از تو زیاد گفتند،
اما من...
من را نگفته اند.
هیچ کس از منِ بعد از تو نگفت...
نگفت!
باید از من بشنوی،
اصلا روزگار، روزگارِ من است.
قصه ی جبر و زمان و تاریخ و این جفنگیات هم که باشد، دندش نرم، باید یکبار هم به ساز ما برقصد.
حال مرا بشنو.
دیوانگی معاصر را...
قصه ی بعد از نبودت را.
حال من بعد از تو دیدنی ترَست...
من بودم میگفتم این ملا لغتی ها بیایند از اینجا شروع کنند داستان را.
از همین جا که تو رفتی...
رفتی و تازه همه چیز شروع شد.
بیا و ببین شاهکار خونینت را.
بیا و ببین ثمره ی بی نظیر کفرم را .
بیا و ببین این جنگ نابرابر را .
تو پای من را به بی رحمانه ترین جای ممکن باز کردی.
آدمی را به جان خودش انداختی...
با وجدانت، با وجدان ت چگونه کنار می آیی با وفا!
شبها سر بر کدام بالین بهشت می گذاری که صدای ضجه های مرا نمی شنوی ؟!
نقشه ی کدام جبر جدید را می کِشی که از اختیار من خارج شده ؟!
هیچ میدانی ...؟
بعد از تو من نه در غمکده ها لولیدم،
نه بساط مستی خوش خیالان را جفت و جور کردم.
بعد از تو من در گوشه ی تنهایی بشر...
مُردم
مُردم
مُردم
من بعد از تو شلاق زدم احساسم را.
من بعد از تو لگد زدم به آمالم، عمر و روزگار و جوانی ام.
من بعد از تو پرده ها را کِشیدم و قصه ی هجرت نور را در گوش کودکان فریاد زدم.
من بعد از تو...
سوختم
سوختم
سوختم
هیچ میدانی آدم به کجاها می رسد که با خودش، خودش را می کُشَد؟!
خیالت راحت. ردِ شراکت تو در این جنایت جایی باقی نمانده،
من آنقدر شلوغ کرده ام این حوالی را که کسی نفهمد،
نفهمد،
روزی تو آمدی...
از حوالی من رد شدی،
اما هرگز مرا با خودت همراه نکردی.
سرت را بالا بگیر.
تو که سالهاست آموخته ای رفتن را.
تنها رفتی...
و بی رحمانه ترین را روا داشتی؛
« تنها گذاشتنم را ... »
حالت خوب است بی من ؟
انتقام رفتنت را از خودم گرفته ام ...
لطفا سر راهت به این آسمان هم بگو بیخود نبارد،
رد این خون ها پاک نمی شود .
زخم توکاری بود ،
این بار،
باران هم زور ش نرسید...
من خیلی گریه کرده ام. کم سن که بودم از گریه بیزار بودم. به خودم قول داده بودم بزرگ که شدم اصلا گریه نکنم. اما متاسفانه عملیات با شکست سختی مواجه شد. همه چیز بدتر شد. کم کم روزهایی که گریه می کردم از روزهای غیر گریانم جلوتر زد.
امروز دعوتم کردند کربلا اما نتوانستم بروم. نه اصلا حساب کن نرفتم. فکر کن عذر آوردم. یادم افتاد...
آقا حجت این برای اولین بار است که می گویم این متنِ بالا را برای چه کسی نوشته بودم. اگر اشتباه نکنم هفت سال پیش تاسوعا یا عاشورا بود که نوشتم. و هر بار خواندمش گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم... خوش به حال آدم ها که آدمیزادی زیارت می روند، دعا می کنند، ما زبان مان اینطور نمی چرخد. یعنی یک غم بزرگ روی دلمان نشسته است که از کودکی مثل بختک به سینه مان چسبیده بود. هر بار خواستیم بخندیم، چیزی در گوش مان گفت: آه که تو دور افتادی... و ما یک بند گریستیم. آقا حجت! آقا حجتِ عزیزم! نامه ام را می خوانی؟ بخوان. آقا حجت قول بده اگر تو هم گریه کردی... نه دوای دل نمی خواهم. من دیگر هیچ چیز نمی خواهم آقا حجت. هیچ چیز... می خواستم تو باشی که با تو بگویم که نیستی. می خواستم دیگر ننویسم که نبودنت قلمِ شکسته دستم داد. آقا حجت کاش که ادرکنی...
دوشنبه_ چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۵
...-.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
هیچ میدانی ...؟
بعد از تو من نه در غمکده ها لولیدم،
نه بساط مستی خوش خیالان را جفت و جور کردم.
بعد از تو من در گوشه ی تنهایی بشر...
مُردم
مُردم
مُردم
منتظر تجمعِ امشبم. بالاخره بعد از چند شب می توانم به تجمع بروم. دیروز حرفش شد که اگر این تجمع ها تمام شود بعدش چه؟ من دوست ندارم به بعدش فکر کنم. یعنی فکر که می کنم می بینم کسی حق ندارد ما را اینطور رها کند برود. حق ندارد بگوید تمام شد برگردید خانه تان. من دیگر رمق برگشت به خانه را ندارم. می خواهم بدانم خدا به قدر همین شب ها نزدیک است. همین قدر که وقتی دلم می گیرد به خودم وعده ی جایی را می دهم که آنجا دعا مستجاب است.
هر روز که می دانم شب هایش قرار است تجمع بروم حال صبحِ روزِ شب های قدر را دارم. مدام فکر می کنم قرار است همین امشب مقدراتم رقم بخورد. چشمم را از صورت آدم ها برنمی گردانم. فکر می کنم آدم های خدا حالا آنجا هستند. کاش دوباره از این تجمع حرف های گنده گنده ی فاتحانه بیرون نکشند. کاش اصلا در شکست و پیروزی و فتح و ظفر نگویند. کاش فقط بگویند این آدم ها بیرون آمدند چون جای دیگری برای رفتن نداشتند. خیابان تنها گزینه ی پیش رویشان شده بود. مثل شیری که زیرش را زیاد می کنی و سر می رود، در خیابان سر رفتند. کاش میشد همین حالا به خیابان بروم اما آقا حجت باور می کنی خیابانِ دوازده شب برایم از خیابانِ سرِ ظهر امن تر شده؟! شب و روزم را جا به جا کرده. دوست دارم از همین حالا بروم آنجا و منتظرِ شب بنشینم.
دوشنبه- چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۵
بعد از اینکه رهبریِ شهید در یکی از آخرین سخنرانی هایشان به صراحت گفتند ایمانِ من و شما ایمان ابوذر نیست، برایم بیشتر مسئله شد ابوذر کیست؟ و چرا ما هیچوقت مثل ابوذر مومن نبوده ایم... به نظر این صراحتِ سخن و قیدِ بدون استثنا باید به درکی از روزگار برگردد. هر چه که هست نیاز به جزئیات دارد. باید بیشتر بدانم مقصود از ایمانِ ابوذری چیست. از کتاب فروشیِ حاضر در تجمع دیشب یک کتاب خریدم و حدیثی به نقل ابوذر در آن دیدم اما این ها کافی نیست. حدیثی از پیامبر اکرم خواندم که می گویند: «ابوذر در میان امت من مانند عیسی بن مریم است». راستش این احادیث را که می شنوم حسرت عمیقی دلم را می سوزاند. فکرِ اینکه روزی مردم چقدر دست به نقد جای خودشان را پیدا می کردند... حالا ما چه؟ پرِ حیرتیم. راستش از این همه حسرت انباشته در دل، دلم می خواهد دق کند. چیزی می خواهم که محال است و این دل دیوانه محال نمی فهمد. بر مزاری می گرید که مرده ای در آن نیست اما یقین دارد که خدا می تواند در دلِ همان مزار مرده ای خلق کند و آن را زنده بیرون بکشد.
حدیث دیگری درباره ی ابوذر خواندم که حسابی دلم را لرزاند. پیامبر درباره ی ابوذر می گویند: «آسمان بر کسی سایه نیفکنده و زمین کسی را بر خود حمل نکرده که راستگوتر از ابوذر باشد».
صدقی که به خودش هم دروغ نگوید و با دانستنِ پاسخ خودش را برای پاسخ فریب ندهد را دوست دارم.
خوش به حال ابوذر که پیامبر داشت و خوش به حال پیامبر که ابوذر داشت.
و بد به حال من که حالا هیچ یک را ندارم؛ پیامبر را، ابوذر را و ایمانش را...
سه شنبه- پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵
دیشب در حصار یک مشت کارتون خوابیدم. بعد از بیماری بیشترین چیزی که مرگ را به چشم آدم میآورد اثاث کشیست. نمیدانم چطور میشود اثاث کشی را به شرکتها سپرد، من نمیتوانم مرگم را شرکتی کنم. میخواهم خودم ذره ذره جمع کنم، به عمرم خیره بمانم و بعد بفهمم چقدر جا اشغال کردهام، و چقدر باید بروم. این بود که مرگ این چند روزه حسابی اینجا پرسه زد و یک جان از جانهایم کم کرد. دوباره همان احساسی را داشتم که در ارتفاع به زمینِ مردن خیره میشدم.
کارِ خانه را هم نمیتوانم شرکتی کنم... این کار را با هیچ کاری در دنیا عوض نمیکنم و خوشحالم که خدا هم مرا به آن مضبوط کرد. کجا جز در کارِ خانه فرصت میکردم این همه عنکبوت یکجا کنج دیوار ببینم و با جارو برقی قورت شان بدهم و هی زیر لب بگویم: «انّ اسرائیل اوهنُ من بیت العنکبوت». آنقدر این را تکرار کردم و گفتم که کم کم دیدم ذکر غالب اثاث کشیام همین شده.
تا یادم نرفته بگویم در عربیِ عراقی و در زبان عامیانه به تار عنکبوت می گویند «مخاط الشیطان»، یعنی آب بینی شیطان، و میگویند وجودش در خانه شدیداً کراهت دارد. این را نمیدانم به عنوان یک باور قدیمی پذیرفتهاند یا سابقه دینی دارد اما میدانم دیروز پریروز که این همه مخاط الشیطان را پاک کردم با خودم فکر کردم جهان تا کی میتواند این حجم از مخاط الشیطان را در خانهاش تاب بیاورد؟
شنبه_ نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵
حرف های یک زن صهیونیست را شنیدم که میگفت: «خیلی ها فکر میکنند چون ما یهودی ها در شبات (شنبه) کار نمی کنیم و گوشی و وسایل برقی را روشن نمی کنیم پس لابد در تاریکی و سکوت با حوصلهی سر رفته یک گوشه مینشینیم و همدیگر را نگاه می کنیم. اما واقعیت برعکس است. در یک خانه ی یهودی، شبات معمولا زمانیست که زندگی بیشتر از همیشه جریان دارد».
آقا حجت راستش ما از این مسابقه ی «کی بیشتر از همه زندگی می کنه» خسته ایم. به هر طرف که روی برمی گردانیم دعوا بر سر اینست که زندگی کجا بیشتر جریان دارد و طبیعتا ما نباید در این گیرودار حتی زندگی نکردن مان را اظهار کنیم. ما از اول در این مسابقه باخته ایم چون اصلا نه خواستیم و نه توانستیم شرکت کنیم. یعنی زندگی ای که مسابقه ای باشد را نمی خواستیم. اصلا مگر زندگی مسابقه بردار است که هر طرف بیشتر ادعایِ زندگی کردنش را کِش می دهد؟
حرف های این زن صهیونیست چرا اینقدر آشناست؟ یهودی ها تبلیغ و دعوت به دین شان ندارند، یهودیِ تازه نمی پذیرند. یهودیت بیشتر یک نژاد است تا یک دین اما در عین حال دارد طناب بازی می کند و بازی مان می دهد. این گونه که انگار یهودیت یک صفت شده باشد. یعنی می شود مسلمان بود اما یهودی طی کرد. مثلا می شد جملات بالا را جور دیگری ردیف کرد و به جای شنبه، از جمعه گفت و مثل یک مسلمان متدین به آداب جمعه و تعطیلی اش پایبند بود و جمعه را سرشار از زندگی و در روشناییِ محض به انتظار نشست. این همه اشتراکِ در سخن آزار دهنده است. آزار دهنده است آقا حجت که ما نمی توانیم بگوییم زندگی هرچه که هست این ریختی نیست. این همه یهودی گفتن و شنفتن بس نیست؟
زندگی باید شما باشی آقا حجت که نیستی. زندگی با شما زندگیست آقا حجت و اگر شما بودی کسی جرأت نداشت برای زندگی مسابقه بگذارد و ردیف تا ردیف چپ و راست همه در ادعای بیشتر داشتنش این همه واژه خرج کنند.
دوشنبه- بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵
من یک زن خانهدارم. از خواندن و دیدن این حرفها و خبرها خستهام. به من نگو که تمام حرف حساب این جنگ همین بوده که قدرت ما در تنگه هرمز و منطقه تثبیت شود، ما به یک ابرقدرت جهانی بدل شویم، نظام تک قطبی جهان چند قطبی شود و معادلات بین الملل را تغییر دهیم و خلاص... نه آقا حجت! من خانه را رها نکرده ام که ما ابرقدرت شویم. بیرون نیامدم که قدرت اول منطقه باشیم. بیرون آمدم که بساطِ این روزگار جمع شود، که خدای دیگری را شاهد باشیم، که کسی بیاید حرف مگوی دل ما را بزند، که بشکند روزگار درنگ و تأخیر.
آقا حجت! من نمی خواهم به خانه برگردم، یعنی نمی توانم که برگردم. من خانه هم که نشسته باشم روحم آن بیرون پرچم به دست تا انتهای شب، تا طلوع صبح در خیابان ها پرسه می زند. خانه اگر محل سکون باشد من هنوز هم بی قرارِ بیخانمانم. هنوز هم دلم لک زده است دنیا جای دیگری برای ما باشد. هنوز هم دنبال زندگی ام می گردم آقا حجت... هنوز هم.
چهارشنبه- بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۵
سالهاست منتظر همین روزها بوده ام بنابراین طبیعی ست آدم در اوج داستان حرف خاصی برای گفتن نداشته باشد.
هر شب کنار چشم پنجره ها منتظر ایستادم، به امید یک حادثه پرده ها را کنار زدم، آسمان را خوب ورق زدم، به زمینِ برهنه ی روبرویم خیره ماندم و به گواه آن چشم ها با خودم مرور کردم «زمان با ماست... زمان با ماست... زمان با ماست..». هرکس که نداند آقا حجت شما خوب می دانید که چقدر دوست داشتم «ابهام»، وضع حاکم این روزگار شود و هیچکس نداند پشت این کوه حوادث تقدیر چه خوابِ بلندی برایمان دیده. آن سوی مرگ، منتظر ماندن است آنقدر که آدم ها گاهی حاضرند جان دهند اما تن به ابهام؟! هرگز. سختتر از مرگ منتظر ماندن است و ابهام گوهره ی هر انتظار. در ابهام است که می شود گفت ما منتظریم. و همین است که می گویند آنکه در انتظار جان دهد گویی به خون خود غلتیده. حالا همه سرخِ غلتیده ی خون است. مه ابهام تا هر افقی پیش رفته. بسیار می گویند و بسیار می شنویم اما همه هیچ است. بازار پیش بینی ها کور گشته و هر چه که هست روشنایی دیده ی شماست که گواهی می دهد زمان با ماست... زمان با ماست... زمان با ماست...
جمعه- بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۵
از ما بزرگ شدگان قوطی چه انتظار؟ جهان ما با همه ی بزرگی اش برای ما تنگ و ترش و کوچک و کوته بود. آمدیم وصل شویم اتصال مان را بریدند. ما حتی وقت نکردیم در دشت بدویم، گندمزار و مرغزار را نچشیدیم، هوای صفای دوران ریه هایمان را پر نکرده بود... عوضش حسابی در جعبه های آهنیِ مترو گریستیم، کف مترو نقشه ی فرارمان را کشیدیم، هزار طور قیافه ی جورواجور را از جلوی چشم گذراندیم. وقتی هم از مترو پیاده شدیم نفهمیدیم چرا اینقدر الکی می دویم با اینکه اصلا دیرمان نبود.
ولی ناگهان شد؛ راس راسی دیرمان شد. از ته دل دعا کردیم کاش حداقل ساعت هم با ما بدود. دعا کردیم حوادث روی دور تند بیفتد. دعا کردیم خدا دنیا را بیندازد توی مخلوط کن و حسابی هست و نیست را هم بزند آنقدر که دیگر کسی نتواند هست و نیست مان را سوا کند، منزه است او که پذیرفت، اجابت کرد و همه چیز همینقدر زیبا و قشنگ قاتی پاتی شد. دیگر خطیب ها هم وقت نمی کنند مواعظ شان را به روز کنند.
حالا سالهاست پا در مترو نگذاشتهایم. نقشه ی فرار منتفی شد. دیگر ندویدیم. آرام و دوست داشتنی یک گوشه نشستهایم و داریم به دویدنِ حوادث نگاه می کنیم و می دانیم خدا صدای ما آدم های قوطی های دربسته را خوب، نه...خیلی خیلی خوب می شنود.
شنبه_ بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۵
خواندم که میگویند:
مجلسی رحمه الله از «کشف المحجة» سید ابنطاووس، و او با سند خود از «الرسائل» کلینی، و او از کسی که نامش را میبرد نقل میکند که گفت: به امام هادی علیهالسلام نوشتم که: «آدمی دوست دارد به امامش برساند آن مطلبی را که میخواهد به پروردگارش برساند. امام علیهالسلام در پاسخ نوشت: اگر حاجتی داشتی، لبان خود را بجنبان، که پاسخت آماده است».
و دلم برای خودت، خودم، دلم برای همهمان سوخت آقا حجت. خیلی خیلی سوخت. پس نوشتم:
«من که جوابت را میدهم
اما تو لبت را تکان بده
تا بفهمی تو دوست داشتی با قلبت، و از لبت با من سخن بگویی
با لبت با من بگو
با ارتعاش صوتها
با حس چشمها
با لمس تنها
و فراموش نکن تو صمیمانه دوست داشتی با من سخن بگویی
اما وقت سخنهای نیمهکاره شروع شده است
لبهایت را تکان بده
ارتعاش حنجره را
فراموش نکن
ما دلتنگِ صدایِ هم بودیم
دوست داشتیم همدیگر را نه فقط در قلب که در چشمهایمان ببینیم و لمس کنیم
کفایتِ دل نکن
که قلب گاهی به زهد احمقانه میافتد
زاهد نباش
صدایم کن
با همین لبهایت
بگذار داغ نشنیدن صدایمان
دل را بسوزاند
تا یادت نرود روزی ما رو در روی هم
با ارتعاش فرکانسهای صوت مان حرف میزدیم
نگذار همه چیز در زمزمههای ناشنیدهی قلبت دفن شود
با من حرف بزن
و بگو که تو هم میخواهی با حرکات لب از من بشنوی
بگو که تو هم در جستوجوی منی، در جستجوی تنی
بگذار بدانی که بیامام شدنت نزدیک است...»
یکشنبه_ بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۵
دیشب لب خیابان بودیم که صدای محمود کریمی فضا را برداشته بود؛ «رهبرمون هر چی بگه همونه، اون میگه کی ماها بریم به خونه». دلم گرفت. با خودم فکر کردم عجب تصمیم سختی! سخت تر از تکلیف تنگه ی هرمز! رهبر باید خودش را جای همه ی ما بگذارد و دل بکند از این همه حادثه و رویداد... بعد فکر کردم محال است ما را همینجور خشک و خالی به خانه بفرستد مگر آنکه پای حادثه ی بزرگتری در میان باشد. مگر جز اینجا ما کجا می توانستیم به نیت ابراهیم عقیل و همه ی شهدای حزب الله لبنان پرچم حزب الله را علم کنیم و بغضی آتشین مدام حنجره مان را قلقک بدهد و خطاب به حادثه ها بگوییم «هل من مزید؟!». نظم نفس کشیدن مان شده است این شبها. حالا رهبر در تصمیمی دشوار قرار است نظم مان را عهده دار شود و نظم جدیدی برای زیستن مان رقم بزند. تغییر نظمِ زندگی ساده نیست. آدمی را گم و پیدا می کند. چطور قرار است دوباره در نظم دیگری پیدا شویم؟ آن هم حالا که به «و واعدنا موسی ثلاثین لیله» رسیده ایم. حالا که ده شبِ موعود نزدیک است و ما نشان دادیم همآنانی هستیم که تاب می آوریم زمانی را که نامعلوم است و مبهم. یک شب و دو شب و سه شبِ مان به بیش از هفتاد و چند شب و همیشه رسیده است، به وفاداری تا همیشه ی ابهام. صدای محرم می رسد و امسال قرار است خون مان و خون حسین بن علی جور دیگری دست دهد، شما بگو آقا حجت؛ ما کجا برویم؟ کجا را داریم برویم؟ عجب تصمیم سختی!
دوشنبه- بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۵