ در دلم نشستهبود...
قابل تصور نبود که اولین ماه از اولین فصل سال هنوز تمام نشده، این آرزو برآورده شود.
فکرش را هم نمیکردم در این دنیا کسی با معلمی که مادر شده و حالا تمام مسئولیت و تلاشش در مادری کردنش خلاصه شده کاری داشته باشد.
دروغ چرا، گاهی غصهام میشد که تمام آنچه رسالت و نقش اجتماعی خود میدانستم برای مدتی متوقف شده. از معلمی گرفته تا فعالیت در بسیج و...
این اواخر داشتم برای بهتر شدن حال روحیم کتاب شهدا میخواندم و ایرادات نگارشی و ویرایشی را برای ثوابش و به عشق شهید به نویسنده اطلاع میدادم! آخر میدانستم نگاه آقا به این کتابها میفتد.
با هر دیدار که در تلویزیون قاب میبست، دلم پر میکشید برای دیدن دوبارهی آقاجانمان
و باخودم میگفتم دیگر تمام شد، من کجا و دیدار یار کجا!
آن هم دیدار دانشجویی که آرزویش بر دلم مانده بود. به خیالم هیچ وقت دانشگاه فرهنگیان در این دیدار جایگاهی پیدا نکرده بود.
همیشه با خود میگفتم اگر بنیادنخبگانی نبود و اگر مشمول آییننامههای این بنیاد نبودم هیچ وقت دیداری با رهبرم به واسطهی دانشگاه فرهنگیان برایم پیش نمیآمد و افسوس!
وارد بیت میشوم. حسینیه تماماً شور و هیجان است. شعارهایی که طنینشان تپشهای قلب را هم به تلاطم میافکند.
با نگاهم درمیان جمعیت به دنبال امیرمهدی و مامان میگردم. وقتی میبینمشان خیالم راحت میشود. و تلاشم را برای جلو آمدنشان شروع میکنم!
هنوز اسامی را تحویلم ندادهاند. نگرانم اما به یاد حرفهای آقای عباسی میفتم که مگر انسان با دیدن مومن آرامش پیدا نمیکند؟ آدم برای دیدن مومن که استرس ندارد. پس دیدن حضرت آقا هم عین آرامش است.
انتظار به پایان میرسد. حضرت ماه در آسمان حسینیه طلوع میکند. و من غرق آرامشم. انگار به دیدار آشناترین و عزیزترین پدر دنیا آمدهام.
قاری قرآن میخواند. بعد پشت تریبون قرار میگیرم و سعی میکنم محکم و رسا سخن بگویم تا مدیریت جلسه از دستم خارج نشود.
قسمت اول
فائزه فداکار ✍
#روایت
┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
به من گفتهاند این بزرگترین و مهمترین دیدار سالانهی رهبری است و بعد از شیوع بیماری کرونا این اولین بار است که این دیدار با تراکم جمعیت بالا و ظرفیت تمام حسینیه برگزار میشود. دوستی میگفت فکرش را بکن که بچه انقلابیهایی که مدتها در جریان اغتشاشات فحش و کتک خوردهاند، دارند میآیند آقاجانشان را ببینند! حالا تصور کن چقدر شور و عشق و هیجان بالا میرود و تو باید بتوانی کنترل و مدیریتش کنی.
سلام میکنم و از بیقراریهایمان برای قرار دیدار با حضرت یار دم میزنم.
متن مقدمه و موخره را تنها یک روز قبل از دیدار نوشتهام. و متعجبم که چرا این اندازه دیر مجری دیدار را هماهنگ کردهاند! بیست و هشتم فروردین که تا صبح چشمانم خواب را تحریم کرده بود.
وقتی مناسبت روز قدس به خاطرم آمده بود تصمیم گرفته بودم از شهید قدس یعنی حاج قاسممان بنویسم.
وقت تنگ است و اجرایم محدودمیشود به معرفی و دعوت از سخنرانان، حتی فرصت نمیشود دلنوشتهام را کامل بخوانم و حسابی تو ذوقم میخورد.
آنقدر نگران صحت اجرا هستم که در همان حسینیه علامتهای سجاوندی را روی متنم پیاده میکنم!
اسامی سخنرانان را برای آقای عباسی میخوانم تا اگر در خوانش الفاظ اشتباهی داشته باشم قبل از اجرا اصلاح کنم.
وقتی نمایندههای تشکلها سخنرانی میکنند، گاهی حواسم از آنچه میگویند پرت میشود و به اجرای خودم فکر میکنم اما دوباره دقیق میشوم تا اگر کسی از آموزش و پرورش سخن گفت از واکنش و جواب دادن جانمانم!
یک بار صدای گریهی بچهای را شنیدم. حتی رو برنگرداندم که ببینم امیرمهدی من است یا نه!
با خودم گفتم صحنه، صحنهی عشقم به رهبری ست و دیگر هیچ!
هربار که دانشجویانِ سخنران درخواست شخصی برای گرفتن تبرکی میکنند، خنده و شوخی حاضران گل میکند و شیرینی دیدار شیرینتر میشود.
بعد از نقد نمایندهی نشریات دربارهی تربیت رسمی و آموزش و پرورش وقت را غنیمت میشمارم و از نداشتن تریبون برای معلمان مظلومی که قصد ارائهی نظرات و دفاع از زحماتشان را دارند گله میکنم. حضرت آقا باتوجه خاصی نگاهم میکنند و سر تکان میدهند. قند است که در دلم آب میشود.
به نفر آخر که میرسیم از وقت سخنرانان دانشجو گذشته است. از رهبری اجازه میگیرم تا آخرین نفر هم متنش را بخواند.
از من میخواهند صلوات بگیرم و تریبون را به آقا تحویل دهم. اما...
قسمت دوم
فائزه فداکار ✍
#روایت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht