eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ خرمشهر، ای تجلی‌گاهِ ایمان شکوهِ نخل‌هایت، فخرِ دوران اگرچه در میانِ شعله ماندی سرودِ فتح را در گوش خواندی به سالِ چهارصدوپنج، در دلِ درد دوباره غیرتِ ما گشته شب‌گرد اگر داغی بزرگ است بر دلِ ما تویی در تندباد، آرامِ ساحلِ ما نمی‌افتد به خاک این پرچمِ نور قسم بر ریشه‌ها، بر فتح و بر شور سمیرارفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ جهان‌آرا، فرمانده نخل‌های تشنه! سلام بر تو که تاریخِ خرمشهر را با جوهر خون و ایمان نوشتی. تو در آن روزهای غریب و بی‌پناه، وقتی زمین زیر پای نخل‌ها می‌لرزید و آسمان از دودِ خمپاره سیاه شده بود، به ما آموختی که «فرمانده» یعنی کسی که در اوج تنهایی، امید را در دلِ یارانش زنده نگه می‌دارد. تو رفتی تا خرمشهر، شهرِ خدا بماند و نامت برای همیشه با غیرتِ کارون گره بخورد. ای سردار ایستادگی! اگر امروز میان ما بودی، می‌دیدی که نسلِ این روزها نیز در میانه‌ی «خرمشهرهای» دیگری ایستاده است. امروز، کارزار ما دیگر فقط در کوچه‌های شهر نیست؛ ما در محاصره‌ی هجمه‌هایی هستیم که هویت و امیدمان را نشانه گرفته‌اند. جوانان امروز، همان‌ها که داغِ بزرگِ اسفند سال گذشته و فقدان رهبرشان را به دوش کشیدند، حالا با همان صلابتِ تو در برابر تجاوز و تحریم قد علم کرده‌اند. اگر دیروز تو در برابر تانک‌ها ایستادی، نسل امروز در برابر هجومِ بیگانگانی ایستاده است که خیال کرده‌اند با رفتنِ بزرگان، این پرچم بر زمین می‌ماند. اما ببین که چطور از خاکسترِ آن دردهای بزرگ، ققنوس‌های تازه‌ای برخاسته‌اند که راه تو را با سلاحِ علم، صبر و بصیرت ادامه می‌دهند. ای فرمانده! ما امروز وارثِ همان تشنگی و همان ایمانیم. می‌دانیم که فتحِ قله‌ها نزدیک است و این نسل، همان‌گونه که تو آرزو داشتی، اجازه نخواهد داد که وجبی از این عزت و شرف به دست نااهلان بیفتد. یادت در قلب‌هایمان جاوید و راهت تا همیشه پر رهرو باد. سمیرارفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ خرمشهر! ای تپشِ تندِ دقایق در رگ‌های مادرم... نامت برای من، عطرِ پناه است؛ شبیهِ آغوشِ «ننه» و چادرِ گلی‌گلی‌اش، و شکوهِ قامتِ «یدو عبدالله» که مهربانی‌اش سایه‌به‌سایه‌ی نخل‌ها قد می‌کشید. نامت، غیرتِ «خالو» است در عبورِ نسیم؛ آنگاه که با تفنگی بر دوش، سینه‌اش را سپرِ آفتابِ کوچه‌هایت کرد. تو تنها یک شهر نیستی، تو «ریشه‌ی» منی؛ زیباترین زادگاهِ مادری... پ.ن: خالو به معنای دایی و یدو به معنای پدربزرگ است. سمیرارفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ واگویۀ آزادی خرمشهر ردای آزادگی بر دوش؛ چونان کتابی هزار جلد از تاریخ، آرام تِق می‌زند به کاسۀ سرم این جمله زنده است؛ با من بخوان تو هم خرمشهر را خدا آزاد کرد... خاطره کردفیلابی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ دیدی گاهی پیوند فکری و تأملی میان تو و الگوی زندگی‌ات شکل می‌گیرد؟! دیدی گاهی نانوشته‌ها قلمت را صدا می‌کنند تا بالاخره آغاز کند برای نوشتن؟ دیدی گاهی کلمه‌ها چنان از دل برمی‌آیند که به خود می‌آیی که ناداستان خلق شده است؟ این کتاب همین است. نقطه‌ای که باید به عنوان یک کنشگر فعال در کنگرۀ شهدای دانشجومعلم در جست‌وجوی آن قدم برمی‌داشتم. دست‌نوشته‌های شهید دانشجومعلم جعفر رضایی را که خواندم، به قول خواهر بزرگوارش بیشتر از سنش بازگو شده بود. این نوشته‌ها که سال‌ها پیش نوشته شده‌ بودند، باید با زمانۀ حال من گره می‌خورد. زمانه‌ای که بتوانم از آن جهان‌بینی‌ای برای دنیای معلمی‌ام پیدا کنم و مهم بود که رنگ و بوی شهدا در آن، جا خوش کرده باشد. «*در مکتب او*» ناداستانی است که قدم به قدم ما را به عمق جمله‌هایی از آن شهید می‌برد و در آخر مسیری را برایمان ترسیم می‌کند، مسیری که دنباله‌روی یک دانشجومعلم شهید است که دغدغه‌اش فرهنگ است؛ هر چند که خودش می‌خواست پزشک شود. در ابتدا که خواستم این کتاب را بنویسم، با خود عهد کردم، مهم نیست چند نفر این کتاب را بخوانند، مهم نیست چند نفر این کتاب را در کتابخانۀ خود داشته باشند. مهم این است که من دِینی داشتم که باید به این شهید ادا می‌کردم. لینک خرید کتاب جلد دو کتاب در راه است... ✍نویسنده‌معلم خاطره کردفیلابی؛ مدیر باشگاه نویسندگی همانوشت ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ فرمول رشد تو همین‌جاست… دیده‌ای؟⚡️ خدا تو را خالی نساخته؛ در وجودت استعداد هست، توان هست، فکر هست، انرژی هست… اما سؤال مهم اینجاست: این همه نیرو، کجا خرج می‌شود؟ گاهی آدم واقعاً تلاش می‌کند؛ درس می‌خواند، برنامه می‌چیند، شروع می‌کند، ادامه می‌دهد، اما آخر کار یک حس آشنا سراغش می‌آید: ا‌نگار با اینکه خیلی حرکت کرده‌ام، هنوز چیزی در زندگی‌ام روشن نشده است. ⚡️ در یک سیم برق، الکترون‌ها همیشه در حال حرکت‌اند؛ اما تا وقتی این حرکت، جهت‌دار و هماهنگ نشود، «جریان» شکل نمی‌گیرد و در نتیجه لامپی روشن نمی‌شود. زندگی ما هم گاهی همین‌طور است. فقط «در حرکت بودن» کافی نیست؛ آدم ممکن است کلی انرژی خرج کند، اما چون این انرژی جهت درست پیدا نکرده، اثر دلخواه دیده نمی‌شود. شاید برای همین است که خدا در سورهٔ عصر، با یک هشدار خیلی جدی می‌فرماید: ⏳«اِنَّ الانسانَ لَفی خُسر…» یعنی انسان می‌تواند در حال از دست دادن باشد؛ نه فقط پول یا فرصت، بلکه عمر، توان، استعداد و امکان رشدش را هم از دست بدهد. اما سورهٔ عصر فقط هشدار نیست؛ راه هم نشان می‌دهد. یک مسیر روشن، کوتاه و عمیق برای خروج از خسارت: - ایمان - عمل صالح - توصیه به حق - توصیه به صبر شاید بشود گفت این‌ها همان فرمول رشد هستند؛ فرمولی برای اینکه زندگی از یک حرکت پراکنده، به یک جریان روشن و اثرگذار تبدیل شود. در کتاب «رشد» اثر علی صفایی حائری (عین‌صاد)، می‌توان از زاویه‌ای عمیق‌تر به همین مسئله فکر کرد: اینکه رشد یعنی چه؟ چطور می‌توان از هدر رفتن عمر و استعداد نجات یافت؟ و چگونه می‌توان در مسیری قدم گذاشت که هم انسان را بسازد و هم زندگی‌اش را اثرگذار کند. 📘 ناشر: لیله‌القدر و اگر فرصت یا حوصلهٔ مطالعهٔ مکتوب نداری، خبر خوب این است که نسخهٔ صوتی کتاب نیز در دسترس است؛ با گویندگی نجم‌الدین شریعتی 🎙 که می‌تواند همراه خوبی برای شنیدن و اندیشیدن به این مسیر باشد. اگر دوست داری سورهٔ عصر را فقط نخوانی، بلکه عمیق‌تر بفهمی؛ اگر می‌خواهی بدانـی چطور می‌شود استعدادها را در مسیر درست خرج کرد؛ و اگر برایت مهم است که زندگی فقط «پر از حرکت» نباشد، بلکه روشن، جهت‌دار و اثرگذار هم بشود… 📚 کتاب «رشد» می‌تواند شروعی خوب برای فکر کردن باشد. 🌱 زهراسادات موسوی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🚩چالش روایت 🔺این هفته چالش‌کدۀ همانوشت در نظر دارد بین ده روایت کانال، یک روایت را برتر اعلام کند. روز جمعه در نقد درون‌باشگاهی ساعت ۱۷ الی ۱۷:۳۰ در گروه دیدگاه، متن‌ها بررسی می‌گردد و در نهایت با نظرسنجی از مخاطبین همانوشت روایت برتر انتخاب خواهد شد. 📍روایت‌نویس برتر چند انتخاب دارد! ۱) پست تبلیغی او در همانوشت منتشر خواهد شد که باید در خصوص نویسندگی باشد. ۲) یک سرفصل از دورۀ فوت و فن قلم را رایگان دریافت می‌کند. ۳) کل دورۀ را می‌تواند با تخفیف دریافت کند. ۴) متن خود را می‌تواند بدون نوبت پخش کند. روایت‌های چالش به شرح زیر است👇 کلاسی که زیر پل روشن شد تربت امام حسین اربعین زنبور کلاس روز قدس، قسمت اول روز قدس، قسمت دوم پرچم‌ پرماجرا سیزده به در یک عاشقانه ایدئولوژیک من یک مادرم دوستش داشتی؟ ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ پارکینگِ شمارهٔ ۱۲: تماشاخانه‌ی نور در شب‌های جنگ در محله‌ی ما، جنگ فقط یک خبر در رادیو نبود؛ جنگ سایه‌ای خاکستری بود که روی کوچه پهن شده بود. روزهای ماه رمضان بود؛ روزهایی که گرسنگی و تشنگی با اضطرابِ صدای آژیرها در هم آمیخته بود. خانه‌ها بوی دود و ترس می‌دادند و شب‌ها تاریکی مطلق، شهر را در خود می‌بلعید. در خانه‌ی ما، علی، پسر ۱۴ ساله‌مان، تصمیم عجیبی گرفته بود. او پارکینگ ماشین را، که حالا به‌خاطر محدودیت تردد خالی مانده بود، به «پناهگاه خیال» تبدیل کرده بود. علی می‌دانست بچه‌های کوچک همسایه شب‌ها از ترس صدای انفجارهای دوردست خوابشان نمی‌برد. او نمی‌خواست بچه‌ها با صدای آژیر بخوابند؛ می‌خواست آن‌ها با صدای داستان بخوابند. دیوارهای سیمانی پارکینگ با تکه‌های پارچه‌ی کهنه و نقاشی‌های کارتنی، به دیوارهایی از جنس رؤیا تبدیل شده بودند. علی هر شب، با چراغ‌قوه‌هایی که سلفون‌های رنگی ـ قرمز و آبی ـ رویشان چسبانده بود، نور جادویی می‌ساخت. اما ترفند اصلی علی «بازیگرِ افتخاری» بود. هر شب، یکی از بچه‌هایی که آن روز بیشتر از بقیه ترسیده بود یا در گوشه‌ای تنها نشسته بود، انتخاب می‌شد. علی می‌دانست اگر آن کودک نقش قهرمان را بازی کند، ترس از وجودش رخت برمی‌بندد. یک شب، نوبت «سینا» بود؛ پسربچه‌ی ۷ ساله‌ای که دو روز بود حتی از خانه بیرون نیامده بود. علی او را به کناری کشید؛ جایی که بوی روغن ماشین و رنگ کهنه می‌آمد و با صدایی آرام گفت: > «سینا، امشب نمایش "پادشاه ستاره‌هاست". من نمی‌تونم پادشاه باشم، چون قدم کوتاهه! تو تنها کسی هستی که اون شنل براق به قامتت می‌شینه. می‌تونی کمک کنی پادشاهی رو به خونه برگردونیم؟» سینا که هنوز شانه‌هایش از ترس می‌لرزید، با تردید پرسید:«اگه هواپیماها بیان چی؟ اگه آژیر بزنه؟» علی شنل دست‌دوزش را روی شانه‌ی سینا انداخت و با اطمینان گفت: > «اینجا، توی پارکینگِ شمارهٔ ۱۲، آژیرها راه ندارن. اینجا فقط صدای قصهٔ توئه که مهمه. من پشت صحنه با چراغ‌قوه مراقبم؛ تو فقط باید با شجاعت راه بری. وقتی قدم برمی‌داری، سایه‌ت روی دیوار می‌افته و همه می‌بینن که تو از هیچی نمی‌ترسی.» نمایش شروع شد. علی با صدایی که از تهِ گلو می‌آمد، غرش اژدها را درمی‌آورد و با دست‌هایش سایه‌هایی می‌ساخت که می‌رقصیدند. سینا، که در مرکز دایره‌ی نور ایستاده بود، حالا دیگر آن پسربچه‌ی ترسو نبود. قدم برمی‌داشت، می‌خندید و برای بچه‌های تماشاگر دست تکان می‌داد. در میانه‌ی نمایش، ناگهان صدای بم‌بمی از دور شنیده شد. بچه‌ها نیم‌خیز شدند و ترس در چشم‌هایشان دوید. سینا هم خشکش زد. علی، بی‌آن‌که نمایش را متوقف کند، چراغ‌قوه‌ی آبی را مستقیم روی سینا گرفت و با صدایی بلند و هیجانی گفت: > «ببینید! پادشاهِ ستاره‌ها با نور خودش صدای تاریکی رو شکست داد! شمشیرت رو بکش، پادشاه!» سینا، با تمام توانش چوبِ دستی را به هوا بلند کرد. بچه‌ها جیغ کشیدند و خندیدند. ترس، مثل دودی که با باد پراکنده شود، ناپدید شد. شب‌های بعد، همان پارکینگ تبدیل شد به به قلب تپنده‌ی امید در محل. مادرها هم می‌آمدند؛ نه فقط برای نمایش، بلکه برای دیدن معجزه‌ی علی. آن‌ها می‌دیدند چگونه پسر ۱۴ ساله‌شان با چند چراغ‌قوه و یک پارچه‌ی سفید، روح بچه‌های شهر را در روزهای جنگ زنده نگه می‌دارد. علی هیچ‌وقت قهرمان فیلم‌های جنگی نشد، اما برای ما همان قهرمانی بود که وقتی دنیا سیاه شده بود، با هنر کوچک پارکینگش، رنگ را به دنیای کودکان برگرداند. سال‌ها گذشت. جنگ، مثل جریانی تند و ناپذیر، از روی زندگی ما گذشت و رفت؛ زخم‌هایش ماند، اما صدای انفجارها جای خود را به صدای ترافیک و زندگی روزمره داد. اما چیزی که هیچ بمبی نتوانست آن را ویران کند، آن «نورهای کوچک» در پارکینگ شمارهٔ ۱۲ بود. امشب، در سال‌های دورترِ صلح، تالار بزرگ تئاتری در مرکز شهر، پر از مهمان بود. تماشاگران برای دیدن نمایش جدیدترین کارگردان جوانِ کشور آمده بودند. نام او در پوستر بزرگ، با حروف درخشان نوشته شده بود: «سینا …» سینا، همان پسربچه‌ی ۷ ساله‌ای که سال‌ها پیش در پارکینگ، زیر سایه‌ی چراغ‌قوه‌ی علی شنلِ کاغذی به تن می‌کرد، حالا روی صندلی کارگردانی نشسته بود؛ کارگردانی که به‌جای انفجار، با «نور» کار می‌کرد و به‌جای ترس، «امید» می‌ساخت. در میان جمعیت، مردی با موهای خاکستری و نگاهی آرام نشسته بود؛ علی. علی که حالا دیگر آن پسر ۱۴ ساله‌ی پرجنب‌وجوش نبود. چهره‌اش با خطوطِ سال‌ها کار و زندگی تغییر کرده بود، اما چشمانش هنوز همان درخشش کارگردانی پارکینگ را داشت. قسمت اول حمیده ابدالی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ نمایش تمام شد. سکوتِ سنگین تالار شکست و به تشویق‌های طولانی و ایستاده تبدیل شد. سینا، با چشمانی پر از اشک، به سمت صحنه رفت. او نمی‌خواست از موفقیت خود بگوید؛ او می‌خواست از کسی بگوید که به او یاد داده بود چگونه در تاریکی، ایستادگی کند. سینا پشت میکروفون ایستاد، نگاهی به میان جمعیت انداخت و با صدایی لرزان گفت: > «این موفقیت من نیست. این میراث یک پارکینگ تاریک است؛ میراث پسری که وقتی دنیا داشت فرو می‌ریخت، به‌جای پنهان شدن، یک چراغ‌قوه برداشت و به من گفت: "تو پادشاه ستاره‌هایی". این نمایش، ادای احترام من به کارگردانی است که به من یاد داد حتی وقتی آسمان سیاه است، می‌توان با سایه‌ها دنیایی از نور ساخت.» او به سمت ردیف اول اشاره کرد و افزود: > «علی… این تئاتر، برای توست.» در میان هیاهوی تشویق‌ها، علی زیر لب، با صدایی که فقط خودش می‌شنید، لبخند زد و گفت: > «می‌بینی سینا جان؟ پادشاه ستاره‌ها حالا داره دنیا رو روشن می‌کنه…» آن شب، در تالار بزرگ تئاتر، دیگر کسی از انفجار نمی‌ترسید؛ همه آمده بودند برای تماشای نوری که سال‌ها پیش، در پارکینگی کوچک و میان دود جنگ، با دست‌های دوستی، شعله‌ور شده بود. قسمت دوم حمیده ابدالی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله