━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
یک پنجره کافیست
تا شعر را به اشک بدل کنم
و نوای خنده را
زیر نورِ کوچک آسمانی
به درد مبدل کنم.
یک پنجره کافیست
زیرا که نورهای امروزی
به سرعت موشک میگذرند
و ما بسنده کردهایم
شعر را به اشک
شب را به درد
و روشنایی روز را به جنگهای نامرد...
نازنین نجفی✍
#شگفتانهنوشت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#تقویمنامه
از کربلای عرفه تا خیابان های ایران
در تلاقیِ سوزناکِ عرفه و خونِ حسین (ع)، خیابانهای شهر به میدانِ رستاخیزی بدل میشود که گویی مردمی مبعوثشده از بطنِ تاریخ، باری دیگر برای آرمانهای آسمانی برخاستهاند. این حضورِ طوفانی در پهنهی خیابان، نه یک اجتماعِ ساده، که طنینِ غرشِ حماسهسازانی است که دفاع از وطن را در امتدادِ مکتبِ عاشورا معنا کردهاند؛ مردمی که با تأسی به آزادگیِ سیدالشهدا، هر وجب از خاکِ این سرزمین را چونان حریمی مقدس پاس میدارند و در برابر هر تندبادِ خصم، دیواری از جنسِ ایمان و غیرت بنا کردهاند تا حماسه، دیگر نه در افسانهها، که در رگهای جاریِ این بوم و بر تپیدن آغاز کند.
این جوششِ حماسی، آغازی است برای فرجامی بزرگتر که نگاهِ منتظرِ ما را به افقهای درخشانِ «مهدویت» گره زده است. در این میانه، انتظار نه به معنای چشمدوختنِ منفعلانه، که به مثابهِ مشقِ ظهور و آمادهباشِ دائمی برای دولتِ کریمهی یار است؛ ما در خیابانهای این وطن، همنوا با دعایِ عرفه، نامِ مهدی (عج) را فریاد میزنیم تا این دفاعِ جانانه، زمینهسازِ آن ظهورِ باشکوه باشد. این ملت، با پیوندِ میانِ حماسهی حسین و شوقِ دیدارِ امامِ عصر، با گامهایی استوار به سمتِ سپیدهدمِ عدالت پیش میرود، چرا که باور داریم این حضور، پیشدرآمدِ طلوعِ خورشیدی است که جهان را در عدلِ خویش غرق خواهد کرد.
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
بُخلدرمانی
ـ میشه بگید تو باشگاه نویسندگی دقیقاً چی کار میکنید؟
+ «همانوشت» باعث شده که ما بنویسیم و رشد کنیم.
ـ خب؟
+ الا ایها الحال، به جاهای خیلی خوبی رسیدیم.
ـ خب؟
+ خب به جمال مبارکِ شما!
ـ یعنی واقعاً دارید پیشرفت میکنید؟
+ اگه با تمرین و همفکریِ نویسندهها میشه پیشرفت کرد، بله؛ ما خیلی خوب داریم پیشرفت میکنیم.
ـ باشه، ما که بخیل نیستیم...
+ پس انتشار پستهای «همانوشت» یادتون نره؛ لطفتون مستدام!
پ.ن: لطفاً متن را با عینک طنز بخوانید :)
#برای_انتشار
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
از پشت صحنه چه خبر؟!👀
📍هیئت تحریریه باشگاه نویسندگی همانوشت
📌نویسندهمعلم خاطره کردفیلابی
🌱مدیر باشگاه نویسندگی همانوشت
🌱نویسنده داستان نوجوان و نمایشنامه و تاریخ شفاهی
لینک معرفی کتاب
📌نویسندهمعلم ریحانه خورشیدی
🌱مدیر اتاق فکر باشگاه نویسندگی همانوشت
🌱نویسنده داستان نوجوان و مدرس نویسندگی متعهدانه
📌نویسندهمعلم علیرضا عبدی
🌱ویراستار و نویسنده رمان و فیلمنامه، طنزپرداز
لینک معرفی کتاب
لینک معرفی کتاب
📌نویسندهمعلم حمیده ابدالی
🌱شاعر و نویسنده داستان نوجوان
📌نویسنده فریبا کریمی
🌱نویسنده داستان کودک و مدرس ادبیات کودک و نوجوان
📌نویسندهمعلم سمیرا رفیعی
🌱مولف کتابهای علمی و شاعر
📌نویسندهمعلم حسین اعتمادی
🌱شاعر و گردآورندۀ کتاب سردار دلها
📌نویسندهمعلم شهربانو میرزایی
🌱مترجم و روایتنویس
📌نویسندهمعلم نرگس سهیلی
🌱مترجم و نویسنده کتابهای علمی_آموزشی
📌نویسندهمعلم فاطمه حسنی
🌱شاعر و نویسنده داستان نوجوان، طنزپرداز
لینک معرفی کتاب
📌نویسندهمعلم بهنام میرزائی
🌱نمایشنامهنویس و مدرس بازیگری و نمایش خلاق
📌نویسندهمعلم مریم صفدری
🌱نویسنده داستان کودک و نوجوان
📌نویسندهمعلم امید کرمی
🌱ویراستار و نویسنده کتابهای آموزش نویسندگی و دفاع مقدس
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#تقویمنامه
گوسفند منطقی
عید قربان پارسال لحظهای که بابام میخواست گوسفند را سر ببرد، گوسفند برگشت یک نگاه به من کرد و یک نگاه به بابام.
گفت: «من الان گرونترم یا پسرت؟»
بابام به فکر فرو رفت.
دوباره گفت: «سال بعد همین موقع من گرونتر میشم یا پسرت؟»
بابام گفت: «چه گوسفند منطقیای!»
خلاصه الآن یک سال است که بابام و گوسفند دنبالم هستند تا قربانیام کنند. خدا به من رحم کند.
عید قربان مبارک🌱
فاطمه محمدی ✍
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
شاید خیال، شاید حقیقت!
در دوران متوسطهٔ اول در کتاب عربی کلاس هشتم درسی بود.متنی وقتی دبیر عربی برای ما ترجمه کردند، بر دل و جان من نشست.
دخترک که مادرش را از دست داده بود. و معلم خود را چون مادر میدانست. چگونه اینگونه شده بود؟! دخترک قصه درسش بسیار ضعیف بود. فکر کنم یک سال هم عقب افتاده بود. معلم پرونده دختر را نگاه کرد. متوجه نکته شد. دختر از یک سالی بهبعد دچار افت تحصیلی شده است. فوت مادرش او را به این وضعیت انداخته است. غم مادر، غم سنگینی است. از آن روز معلم به صورت دیگری با دخترک رفتار کرد.
دختر روز معلم به معلمش شیشه عطری نصفه هدیه داد. همه خندیدن شیشه عطری نصفه؟! بله، او شیشهٔ عطر مادرش را به معلم هدیه داده بود که از معلم بو و عطر مادرش را استشمام کند.
سالها گذشت و دخترک پزشک شد. معلم را بهعنوان مادرش در جشن فارغالتحصیلیاش دعوت کرد. سال بعد نامهای برای جشن ازدواجش برای معلمش فرستاد و معلم در جایگاه مادر دخترک قرار گرفت.
معلم مانند مادر! مگر میشود؟ میشود! کمی جلوتر آمدم. کنار درختی ایستاده بودم و به قصه نگاه میکردم. قصهای حقیقی دردل این روزها...
از ماشین پیاده شد. چادرش را مرتب کرد. تماس را برقرار کرد.
- سلام استاد.
- سلام حسین جان.
- استاد امروز روز شماست؛ متعلق به شماست. تماس گرفتم تا تبریک بگم.
حسین از دانشجویان نمونهٔ دانشکده بود و هر سال روز معلم را به ایشان تبریک میگفت. حتی سالها بعداز فارغالتحصیلی. استاد پرسید: «لیت روزها چه میکنی حسین!» حسین جواب داد.
برایم جالب بود که صدای مکالمهشان را میشنیدم!
از کارش برای استاد گفت، اینکه توزیع اقلام و اجناس بازار را با تمام قوت ادامه میدهد و برخلاف برخی از توزیعکنندگان، اجناس را احتکار نکرده است. میگفت اگر توزیع را متوقف میکرد، زنجیرهٔ توزیع هم قطع میشد، و علاوهبر اینکه چند نفر از نان خوردن میافتادند، کالا هم در بازار کم میشد و در نتیجه گرانی افزایش مییافت. میگفت هرچه آبمعدنی داشته، همه را به قیمت قبل فروخته، درحالیکه همکارانش، گرانتر فروخته بودند.
قسم میخورد و میگفت خدا برایش جبران کرده. از یک کارخانه با او تماس گرفته و گفته بودند: «بیا هرچه آبمعدنی داریم، رایگان ببر.» استاد به او گفت: «طبق آیهٔ قرآن و سنت الهی، چون خدا را یاری کردی، خدا هم تو را یاری کرد (ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم).» حسین قلباً راضی بود که به این شیوه مجاهده کرده است.
استاد ادامه داد: «حسین، بهت افتخار میکنم و خوشحالم که در مقام استادت از تو بسیار یاد گرفتم.»از کنار درخت گذر کردم و وارد دانشکده شدم.
آری! کاری که حسین کرده بود، از نظر خداوند بسیار بزرگ و دارای جایگاهی استثنایی است. حسین تمام توانش را برای همدلی و همافزایی اقتصادی و حفظ سفرهٔ مردم بهکار گرفت و با خلوص و صداقتی بینظیر به میدان عمل پا گذاشت، مثل رزمندهای که جانش را بر کف دستش میگیرد و پا به میدان میگذارد. اما یک استاد دراین روزها چه میتواند انجام دهد؟ آن هم در این شرایط که همه از مشکلات اقتصادی سخن میگویند؟ استاد میتوانداز حال و روز دانشجویانش سراغ بگیرد. میتواند در حد امکان کمک کند تا تحصیلشان متوقف نشود و ناامیدی گریبانشان را نگیرد. مثلاً میتواند دفتر کارش را در اختیار دانشجویان پایاننامهای قرار دهد تا از اینترنت بینالمللی برای جستجوی منابع استفاده کنند. میتواند به آنها بگویدکه را فراموششان نکرده است. میتواند کتابها و مقالاتی را که موفق نشدهاند بارگیری کنند، برایشان بارگیری کند و بفرستد. میتواند نسبت به روزهای عادی، کمی مهربانتر و همدلتر باشد و گوشی را بردارد و هر خدمتی که از دستش برمی آید برایشان انجام دهد. میتواند وضعيت اینترنت و فضا را درک کند. میتواند حتی در روزهای عادی با دانشجویان صحبت کند. شبهات آنان را جواب دهد و بیتفاوت نباشد.
چرا دانشجو باید پرچم سرزمین خود را به آتش بکشد چرا؟ چرا شخصیتهای علمی ما را در جنگ غدیر ترور کردند چرا دانشمند؟! ابنالسبیل فقط به کسی نمیگویند که در جاده و بیابان و شهر مانده و محتاج کمک است: گاهی ابنالسبيل در دو قدمی ماست و فقط کافی است چشمهایمان را باز کنیم و او را ببینیم، دردش را بفهمیم، و با او همراه شویم.
سفرهها فقط برای غذا نیست، گاهی سفرهها شامل کتاب و مقاله و اینترنت و اقلام دیگر هم میشود، و اگر اینها را برای دانشجويانمان تامین کنیم، شاید اضطراب ونگرانیشان کم شود. لپتاپ ندارد؟ راه حلی پیش رویش قرار دهیم.
مهربان باشیم.
صحبت کنیم.
بشنویم.
دانشجو را بفهميم و اهمیت بدهیم.
سخت نکنیم به اندازه کافی سخت است!!
مائده براتی✍
#شبههمونی
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#تقویمنامه
عید قربان آمد و جانم سنه قوربان، کجایی؟
سید علی، ای مقتدای لشکرِ خوبان، کجایی؟
صبح تلخ آخرین ماه زمستان پرکشیدی
خویش را کردی فدای ملت ایران، کجایی؟
ذبح جان کردی که از ملت کنی دفع بلا را
ای امیر، ای بی مثال، ای فاتح دوران، کجایی؟
سوختی اما چنان سیمرغ، یعنی عاشقانه
ای که سوزاندی تمام سلطه شیطان، کجایی؟
جان شیرین را چو ابراهیم به قربانگاه بردی
همچو یعقوب از غمت گشتیم بیجان، جان کجایی؟
همچو موسی با عصایت فتنهها را دور کردی
کاخ فرعون زمان را کردهای ویران، کجایی؟
کاش با فرماندهان باوفایت بازگردی
سید و فرمانده و محبوبِ سرداران، کجایی؟
مقتدا، جای تو خالی در نماز عید قربان
مهربان بابا، عزیز ملت ایران، کجایی؟
سکینه ذاکری(ذال)✍
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#تقویمنامه
ببُر سر از منِ خویش و به سوی جانان رو
ز بند خاک رها شو به کوی رضوان رو
خلیلوار گذر کن ز هرچه غیر خداست
به پای شوق درآ و به ذبح شیطان رو
پسر نشانهی هر مهر مانده در دل توست
ببُر تعلق دل را و سوی سبحان رو
به تیغ عشق ببُر حنجر تمنّا را
سپس به کعبهی دل با صفای عرفان رو
اگر تو طالب قُربی ز جان و سر بگذر
چو قطره گم شو و تا وسعت هزاران رو
شکوه حج نه به رفتن به بازگشت دل است
ز کعبه بگذر و تا پیشگاه سلطان رو
بپاش خون جگر را به پای لمیزلی
نه در پی هوس و راه و رسم ارزان رو
بخوان به نام حقیقت سرود وحدت را
ز کثرت آی برون و به بزم پیمان رو
تمام بندگیات در مقام تسلیم است
به مسلخ آی و به جشنی که نیست پایان رو
ببین که کعبه در اینجا به دور تو گردد
اگر ز خویش برون آیی و به قربان رو
"پناه"! ختم سخن کن در این مقام رضا
غزل تمام شد اکنون خودت غزلخوان رو
محمدایمان ریاضیفر "پناه"✍
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#تقویمنامه
عیدِ قربان است...
اما جانِ من،
در قفسِ سینه، بیسروصدا ذبح میشود.
چشمم، اسیرِ ردپایِ رفتنت؛
روحم، لرزان در آستانهیِ نبودنت؛
خون شده...
رفتی...
و من ماندم؛
تکهای از خاطره،
نقشی زخمی بر سنگِ تنهایی.
در هوایِ عید،
گلویم شور میگیرد.
نه شوری... که دلتنگِ توأم.
فقط همهمهیِ دل میگوید:
«با رفتنِ تو،
محرمِ دلم آغاز شد.»
سمیرارفیعی✍
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#تقویمنامه
گاه گذر از خویشتن است؛ همان لحظهی غریبی که میان خواستن و رها کردن ایستادهای. حکایت آن پدری که عزیزترین داراییاش را به دست تقدیر سپرد تا ثابت کند که در قلمرو قلبش، تنها یک پادشاه فرمانروایی میکند. امروز، روز بریدن از گرههای دستوپاگیر زمین است؛ روزی که تیغ، نه بر گلو، که بر ریشهی دلبستگیها مینشیند تا یادمان بماند برای رسیدن به بیکران، باید از قطرههای وجودمان بگذریم. چه زیباست معاملهای که در آن، از آنچه دوست داری میگذری، تا به آن کس که دوستت دارد، برسی. این جشن رهایی و موسم تسلیم، بر جانهای آزاده مبارک.
محمدایمان ریاضیفر✍
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا