من خیلی گریه کرده ام. کم سن که بودم از گریه بیزار بودم. به خودم قول داده بودم بزرگ که شدم اصلا گریه نکنم. اما متاسفانه عملیات با شکست سختی مواجه شد. همه چیز بدتر شد. کم کم روزهایی که گریه می کردم از روزهای غیر گریانم جلوتر زد.
امروز دعوتم کردند کربلا اما نتوانستم بروم. نه اصلا حساب کن نرفتم. فکر کن عذر آوردم. یادم افتاد...
آقا حجت این برای اولین بار است که می گویم این متنِ بالا را برای چه کسی نوشته بودم. اگر اشتباه نکنم هفت سال پیش تاسوعا یا عاشورا بود که نوشتم. و هر بار خواندمش گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم... خوش به حال آدم ها که آدمیزادی زیارت می روند، دعا می کنند، ما زبان مان اینطور نمی چرخد. یعنی یک غم بزرگ روی دلمان نشسته است که از کودکی مثل بختک به سینه مان چسبیده بود. هر بار خواستیم بخندیم، چیزی در گوش مان گفت: آه که تو دور افتادی... و ما یک بند گریستیم. آقا حجت! آقا حجتِ عزیزم! نامه ام را می خوانی؟ بخوان. آقا حجت قول بده اگر تو هم گریه کردی... نه دوای دل نمی خواهم. من دیگر هیچ چیز نمی خواهم آقا حجت. هیچ چیز... می خواستم تو باشی که با تو بگویم که نیستی. می خواستم دیگر ننویسم که نبودنت قلمِ شکسته دستم داد. آقا حجت کاش که ادرکنی...
دوشنبه_ چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۵
...-.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
هیچ میدانی ...؟
بعد از تو من نه در غمکده ها لولیدم،
نه بساط مستی خوش خیالان را جفت و جور کردم.
بعد از تو من در گوشه ی تنهایی بشر...
مُردم
مُردم
مُردم
منتظر تجمعِ امشبم. بالاخره بعد از چند شب می توانم به تجمع بروم. دیروز حرفش شد که اگر این تجمع ها تمام شود بعدش چه؟ من دوست ندارم به بعدش فکر کنم. یعنی فکر که می کنم می بینم کسی حق ندارد ما را اینطور رها کند برود. حق ندارد بگوید تمام شد برگردید خانه تان. من دیگر رمق برگشت به خانه را ندارم. می خواهم بدانم خدا به قدر همین شب ها نزدیک است. همین قدر که وقتی دلم می گیرد به خودم وعده ی جایی را می دهم که آنجا دعا مستجاب است.
هر روز که می دانم شب هایش قرار است تجمع بروم حال صبحِ روزِ شب های قدر را دارم. مدام فکر می کنم قرار است همین امشب مقدراتم رقم بخورد. چشمم را از صورت آدم ها برنمی گردانم. فکر می کنم آدم های خدا حالا آنجا هستند. کاش دوباره از این تجمع حرف های گنده گنده ی فاتحانه بیرون نکشند. کاش اصلا در شکست و پیروزی و فتح و ظفر نگویند. کاش فقط بگویند این آدم ها بیرون آمدند چون جای دیگری برای رفتن نداشتند. خیابان تنها گزینه ی پیش رویشان شده بود. مثل شیری که زیرش را زیاد می کنی و سر می رود، در خیابان سر رفتند. کاش میشد همین حالا به خیابان بروم اما آقا حجت باور می کنی خیابانِ دوازده شب برایم از خیابانِ سرِ ظهر امن تر شده؟! شب و روزم را جا به جا کرده. دوست دارم از همین حالا بروم آنجا و منتظرِ شب بنشینم.
دوشنبه- چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۵
بعد از اینکه رهبریِ شهید در یکی از آخرین سخنرانی هایشان به صراحت گفتند ایمانِ من و شما ایمان ابوذر نیست، برایم بیشتر مسئله شد ابوذر کیست؟ و چرا ما هیچوقت مثل ابوذر مومن نبوده ایم... به نظر این صراحتِ سخن و قیدِ بدون استثنا باید به درکی از روزگار برگردد. هر چه که هست نیاز به جزئیات دارد. باید بیشتر بدانم مقصود از ایمانِ ابوذری چیست. از کتاب فروشیِ حاضر در تجمع دیشب یک کتاب خریدم و حدیثی به نقل ابوذر در آن دیدم اما این ها کافی نیست. حدیثی از پیامبر اکرم خواندم که می گویند: «ابوذر در میان امت من مانند عیسی بن مریم است». راستش این احادیث را که می شنوم حسرت عمیقی دلم را می سوزاند. فکرِ اینکه روزی مردم چقدر دست به نقد جای خودشان را پیدا می کردند... حالا ما چه؟ پرِ حیرتیم. راستش از این همه حسرت انباشته در دل، دلم می خواهد دق کند. چیزی می خواهم که محال است و این دل دیوانه محال نمی فهمد. بر مزاری می گرید که مرده ای در آن نیست اما یقین دارد که خدا می تواند در دلِ همان مزار مرده ای خلق کند و آن را زنده بیرون بکشد.
حدیث دیگری درباره ی ابوذر خواندم که حسابی دلم را لرزاند. پیامبر درباره ی ابوذر می گویند: «آسمان بر کسی سایه نیفکنده و زمین کسی را بر خود حمل نکرده که راستگوتر از ابوذر باشد».
صدقی که به خودش هم دروغ نگوید و با دانستنِ پاسخ خودش را برای پاسخ فریب ندهد را دوست دارم.
خوش به حال ابوذر که پیامبر داشت و خوش به حال پیامبر که ابوذر داشت.
و بد به حال من که حالا هیچ یک را ندارم؛ پیامبر را، ابوذر را و ایمانش را...
سه شنبه- پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵