━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
پارکینگِ شمارهٔ ۱۲: تماشاخانهی نور در شبهای جنگ
در محلهی ما، جنگ فقط یک خبر در رادیو نبود؛ جنگ سایهای خاکستری بود که روی کوچه پهن شده بود. روزهای ماه رمضان بود؛ روزهایی که گرسنگی و تشنگی با اضطرابِ صدای آژیرها در هم آمیخته بود. خانهها بوی دود و ترس میدادند و شبها تاریکی مطلق، شهر را در خود میبلعید.
در خانهی ما، علی، پسر ۱۴ سالهمان، تصمیم عجیبی گرفته بود. او پارکینگ ماشین را، که حالا بهخاطر محدودیت تردد خالی مانده بود، به «پناهگاه خیال» تبدیل کرده بود. علی میدانست بچههای کوچک همسایه شبها از ترس صدای انفجارهای دوردست خوابشان نمیبرد. او نمیخواست بچهها با صدای آژیر بخوابند؛ میخواست آنها با صدای داستان بخوابند.
دیوارهای سیمانی پارکینگ با تکههای پارچهی کهنه و نقاشیهای کارتنی، به دیوارهایی از جنس رؤیا تبدیل شده بودند. علی هر شب، با چراغقوههایی که سلفونهای رنگی ـ قرمز و آبی ـ رویشان چسبانده بود، نور جادویی میساخت.
اما ترفند اصلی علی «بازیگرِ افتخاری» بود. هر شب، یکی از بچههایی که آن روز بیشتر از بقیه ترسیده بود یا در گوشهای تنها نشسته بود، انتخاب میشد. علی میدانست اگر آن کودک نقش قهرمان را بازی کند، ترس از وجودش رخت برمیبندد.
یک شب، نوبت «سینا» بود؛ پسربچهی ۷ سالهای که دو روز بود حتی از خانه بیرون نیامده بود. علی او را به کناری کشید؛ جایی که بوی روغن ماشین و رنگ کهنه میآمد و با صدایی آرام گفت:
> «سینا، امشب نمایش "پادشاه ستارههاست". من نمیتونم پادشاه باشم، چون قدم کوتاهه! تو تنها کسی هستی که اون شنل براق به قامتت میشینه. میتونی کمک کنی پادشاهی رو به خونه برگردونیم؟»
سینا که هنوز شانههایش از ترس میلرزید، با تردید پرسید:«اگه هواپیماها بیان چی؟ اگه آژیر بزنه؟»
علی شنل دستدوزش را روی شانهی سینا انداخت و با اطمینان گفت:
> «اینجا، توی پارکینگِ شمارهٔ ۱۲، آژیرها راه ندارن. اینجا فقط صدای قصهٔ توئه که مهمه. من پشت صحنه با چراغقوه مراقبم؛ تو فقط باید با شجاعت راه بری. وقتی قدم برمیداری، سایهت روی دیوار میافته و همه میبینن که تو از هیچی نمیترسی.»
نمایش شروع شد. علی با صدایی که از تهِ گلو میآمد، غرش اژدها را درمیآورد و با دستهایش سایههایی میساخت که میرقصیدند. سینا، که در مرکز دایرهی نور ایستاده بود، حالا دیگر آن پسربچهی ترسو نبود. قدم برمیداشت، میخندید و برای بچههای تماشاگر دست تکان میداد.
در میانهی نمایش، ناگهان صدای بمبمی از دور شنیده شد. بچهها نیمخیز شدند و ترس در چشمهایشان دوید. سینا هم خشکش زد. علی، بیآنکه نمایش را متوقف کند، چراغقوهی آبی را مستقیم روی سینا گرفت و با صدایی بلند و هیجانی گفت:
> «ببینید! پادشاهِ ستارهها با نور خودش صدای تاریکی رو شکست داد! شمشیرت رو بکش، پادشاه!»
سینا، با تمام توانش چوبِ دستی را به هوا بلند کرد. بچهها جیغ کشیدند و خندیدند. ترس، مثل دودی که با باد پراکنده شود، ناپدید شد.
شبهای بعد، همان پارکینگ تبدیل شد به به قلب تپندهی امید در محل. مادرها هم میآمدند؛ نه فقط برای نمایش، بلکه برای دیدن معجزهی علی. آنها میدیدند چگونه پسر ۱۴ سالهشان با چند چراغقوه و یک پارچهی سفید، روح بچههای شهر را در روزهای جنگ زنده نگه میدارد.
علی هیچوقت قهرمان فیلمهای جنگی نشد، اما برای ما همان قهرمانی بود که وقتی دنیا سیاه شده بود، با هنر کوچک پارکینگش، رنگ را به دنیای کودکان برگرداند.
سالها گذشت. جنگ، مثل جریانی تند و ناپذیر، از روی زندگی ما گذشت و رفت؛ زخمهایش ماند، اما صدای انفجارها جای خود را به صدای ترافیک و زندگی روزمره داد. اما چیزی که هیچ بمبی نتوانست آن را ویران کند، آن «نورهای کوچک» در پارکینگ شمارهٔ ۱۲ بود.
امشب، در سالهای دورترِ صلح، تالار بزرگ تئاتری در مرکز شهر، پر از مهمان بود. تماشاگران برای دیدن نمایش جدیدترین کارگردان جوانِ کشور آمده بودند. نام او در پوستر بزرگ، با حروف درخشان نوشته شده بود:
«سینا …»
سینا، همان پسربچهی ۷ سالهای که سالها پیش در پارکینگ، زیر سایهی چراغقوهی علی شنلِ کاغذی به تن میکرد، حالا روی صندلی کارگردانی نشسته بود؛ کارگردانی که بهجای انفجار، با «نور» کار میکرد و بهجای ترس، «امید» میساخت.
در میان جمعیت، مردی با موهای خاکستری و نگاهی آرام نشسته بود؛ علی. علی که حالا دیگر آن پسر ۱۴ سالهی پرجنبوجوش نبود. چهرهاش با خطوطِ سالها کار و زندگی تغییر کرده بود، اما چشمانش هنوز همان درخشش کارگردانی پارکینگ را داشت.
قسمت اول
حمیده ابدالی✍
#داستانک
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
نمایش تمام شد. سکوتِ سنگین تالار شکست و به تشویقهای طولانی و ایستاده تبدیل شد. سینا، با چشمانی پر از اشک، به سمت صحنه رفت. او نمیخواست از موفقیت خود بگوید؛ او میخواست از کسی بگوید که به او یاد داده بود چگونه در تاریکی، ایستادگی کند.
سینا پشت میکروفون ایستاد، نگاهی به میان جمعیت انداخت و با صدایی لرزان گفت:
> «این موفقیت من نیست. این میراث یک پارکینگ تاریک است؛ میراث پسری که وقتی دنیا داشت فرو میریخت، بهجای پنهان شدن، یک چراغقوه برداشت و به من گفت: "تو پادشاه ستارههایی". این نمایش، ادای احترام من به کارگردانی است که به من یاد داد حتی وقتی آسمان سیاه است، میتوان با سایهها دنیایی از نور ساخت.»
او به سمت ردیف اول اشاره کرد و افزود:
> «علی… این تئاتر، برای توست.»
در میان هیاهوی تشویقها، علی زیر لب، با صدایی که فقط خودش میشنید، لبخند زد و گفت:
> «میبینی سینا جان؟ پادشاه ستارهها حالا داره دنیا رو روشن میکنه…»
آن شب، در تالار بزرگ تئاتر، دیگر کسی از انفجار نمیترسید؛ همه آمده بودند برای تماشای نوری که سالها پیش، در پارکینگی کوچک و میان دود جنگ، با دستهای دوستی، شعلهور شده بود.
قسمت دوم
حمیده ابدالی✍
#داستانک
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
تصویرسازی
در داستان، لحن شما نباید گزارشگونه باشد؛ بلکه باید از جزئیات روایت استفاده کنید تا متن شما در ذهن مخاطب تصویر بسازد و بتواند خود را در موقعیت مکانی و زمانی داستان تصور کند. این، نقطه قابل اهمیت در تکنیکهای داستانی است و نویسندهای که این موضوع را جدی بگیرد و آن را تقویت کند، میتواند داستان خوبی خلق کند.
مثلاً نگویید: «مهتاب نگران است.» ❌
بلکه نشان دهید: «چشمهای مهتاب سرختر از همیشه بود؛ حرف گوش نمیکرد و نگاهش مدام به در و دیوار میخورد...» ✅
#قلمآسا
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
تضارب آرا
بند پنجم توافقنامۀ هنرمندان را که خواندم، گمانم رنگ از رخسارم پرید. ولولۀ ناشناختهای در سلولهای مغزیام پیچید. اینجا هم؟ فکر نمیکردم هنرمندان هم نتوانند بلند فکر کنند؛ یعنی از وقتی که خواستند بلند فکر کنند، به روشنفکری و تجددگرایی روی آوردند. هر سایت و وبلاگ خبری را که باز میکردی، هنرمندی را میدیدی که استوری سیاسی گذاشته است، فرقی هم نمیکرد شناسنامهاش صادرۀ کدام شهر ایران باشد، به اینستاگرام پناه برده بود و تا میخورد زده بود، حالا چه کسی را؟ خودتان بهتر میدانید.
پای توافقنامه را که میخواستم امضا کنم، دستم تردید داشت و میلرزید. زیرک و کلک است دیگر، رد ندای قلبم را خوانده بود. خودکار را روی میز گذاشتم و گفتم: «شرمنده، امضا نمیکنم.» از محفل ادبی بیرون آمدم؛ درحالیکه زیر بارانی سرریز از دغدغه خیس شده بودم، به آدمها نگاه میکردم. آدمها. به راستی چه توقعی از یک نویسنده دارند؟ من اگر زیر توافقنامه را امضا میکردم با تمام اعتقاد و باورم باید خداحافظی میکردم. تلفنم مدام زنگ میخورد و پیامکی از سوی همکلام ادبیام کنجکاوم کرد. دستم را در کیف کردم. نوشته بود «یه کاغذ پاره بود دیگه، تصویبنامه مجلس نبود که زیرش امضا نزدی.» خندیدم. راست میگفت. شاید من زود جوش آورده بودم.
با خود گفتم من حتی در تضارب آرای آن جمع شریک نبودم، چطور میتوانم مرامم را برای چیزی وسط بگذارم که خودم قبولش ندارم. یکی نبود که به بزرگ مجلس و محفل ما بگوید بس است، کمتر در بوق و کرنا کنید که میخواهید ارادت خودتان را به ادبیات نشان دهید و محفل ادبی راه بیندازید. محفلی که نویسندگان آن مرام را در این میبینند که به سیاست و فرهنگ و جامعه کاری نداشته باشند و فقط عاشقانه بنویسند.
آهی در نفسم جوشید. من یک نویسنده بودم که بلد نبود جمله به جملۀ کتابهایی را که از بزرگان خوانده بود، در حافظهاش تبدیل به ماست کند. خب شاید برای سیاستگریزان این عجیب باشد که در دین قلم یک نویسنده، سیاست نیز راه داشته باشد.
مخلص قلم، خاطره کردفیلابی ✍
قلم در خدمت فرهنگ
ما اینجا قلم را در خدمت فرهنگ گرفتهایم، برای قلم زدن میتوانی وارد باشگاه نویسندگی همانوشت شوی👇
@Ghalamasa
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
یک پنجره کافیست
تا شعر را به اشک بدل کنم
و نوای خنده را
زیر نورِ کوچک آسمانی
به درد مبدل کنم.
یک پنجره کافیست
زیرا که نورهای امروزی
به سرعت موشک میگذرند
و ما بسنده کردهایم
شعر را به اشک
شب را به درد
و روشنایی روز را به جنگهای نامرد...
نازنین نجفی✍
#شگفتانهنوشت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#تقویمنامه
از کربلای عرفه تا خیابان های ایران
در تلاقیِ سوزناکِ عرفه و خونِ حسین (ع)، خیابانهای شهر به میدانِ رستاخیزی بدل میشود که گویی مردمی مبعوثشده از بطنِ تاریخ، باری دیگر برای آرمانهای آسمانی برخاستهاند. این حضورِ طوفانی در پهنهی خیابان، نه یک اجتماعِ ساده، که طنینِ غرشِ حماسهسازانی است که دفاع از وطن را در امتدادِ مکتبِ عاشورا معنا کردهاند؛ مردمی که با تأسی به آزادگیِ سیدالشهدا، هر وجب از خاکِ این سرزمین را چونان حریمی مقدس پاس میدارند و در برابر هر تندبادِ خصم، دیواری از جنسِ ایمان و غیرت بنا کردهاند تا حماسه، دیگر نه در افسانهها، که در رگهای جاریِ این بوم و بر تپیدن آغاز کند.
این جوششِ حماسی، آغازی است برای فرجامی بزرگتر که نگاهِ منتظرِ ما را به افقهای درخشانِ «مهدویت» گره زده است. در این میانه، انتظار نه به معنای چشمدوختنِ منفعلانه، که به مثابهِ مشقِ ظهور و آمادهباشِ دائمی برای دولتِ کریمهی یار است؛ ما در خیابانهای این وطن، همنوا با دعایِ عرفه، نامِ مهدی (عج) را فریاد میزنیم تا این دفاعِ جانانه، زمینهسازِ آن ظهورِ باشکوه باشد. این ملت، با پیوندِ میانِ حماسهی حسین و شوقِ دیدارِ امامِ عصر، با گامهایی استوار به سمتِ سپیدهدمِ عدالت پیش میرود، چرا که باور داریم این حضور، پیشدرآمدِ طلوعِ خورشیدی است که جهان را در عدلِ خویش غرق خواهد کرد.
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
بُخلدرمانی
ـ میشه بگید تو باشگاه نویسندگی دقیقاً چی کار میکنید؟
+ «همانوشت» باعث شده که ما بنویسیم و رشد کنیم.
ـ خب؟
+ الا ایها الحال، به جاهای خیلی خوبی رسیدیم.
ـ خب؟
+ خب به جمال مبارکِ شما!
ـ یعنی واقعاً دارید پیشرفت میکنید؟
+ اگه با تمرین و همفکریِ نویسندهها میشه پیشرفت کرد، بله؛ ما خیلی خوب داریم پیشرفت میکنیم.
ـ باشه، ما که بخیل نیستیم...
+ پس انتشار پستهای «همانوشت» یادتون نره؛ لطفتون مستدام!
پ.ن: لطفاً متن را با عینک طنز بخوانید :)
#برای_انتشار
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
از پشت صحنه چه خبر؟!👀
📍هیئت تحریریه باشگاه نویسندگی همانوشت
📌نویسندهمعلم خاطره کردفیلابی
🌱مدیر باشگاه نویسندگی همانوشت
🌱نویسنده داستان نوجوان و نمایشنامه و تاریخ شفاهی
لینک معرفی کتاب
📌نویسندهمعلم ریحانه خورشیدی
🌱مدیر اتاق فکر باشگاه نویسندگی همانوشت
🌱نویسنده داستان نوجوان و مدرس نویسندگی متعهدانه
📌نویسندهمعلم علیرضا عبدی
🌱ویراستار و نویسنده رمان و فیلمنامه، طنزپرداز
لینک معرفی کتاب
لینک معرفی کتاب
📌نویسندهمعلم حمیده ابدالی
🌱شاعر و نویسنده داستان نوجوان
📌نویسنده فریبا کریمی
🌱نویسنده داستان کودک و مدرس ادبیات کودک و نوجوان
📌نویسندهمعلم سمیرا رفیعی
🌱مولف کتابهای علمی و شاعر
📌نویسندهمعلم حسین اعتمادی
🌱شاعر و گردآورندۀ کتاب سردار دلها
📌نویسندهمعلم شهربانو میرزایی
🌱مترجم و روایتنویس
📌نویسندهمعلم نرگس سهیلی
🌱مترجم و نویسنده کتابهای علمی_آموزشی
📌نویسندهمعلم فاطمه حسنی
🌱شاعر و نویسنده داستان نوجوان، طنزپرداز
لینک معرفی کتاب
📌نویسندهمعلم بهنام میرزائی
🌱نمایشنامهنویس و مدرس بازیگری و نمایش خلاق
📌نویسندهمعلم مریم صفدری
🌱نویسنده داستان کودک و نوجوان
📌نویسندهمعلم امید کرمی
🌱ویراستار و نویسنده کتابهای آموزش نویسندگی و دفاع مقدس
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#تقویمنامه
گوسفند منطقی
عید قربان پارسال لحظهای که بابام میخواست گوسفند را سر ببرد، گوسفند برگشت یک نگاه به من کرد و یک نگاه به بابام.
گفت: «من الان گرونترم یا پسرت؟»
بابام به فکر فرو رفت.
دوباره گفت: «سال بعد همین موقع من گرونتر میشم یا پسرت؟»
بابام گفت: «چه گوسفند منطقیای!»
خلاصه الآن یک سال است که بابام و گوسفند دنبالم هستند تا قربانیام کنند. خدا به من رحم کند.
عید قربان مبارک🌱
فاطمه محمدی ✍
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
شاید خیال، شاید حقیقت!
در دوران متوسطهٔ اول در کتاب عربی کلاس هشتم درسی بود.متنی وقتی دبیر عربی برای ما ترجمه کردند، بر دل و جان من نشست.
دخترک که مادرش را از دست داده بود. و معلم خود را چون مادر میدانست. چگونه اینگونه شده بود؟! دخترک قصه درسش بسیار ضعیف بود. فکر کنم یک سال هم عقب افتاده بود. معلم پرونده دختر را نگاه کرد. متوجه نکته شد. دختر از یک سالی بهبعد دچار افت تحصیلی شده است. فوت مادرش او را به این وضعیت انداخته است. غم مادر، غم سنگینی است. از آن روز معلم به صورت دیگری با دخترک رفتار کرد.
دختر روز معلم به معلمش شیشه عطری نصفه هدیه داد. همه خندیدن شیشه عطری نصفه؟! بله، او شیشهٔ عطر مادرش را به معلم هدیه داده بود که از معلم بو و عطر مادرش را استشمام کند.
سالها گذشت و دخترک پزشک شد. معلم را بهعنوان مادرش در جشن فارغالتحصیلیاش دعوت کرد. سال بعد نامهای برای جشن ازدواجش برای معلمش فرستاد و معلم در جایگاه مادر دخترک قرار گرفت.
معلم مانند مادر! مگر میشود؟ میشود! کمی جلوتر آمدم. کنار درختی ایستاده بودم و به قصه نگاه میکردم. قصهای حقیقی دردل این روزها...
از ماشین پیاده شد. چادرش را مرتب کرد. تماس را برقرار کرد.
- سلام استاد.
- سلام حسین جان.
- استاد امروز روز شماست؛ متعلق به شماست. تماس گرفتم تا تبریک بگم.
حسین از دانشجویان نمونهٔ دانشکده بود و هر سال روز معلم را به ایشان تبریک میگفت. حتی سالها بعداز فارغالتحصیلی. استاد پرسید: «لیت روزها چه میکنی حسین!» حسین جواب داد.
برایم جالب بود که صدای مکالمهشان را میشنیدم!
از کارش برای استاد گفت، اینکه توزیع اقلام و اجناس بازار را با تمام قوت ادامه میدهد و برخلاف برخی از توزیعکنندگان، اجناس را احتکار نکرده است. میگفت اگر توزیع را متوقف میکرد، زنجیرهٔ توزیع هم قطع میشد، و علاوهبر اینکه چند نفر از نان خوردن میافتادند، کالا هم در بازار کم میشد و در نتیجه گرانی افزایش مییافت. میگفت هرچه آبمعدنی داشته، همه را به قیمت قبل فروخته، درحالیکه همکارانش، گرانتر فروخته بودند.
قسم میخورد و میگفت خدا برایش جبران کرده. از یک کارخانه با او تماس گرفته و گفته بودند: «بیا هرچه آبمعدنی داریم، رایگان ببر.» استاد به او گفت: «طبق آیهٔ قرآن و سنت الهی، چون خدا را یاری کردی، خدا هم تو را یاری کرد (ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم).» حسین قلباً راضی بود که به این شیوه مجاهده کرده است.
استاد ادامه داد: «حسین، بهت افتخار میکنم و خوشحالم که در مقام استادت از تو بسیار یاد گرفتم.»از کنار درخت گذر کردم و وارد دانشکده شدم.
آری! کاری که حسین کرده بود، از نظر خداوند بسیار بزرگ و دارای جایگاهی استثنایی است. حسین تمام توانش را برای همدلی و همافزایی اقتصادی و حفظ سفرهٔ مردم بهکار گرفت و با خلوص و صداقتی بینظیر به میدان عمل پا گذاشت، مثل رزمندهای که جانش را بر کف دستش میگیرد و پا به میدان میگذارد. اما یک استاد دراین روزها چه میتواند انجام دهد؟ آن هم در این شرایط که همه از مشکلات اقتصادی سخن میگویند؟ استاد میتوانداز حال و روز دانشجویانش سراغ بگیرد. میتواند در حد امکان کمک کند تا تحصیلشان متوقف نشود و ناامیدی گریبانشان را نگیرد. مثلاً میتواند دفتر کارش را در اختیار دانشجویان پایاننامهای قرار دهد تا از اینترنت بینالمللی برای جستجوی منابع استفاده کنند. میتواند به آنها بگویدکه را فراموششان نکرده است. میتواند کتابها و مقالاتی را که موفق نشدهاند بارگیری کنند، برایشان بارگیری کند و بفرستد. میتواند نسبت به روزهای عادی، کمی مهربانتر و همدلتر باشد و گوشی را بردارد و هر خدمتی که از دستش برمی آید برایشان انجام دهد. میتواند وضعيت اینترنت و فضا را درک کند. میتواند حتی در روزهای عادی با دانشجویان صحبت کند. شبهات آنان را جواب دهد و بیتفاوت نباشد.
چرا دانشجو باید پرچم سرزمین خود را به آتش بکشد چرا؟ چرا شخصیتهای علمی ما را در جنگ غدیر ترور کردند چرا دانشمند؟! ابنالسبیل فقط به کسی نمیگویند که در جاده و بیابان و شهر مانده و محتاج کمک است: گاهی ابنالسبيل در دو قدمی ماست و فقط کافی است چشمهایمان را باز کنیم و او را ببینیم، دردش را بفهمیم، و با او همراه شویم.
سفرهها فقط برای غذا نیست، گاهی سفرهها شامل کتاب و مقاله و اینترنت و اقلام دیگر هم میشود، و اگر اینها را برای دانشجويانمان تامین کنیم، شاید اضطراب ونگرانیشان کم شود. لپتاپ ندارد؟ راه حلی پیش رویش قرار دهیم.
مهربان باشیم.
صحبت کنیم.
بشنویم.
دانشجو را بفهميم و اهمیت بدهیم.
سخت نکنیم به اندازه کافی سخت است!!
مائده براتی✍
#شبههمونی
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله