━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#نمایشگاه_کتاب
دیدی گاهی پیوند فکری و تأملی میان تو و الگوی زندگیات شکل میگیرد؟!
دیدی گاهی نانوشتهها قلمت را صدا میکنند تا بالاخره آغاز کند برای نوشتن؟
دیدی گاهی کلمهها چنان از دل برمیآیند که به خود میآیی که ناداستان خلق شده است؟
این کتاب همین است.
نقطهای که باید به عنوان یک کنشگر فعال در کنگرۀ شهدای دانشجومعلم در جستوجوی آن قدم برمیداشتم.
دستنوشتههای شهید دانشجومعلم جعفر رضایی را که خواندم، به قول خواهر بزرگوارش بیشتر از سنش بازگو شده بود.
این نوشتهها که سالها پیش نوشته شده بودند، باید با زمانۀ حال من گره میخورد.
زمانهای که بتوانم از آن جهانبینیای برای دنیای معلمیام پیدا کنم و مهم بود که رنگ و بوی شهدا در آن، جا خوش کرده باشد.
«*در مکتب او*» ناداستانی است که قدم به قدم ما را به عمق جملههایی از آن شهید میبرد و در آخر مسیری را برایمان ترسیم میکند، مسیری که دنبالهروی یک دانشجومعلم شهید است که دغدغهاش فرهنگ است؛ هر چند که خودش میخواست پزشک شود.
در ابتدا که خواستم این کتاب را بنویسم، با خود عهد کردم، مهم نیست چند نفر این کتاب را بخوانند، مهم نیست چند نفر این کتاب را در کتابخانۀ خود داشته باشند. مهم این است که من دِینی داشتم که باید به این شهید ادا میکردم.
لینک خرید کتاب
جلد دو کتاب در راه است...
✍نویسندهمعلم خاطره کردفیلابی؛ مدیر باشگاه نویسندگی همانوشت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
فرمول رشد تو همینجاست… دیدهای؟⚡️
خدا تو را خالی نساخته؛
در وجودت استعداد هست، توان هست، فکر هست، انرژی هست…
اما سؤال مهم اینجاست: این همه نیرو، کجا خرج میشود؟
گاهی آدم واقعاً تلاش میکند؛
درس میخواند، برنامه میچیند، شروع میکند، ادامه میدهد،
اما آخر کار یک حس آشنا سراغش میآید:
انگار با اینکه خیلی حرکت کردهام، هنوز چیزی در زندگیام روشن نشده است.
⚡️ در یک سیم برق، الکترونها همیشه در حال حرکتاند؛
اما تا وقتی این حرکت، جهتدار و هماهنگ نشود،
«جریان» شکل نمیگیرد
و در نتیجه لامپی روشن نمیشود.
زندگی ما هم گاهی همینطور است.
فقط «در حرکت بودن» کافی نیست؛
آدم ممکن است کلی انرژی خرج کند،
اما چون این انرژی جهت درست پیدا نکرده،
اثر دلخواه دیده نمیشود.
شاید برای همین است که خدا در سورهٔ عصر، با یک هشدار خیلی جدی میفرماید:
⏳«اِنَّ الانسانَ لَفی خُسر…»
یعنی انسان میتواند در حال از دست دادن باشد؛
نه فقط پول یا فرصت،
بلکه عمر، توان، استعداد و امکان رشدش را هم از دست بدهد.
اما سورهٔ عصر فقط هشدار نیست؛
راه هم نشان میدهد.
یک مسیر روشن، کوتاه و عمیق برای خروج از خسارت:
- ایمان
- عمل صالح
- توصیه به حق
- توصیه به صبر
شاید بشود گفت اینها همان فرمول رشد هستند؛
فرمولی برای اینکه زندگی از یک حرکت پراکنده،
به یک جریان روشن و اثرگذار تبدیل شود.
در کتاب «رشد»
اثر علی صفایی حائری (عینصاد)،
میتوان از زاویهای عمیقتر به همین مسئله فکر کرد:
اینکه رشد یعنی چه؟
چطور میتوان از هدر رفتن عمر و استعداد نجات یافت؟
و چگونه میتوان در مسیری قدم گذاشت
که هم انسان را بسازد
و هم زندگیاش را اثرگذار کند.
📘 ناشر: لیلهالقدر
و اگر فرصت یا حوصلهٔ مطالعهٔ مکتوب نداری،
خبر خوب این است که نسخهٔ صوتی کتاب نیز در دسترس است؛
با گویندگی نجمالدین شریعتی 🎙
که میتواند همراه خوبی برای شنیدن و اندیشیدن به این مسیر باشد.
اگر دوست داری سورهٔ عصر را فقط نخوانی،
بلکه عمیقتر بفهمی؛
اگر میخواهی بدانـی چطور میشود استعدادها را در مسیر درست خرج کرد؛
و اگر برایت مهم است که زندگی فقط «پر از حرکت» نباشد،
بلکه روشن، جهتدار و اثرگذار هم بشود…
📚 کتاب «رشد» میتواند شروعی خوب برای فکر کردن باشد. 🌱
زهراسادات موسوی ✍
#حلقه_کتاب
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🚩چالش روایت
🔺این هفته چالشکدۀ همانوشت در نظر دارد بین ده روایت کانال، یک روایت را برتر اعلام کند.
روز جمعه در نقد درونباشگاهی ساعت ۱۷ الی ۱۷:۳۰ در گروه دیدگاه، متنها بررسی میگردد و در نهایت با نظرسنجی از مخاطبین همانوشت روایت برتر انتخاب خواهد شد.
📍روایتنویس برتر چند انتخاب دارد!
۱) پست تبلیغی او در همانوشت منتشر خواهد شد که باید در خصوص نویسندگی باشد.
۲) یک سرفصل از دورۀ فوت و فن قلم را رایگان دریافت میکند.
۳) کل دورۀ را میتواند با تخفیف دریافت کند.
۴) متن خود را میتواند بدون نوبت پخش کند.
روایتهای چالش به شرح زیر است👇
کلاسی که زیر پل روشن شد
تربت امام حسین
اربعین
زنبور کلاس
روز قدس، قسمت اول
روز قدس، قسمت دوم
پرچم پرماجرا
سیزده به در
یک عاشقانه ایدئولوژیک
من یک مادرم
دوستش داشتی؟
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
پارکینگِ شمارهٔ ۱۲: تماشاخانهی نور در شبهای جنگ
در محلهی ما، جنگ فقط یک خبر در رادیو نبود؛ جنگ سایهای خاکستری بود که روی کوچه پهن شده بود. روزهای ماه رمضان بود؛ روزهایی که گرسنگی و تشنگی با اضطرابِ صدای آژیرها در هم آمیخته بود. خانهها بوی دود و ترس میدادند و شبها تاریکی مطلق، شهر را در خود میبلعید.
در خانهی ما، علی، پسر ۱۴ سالهمان، تصمیم عجیبی گرفته بود. او پارکینگ ماشین را، که حالا بهخاطر محدودیت تردد خالی مانده بود، به «پناهگاه خیال» تبدیل کرده بود. علی میدانست بچههای کوچک همسایه شبها از ترس صدای انفجارهای دوردست خوابشان نمیبرد. او نمیخواست بچهها با صدای آژیر بخوابند؛ میخواست آنها با صدای داستان بخوابند.
دیوارهای سیمانی پارکینگ با تکههای پارچهی کهنه و نقاشیهای کارتنی، به دیوارهایی از جنس رؤیا تبدیل شده بودند. علی هر شب، با چراغقوههایی که سلفونهای رنگی ـ قرمز و آبی ـ رویشان چسبانده بود، نور جادویی میساخت.
اما ترفند اصلی علی «بازیگرِ افتخاری» بود. هر شب، یکی از بچههایی که آن روز بیشتر از بقیه ترسیده بود یا در گوشهای تنها نشسته بود، انتخاب میشد. علی میدانست اگر آن کودک نقش قهرمان را بازی کند، ترس از وجودش رخت برمیبندد.
یک شب، نوبت «سینا» بود؛ پسربچهی ۷ سالهای که دو روز بود حتی از خانه بیرون نیامده بود. علی او را به کناری کشید؛ جایی که بوی روغن ماشین و رنگ کهنه میآمد و با صدایی آرام گفت:
> «سینا، امشب نمایش "پادشاه ستارههاست". من نمیتونم پادشاه باشم، چون قدم کوتاهه! تو تنها کسی هستی که اون شنل براق به قامتت میشینه. میتونی کمک کنی پادشاهی رو به خونه برگردونیم؟»
سینا که هنوز شانههایش از ترس میلرزید، با تردید پرسید:«اگه هواپیماها بیان چی؟ اگه آژیر بزنه؟»
علی شنل دستدوزش را روی شانهی سینا انداخت و با اطمینان گفت:
> «اینجا، توی پارکینگِ شمارهٔ ۱۲، آژیرها راه ندارن. اینجا فقط صدای قصهٔ توئه که مهمه. من پشت صحنه با چراغقوه مراقبم؛ تو فقط باید با شجاعت راه بری. وقتی قدم برمیداری، سایهت روی دیوار میافته و همه میبینن که تو از هیچی نمیترسی.»
نمایش شروع شد. علی با صدایی که از تهِ گلو میآمد، غرش اژدها را درمیآورد و با دستهایش سایههایی میساخت که میرقصیدند. سینا، که در مرکز دایرهی نور ایستاده بود، حالا دیگر آن پسربچهی ترسو نبود. قدم برمیداشت، میخندید و برای بچههای تماشاگر دست تکان میداد.
در میانهی نمایش، ناگهان صدای بمبمی از دور شنیده شد. بچهها نیمخیز شدند و ترس در چشمهایشان دوید. سینا هم خشکش زد. علی، بیآنکه نمایش را متوقف کند، چراغقوهی آبی را مستقیم روی سینا گرفت و با صدایی بلند و هیجانی گفت:
> «ببینید! پادشاهِ ستارهها با نور خودش صدای تاریکی رو شکست داد! شمشیرت رو بکش، پادشاه!»
سینا، با تمام توانش چوبِ دستی را به هوا بلند کرد. بچهها جیغ کشیدند و خندیدند. ترس، مثل دودی که با باد پراکنده شود، ناپدید شد.
شبهای بعد، همان پارکینگ تبدیل شد به به قلب تپندهی امید در محل. مادرها هم میآمدند؛ نه فقط برای نمایش، بلکه برای دیدن معجزهی علی. آنها میدیدند چگونه پسر ۱۴ سالهشان با چند چراغقوه و یک پارچهی سفید، روح بچههای شهر را در روزهای جنگ زنده نگه میدارد.
علی هیچوقت قهرمان فیلمهای جنگی نشد، اما برای ما همان قهرمانی بود که وقتی دنیا سیاه شده بود، با هنر کوچک پارکینگش، رنگ را به دنیای کودکان برگرداند.
سالها گذشت. جنگ، مثل جریانی تند و ناپذیر، از روی زندگی ما گذشت و رفت؛ زخمهایش ماند، اما صدای انفجارها جای خود را به صدای ترافیک و زندگی روزمره داد. اما چیزی که هیچ بمبی نتوانست آن را ویران کند، آن «نورهای کوچک» در پارکینگ شمارهٔ ۱۲ بود.
امشب، در سالهای دورترِ صلح، تالار بزرگ تئاتری در مرکز شهر، پر از مهمان بود. تماشاگران برای دیدن نمایش جدیدترین کارگردان جوانِ کشور آمده بودند. نام او در پوستر بزرگ، با حروف درخشان نوشته شده بود:
«سینا …»
سینا، همان پسربچهی ۷ سالهای که سالها پیش در پارکینگ، زیر سایهی چراغقوهی علی شنلِ کاغذی به تن میکرد، حالا روی صندلی کارگردانی نشسته بود؛ کارگردانی که بهجای انفجار، با «نور» کار میکرد و بهجای ترس، «امید» میساخت.
در میان جمعیت، مردی با موهای خاکستری و نگاهی آرام نشسته بود؛ علی. علی که حالا دیگر آن پسر ۱۴ سالهی پرجنبوجوش نبود. چهرهاش با خطوطِ سالها کار و زندگی تغییر کرده بود، اما چشمانش هنوز همان درخشش کارگردانی پارکینگ را داشت.
قسمت اول
حمیده ابدالی✍
#داستانک
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
نمایش تمام شد. سکوتِ سنگین تالار شکست و به تشویقهای طولانی و ایستاده تبدیل شد. سینا، با چشمانی پر از اشک، به سمت صحنه رفت. او نمیخواست از موفقیت خود بگوید؛ او میخواست از کسی بگوید که به او یاد داده بود چگونه در تاریکی، ایستادگی کند.
سینا پشت میکروفون ایستاد، نگاهی به میان جمعیت انداخت و با صدایی لرزان گفت:
> «این موفقیت من نیست. این میراث یک پارکینگ تاریک است؛ میراث پسری که وقتی دنیا داشت فرو میریخت، بهجای پنهان شدن، یک چراغقوه برداشت و به من گفت: "تو پادشاه ستارههایی". این نمایش، ادای احترام من به کارگردانی است که به من یاد داد حتی وقتی آسمان سیاه است، میتوان با سایهها دنیایی از نور ساخت.»
او به سمت ردیف اول اشاره کرد و افزود:
> «علی… این تئاتر، برای توست.»
در میان هیاهوی تشویقها، علی زیر لب، با صدایی که فقط خودش میشنید، لبخند زد و گفت:
> «میبینی سینا جان؟ پادشاه ستارهها حالا داره دنیا رو روشن میکنه…»
آن شب، در تالار بزرگ تئاتر، دیگر کسی از انفجار نمیترسید؛ همه آمده بودند برای تماشای نوری که سالها پیش، در پارکینگی کوچک و میان دود جنگ، با دستهای دوستی، شعلهور شده بود.
قسمت دوم
حمیده ابدالی✍
#داستانک
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
تصویرسازی
در داستان، لحن شما نباید گزارشگونه باشد؛ بلکه باید از جزئیات روایت استفاده کنید تا متن شما در ذهن مخاطب تصویر بسازد و بتواند خود را در موقعیت مکانی و زمانی داستان تصور کند. این، نقطه قابل اهمیت در تکنیکهای داستانی است و نویسندهای که این موضوع را جدی بگیرد و آن را تقویت کند، میتواند داستان خوبی خلق کند.
مثلاً نگویید: «مهتاب نگران است.» ❌
بلکه نشان دهید: «چشمهای مهتاب سرختر از همیشه بود؛ حرف گوش نمیکرد و نگاهش مدام به در و دیوار میخورد...» ✅
#قلمآسا
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
تضارب آرا
بند پنجم توافقنامۀ هنرمندان را که خواندم، گمانم رنگ از رخسارم پرید. ولولۀ ناشناختهای در سلولهای مغزیام پیچید. اینجا هم؟ فکر نمیکردم هنرمندان هم نتوانند بلند فکر کنند؛ یعنی از وقتی که خواستند بلند فکر کنند، به روشنفکری و تجددگرایی روی آوردند. هر سایت و وبلاگ خبری را که باز میکردی، هنرمندی را میدیدی که استوری سیاسی گذاشته است، فرقی هم نمیکرد شناسنامهاش صادرۀ کدام شهر ایران باشد، به اینستاگرام پناه برده بود و تا میخورد زده بود، حالا چه کسی را؟ خودتان بهتر میدانید.
پای توافقنامه را که میخواستم امضا کنم، دستم تردید داشت و میلرزید. زیرک و کلک است دیگر، رد ندای قلبم را خوانده بود. خودکار را روی میز گذاشتم و گفتم: «شرمنده، امضا نمیکنم.» از محفل ادبی بیرون آمدم؛ درحالیکه زیر بارانی سرریز از دغدغه خیس شده بودم، به آدمها نگاه میکردم. آدمها. به راستی چه توقعی از یک نویسنده دارند؟ من اگر زیر توافقنامه را امضا میکردم با تمام اعتقاد و باورم باید خداحافظی میکردم. تلفنم مدام زنگ میخورد و پیامکی از سوی همکلام ادبیام کنجکاوم کرد. دستم را در کیف کردم. نوشته بود «یه کاغذ پاره بود دیگه، تصویبنامه مجلس نبود که زیرش امضا نزدی.» خندیدم. راست میگفت. شاید من زود جوش آورده بودم.
با خود گفتم من حتی در تضارب آرای آن جمع شریک نبودم، چطور میتوانم مرامم را برای چیزی وسط بگذارم که خودم قبولش ندارم. یکی نبود که به بزرگ مجلس و محفل ما بگوید بس است، کمتر در بوق و کرنا کنید که میخواهید ارادت خودتان را به ادبیات نشان دهید و محفل ادبی راه بیندازید. محفلی که نویسندگان آن مرام را در این میبینند که به سیاست و فرهنگ و جامعه کاری نداشته باشند و فقط عاشقانه بنویسند.
آهی در نفسم جوشید. من یک نویسنده بودم که بلد نبود جمله به جملۀ کتابهایی را که از بزرگان خوانده بود، در حافظهاش تبدیل به ماست کند. خب شاید برای سیاستگریزان این عجیب باشد که در دین قلم یک نویسنده، سیاست نیز راه داشته باشد.
مخلص قلم، خاطره کردفیلابی ✍
قلم در خدمت فرهنگ
ما اینجا قلم را در خدمت فرهنگ گرفتهایم، برای قلم زدن میتوانی وارد باشگاه نویسندگی همانوشت شوی👇
@Ghalamasa
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
یک پنجره کافیست
تا شعر را به اشک بدل کنم
و نوای خنده را
زیر نورِ کوچک آسمانی
به درد مبدل کنم.
یک پنجره کافیست
زیرا که نورهای امروزی
به سرعت موشک میگذرند
و ما بسنده کردهایم
شعر را به اشک
شب را به درد
و روشنایی روز را به جنگهای نامرد...
نازنین نجفی✍
#شگفتانهنوشت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#تقویمنامه
از کربلای عرفه تا خیابان های ایران
در تلاقیِ سوزناکِ عرفه و خونِ حسین (ع)، خیابانهای شهر به میدانِ رستاخیزی بدل میشود که گویی مردمی مبعوثشده از بطنِ تاریخ، باری دیگر برای آرمانهای آسمانی برخاستهاند. این حضورِ طوفانی در پهنهی خیابان، نه یک اجتماعِ ساده، که طنینِ غرشِ حماسهسازانی است که دفاع از وطن را در امتدادِ مکتبِ عاشورا معنا کردهاند؛ مردمی که با تأسی به آزادگیِ سیدالشهدا، هر وجب از خاکِ این سرزمین را چونان حریمی مقدس پاس میدارند و در برابر هر تندبادِ خصم، دیواری از جنسِ ایمان و غیرت بنا کردهاند تا حماسه، دیگر نه در افسانهها، که در رگهای جاریِ این بوم و بر تپیدن آغاز کند.
این جوششِ حماسی، آغازی است برای فرجامی بزرگتر که نگاهِ منتظرِ ما را به افقهای درخشانِ «مهدویت» گره زده است. در این میانه، انتظار نه به معنای چشمدوختنِ منفعلانه، که به مثابهِ مشقِ ظهور و آمادهباشِ دائمی برای دولتِ کریمهی یار است؛ ما در خیابانهای این وطن، همنوا با دعایِ عرفه، نامِ مهدی (عج) را فریاد میزنیم تا این دفاعِ جانانه، زمینهسازِ آن ظهورِ باشکوه باشد. این ملت، با پیوندِ میانِ حماسهی حسین و شوقِ دیدارِ امامِ عصر، با گامهایی استوار به سمتِ سپیدهدمِ عدالت پیش میرود، چرا که باور داریم این حضور، پیشدرآمدِ طلوعِ خورشیدی است که جهان را در عدلِ خویش غرق خواهد کرد.
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله