━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
قلم تشکیلاتی
اوقاتی به سر شد و قلمم همچنان وابسته میز ناهارخوری کنج آشپزخانه بود، حمال دردها و میزبان یک انسان. انسانی که از پنجرۀ درازنمای دودی، نگاهش را به آدمها میدوخت. آدمهایی که میآمدند و میرفتند و زمین برای آنها جایگاه والایی داشت. در این میان فقط آسمان بود که قلب محبوس از غم را فراخ میبخشید. آسمان گویا فریاد ناپیدای خستگی هزاران دغدغهای بود که از رکود و انفعال قلمها اشباع شدهبود. قلمم در جستوجوی نمادها میخواست راه به آسمان یابد. مدام پرواز را زمزمه میکرد؛ اما بالهایش رمق پریدن نداشت. دل برای او مخزنی از کلمه میساخت که قلم نادیدهاش میگرفت. قلم و قلب مدتی با هم زاویه داشتند. قلب یک چیز میگفت و قلم چیز دیگر. آن آدمهایی هم که راه میرفتند و نگاهشان را از آسفالت کف خیابان برنمیداشتند، قوز بالا قوز شدهبودند. چه میشد کرد جز صبوری و دردمندی؟ چه میشد کرد جز رد شدن از مرزهای خفتن؟ چه میشد کرد جز ضماد کردن زخمهای باز شهر؟ مرهمی نبود؛ یعنی گم شدهبود در روزمرگیهایی که نه هدفی را دنبال میکرد، نه عین.شین.قافی را بهانه میکرد، نه بلد بود ادای انسانروزی دربیاورد؛ فقط در پی هم صبح و ظهر و عصر چای مهمانم میکرد و مرا سمت دقیقههای رفته هول میداد. عمر چقدر آنجا ناچیز بود، گذشتن در پی گذشتن، نفس کشیدن در پی نفس کشیدن. زندگی دیگر رسالتی نداشت. وجدان به هقهق افتادهبود. ورقها مالامال بودند از پوچی و هیچی. تک درختی که پشت پنجره رخ نمایان میکرد، خسته نمیشد؛ نمیشکست؛ دیوانه نمیشد. دل خوش کردهبود به تقدیر که بهارش سر رسد. هر چقدر فکر کردم که نامی همتای ارغوان برایش بگذارم، نتوانستم. شاید روزی نامش را لای کلمات خستهام پیدا کنم. او رفیق روزمرگیهایی است که بیوقفه به دنبال آرامیدن بود. از آن روز که دیگر قلم انتخاب کرد بنویسد برای همانوشتی که ریشهاش هنرورزی است، آن هم تعلیمگونه، به خود غره گشت و فخر فروخت. به درخت فخر فروخت؛ همان رفیق دیرینه. آدمها آمدهبودند، درست در سقف کاذب خانه تشکیلات. آسمان همین سقف کاذب شدهبود و آدمها روی هوا قدم میزدند. قلمها میرقصیدند و کلمهها خوشخوشانشان بود. قلم دیگر قلم تکیهزده بر میز ناهارخوری نبود. مینوشت، مبارزه میکرد و زخمی میشد. قلم یاد گرفتهبود که تشکیلاتی باشد و این به معنای آزادیاش بود.
مخلص قلم، خاطره کردفیلابی ✍
به وقت تحول قلمهای این خانه🌱
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
| کتاب صوتی: خانوم ماه|
✍🏻_ نویسنده: ساجده تقیزاده
🔗_ منبع: ایرانصدا
خانوم ماه، قصهی یک زن معمولی نیست؛ قصهی زندگی است!
زندگیای که با عشق شروع شد، با ایمان ادامه پیدا کرد و جنگ… تا پشت درهای خانهاش رسید.
🧵 این قصه از کودکیهای خانم ناز علینژاد شروع میشود؛
دخترِ آرامی که قدمبهقدم بزرگ میشود تا برسد به خانهای در شیراز؛
خانهای که در آن با یک چرخ خیاطی،
با تربیت بچهها،
با شبهای بیخبری،
و با داغهایی که فقط دلهای بزرگ تابش را دارند…
مثل یک سرباز واقعی جنگید.
🌱 خانوم ماه فقط یک خاطرهنگاری نیست؛
یک سبک زندگی است.
نشان میدهد یک زن چطور میتواند هم مادر باشد،
هم همراه،
هم فعال،
و هم ستون محکم خانواده…
آنهم وسط سختترین روزهای تاریخ.
https://DigiPostal.ir/cu0z6cd
یک کارت پستال قشنگ از کتاب 🎀
زهرا خلیلیان ✍
#حلقهکتاب
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
مرد عنکبوتی
ترکیب دکترمعلم را شنیدهاید حتماً؛ اگر بگویم من یک نویسندهمعلمم با خودت میگویی این دیگر چه صیغهای است که برای خودت ساختهای. خب همین است دیگر. به راستی نویسندهمعلم موجود عجیب و ناشناختهای است که در همانوشت هر روز به یک بُعد شخصیتی آن پی میبرم. هرچه به او میگویی بیا چند تا نظریه عمو فروید بخوان، حرف در کلهاش نمیرود؛ من و فروید؟ اصلا و ابدا! من خودم یک پا نظریهپردازم. به او میگویی نظریهپرداز محترم، خب بیا از لایههای زیرین تربیت بگو، پیشانی دولا میکند و میگوید گندش را درآوردهای، من خودم هنوز لایۀ دوم تربیت را درک نکردهام. سیمهایم که قاتی میکند و به در بسته میخورم، پیشنهاد میدهم که مدرسه! مدرسه پر از سوژه است، از خاطرات مدرسه بنویس. نگاهش قلنبه میشود و میگوید مرد حسابی! از رادیکال و توان و معادله چه سوژهای میشود استخراج کرد. صفحه همانوشت را میبندم و به خود میگویم بیخیال مردعنکبوتی، بلند شو لباس خارقالعادهات را دربیاور تا زندگیات را بیشتر باور کنی. برگههای تصحیحنشده روی هم تلنبار شده، کتابهای باز رها شده، تستهای مدرسان شریف تفکیکنشده، طرح درسهای اجرا نشده، مشق نور در انتظار حافظ، کاوش گیر کرده در خان هفتم داستان ناکام. همه اینها را کنار میزنم و دستکش نیمپنجه را در دست میاندازم و گارد دفاعی خودم را در برابر حملات آدمها میگیرم که یک وقت حرفشان را پرتاب نکنند تا بناگوش بالا بیاید و بخورد به کلاهم و امتیاز بگیرند. معلم را چه به نویسنده شدن؟ این جمله را که میشنوم، دوباره برمیگردم به همانوشت. پس این همه قلمهایی که اینجا خداداد مینویسند، گناه کردهاند که در پوستین معلمی گیر کردهاند؟ بابا خودتان هم میدانید که دوست دارید بنویسید، دوست دارید یاد بگیرید، دوست دارید قلم بزنید، دوست دارید بیدار شوید و بیدار کنید. پس چرا نمیجنبد این آسیاب بچرخ زندگی ما؟ خب این همه دکترمعلم، تو هم نویسندهمعلم باش. به کجای نظام آموزشی برمیخورد؟ میدانستی قلم متعهد، انسانساز هم است؟ شغل را بهانه کردهای که ننویسی؟ باشد حداقل دیگر دمادم از تحول و دگرگونی قلبها به زبان نیاور؛ چون اندیشهای که به قلم کشیدهنشود و با هنر آمیختهنشود، از صحنه تاریخ پاک خواهدشد.
مخلص قلم، خاطره کردفیلابی ✍
نویسندهمعلم باش
راه تو از این آیدی میگذرد👇
@Ghalamasa
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ایدهپردازی
همیشه به دنبال سوژهای نو باشید. نوشتن بر سر مسئلهای تکراری وقت تلف کردن است. به دنبال خلأهایی باشید که هیچ کس تا به الآن سراغ آن نرفتهاست یا اگر رفتهاست، کامل نبوده. اینگونه میشود که متن شما مشتری خودش را پیدا خواهدکرد و مخاطب نسبت به آن احساس نیاز میکند و ناخودآگاه سمت آن میآید و آن را میخواند.
پس به دنبال ایدههای نو برای نوشتن باشید که هر کس رد شد و خواست مطلبی نسبت به آن بگوید، شما باشید که به او جهت میدهد چون شمایید که ابداعکننده آن طرح نو هستید.
#قلمآسا
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
مدرسۀ هنرمندان
ـ اجازه هست بیام داخل؟
ـ بفرمایید خانم خ.کاف.
تمام سابقۀ خود را در یک پوشه جمع کرده بودم. پوشه زیربغل به استقبال ثبتنام رفتم. هر که از راه میرسید و پوشه را میدید، میگفت نان و آبت کم است؟ جز نگاهی گذرا به آنها پاسخ نمیدادم. لبخندی مصنوعی میزدم و پوشه را محکمتر میگرفتم. سالن خلوت بود و شعلۀ بخاری کم. لرز افتاده بود به تن بینوای مضطربگشتۀ من. هرچه به ساعت نگاه میکردم، نوبتم نمیشد؛ انگار انتظار با من همنشین شده بود.
از سقف آب چکه میکرد. چند قطرهای مهمان سرم شد. سریع از این صندلی به آن صندلی جابهجا شدم. خمیازهها یکییکی پشت سر هم میآمدند.
ـ اگه اینجا ولمعطلیم بگید، ما کار و زندگی داریم.
دو سه نفری که آنجا بودند، صدایشان درآمده بود. پا شدند و رفتند. من هنوز نگاهم مانده بود به درِ ثبتنام تا یکی از آن بیرون بیاید و بگوید بفرمایید خانم خ.کاف. گفتم چهکار کنم، چهکار نکنم... پوشه را برای بار اِنُم باز کردم و کاغذها را یکییکی خواندم. من به چه امیدی آمده بودم؟ این کاغذها که بهدرد قیف درست کردن هم نمیخورد. پوشه را همانجا گذاشتم و بیسروصدا بلند شدم.
لنگلنگان سمت در خروج رفتم. یک لیوان یکبارمصرف با حرص کشیدم و یک قُلُپ آب خوردم.
ـ خانوم!
ـ ها؟ من؟
ـ با شمام. بفرما داخل.
آب به نایَم سلام کرد و راه نفس کشیدن را سد کرد. خانم خ.کاف بر اثر پریدن آب در گلو در مدرسهٔ هنرمندان هنگامی که قصد خروج کرده بود، جان باخت. این پایان من نبود. پایان من لحظهای بود که هیئت ثبتنام در اتاق صف کشیده بودند. دست خالی بودم، به همان آقایی که صدایم زد گفتم تا پوشهام را برایم بیاورد. پوشه را به دست نفر اول دادم، درشتهیکل بود و ریشو. یک نگاه به کاغذها کرد و یک نگاه به من.
ـ مهر قبولی خانوم خ.کاف رو بزنید.
خشکم زد. آفتاب مستقیم به چشمم میخورد. چشم ریز کردم و یک قدم جلو آمدم که آفتاب دست از سرم بردارد.
ـ مطمئنید؟ اون کاغذها هیچ ارزشی ندارن.
لبخند زد و گفت این را من تعیین میکنم. خانم قدبلند که آخر صف بود، برگۀ قبولی را محکم به قفسه سینهام زد و گفت برو خانم نویسنده.
پلکهایم خشک شد و مثل ربات در مسیر خروج قدم میزدم و با خود زمزمه میکردم، نویسنده، نویسنده، نویسنده. خودمانیم نویسندگی به این راحتیها هم نیست.
خاطره کردفیلابی ✍
نویسندۀ تقلبی نباش!
برای ورود به باشگاه نویسندگی همانوشت به آیدی زیر پیام بده👇
@Ghalamasa
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله