...-.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
هیچ میدانی ...؟
بعد از تو من نه در غمکده ها لولیدم،
نه بساط مستی خوش خیالان را جفت و جور کردم.
بعد از تو من در گوشه ی تنهایی بشر...
مُردم
مُردم
مُردم
منتظر تجمعِ امشبم. بالاخره بعد از چند شب می توانم به تجمع بروم. دیروز حرفش شد که اگر این تجمع ها تمام شود بعدش چه؟ من دوست ندارم به بعدش فکر کنم. یعنی فکر که می کنم می بینم کسی حق ندارد ما را اینطور رها کند برود. حق ندارد بگوید تمام شد برگردید خانه تان. من دیگر رمق برگشت به خانه را ندارم. می خواهم بدانم خدا به قدر همین شب ها نزدیک است. همین قدر که وقتی دلم می گیرد به خودم وعده ی جایی را می دهم که آنجا دعا مستجاب است.
هر روز که می دانم شب هایش قرار است تجمع بروم حال صبحِ روزِ شب های قدر را دارم. مدام فکر می کنم قرار است همین امشب مقدراتم رقم بخورد. چشمم را از صورت آدم ها برنمی گردانم. فکر می کنم آدم های خدا حالا آنجا هستند. کاش دوباره از این تجمع حرف های گنده گنده ی فاتحانه بیرون نکشند. کاش اصلا در شکست و پیروزی و فتح و ظفر نگویند. کاش فقط بگویند این آدم ها بیرون آمدند چون جای دیگری برای رفتن نداشتند. خیابان تنها گزینه ی پیش رویشان شده بود. مثل شیری که زیرش را زیاد می کنی و سر می رود، در خیابان سر رفتند. کاش میشد همین حالا به خیابان بروم اما آقا حجت باور می کنی خیابانِ دوازده شب برایم از خیابانِ سرِ ظهر امن تر شده؟! شب و روزم را جا به جا کرده. دوست دارم از همین حالا بروم آنجا و منتظرِ شب بنشینم.
دوشنبه- چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۵
بعد از اینکه رهبریِ شهید در یکی از آخرین سخنرانی هایشان به صراحت گفتند ایمانِ من و شما ایمان ابوذر نیست، برایم بیشتر مسئله شد ابوذر کیست؟ و چرا ما هیچوقت مثل ابوذر مومن نبوده ایم... به نظر این صراحتِ سخن و قیدِ بدون استثنا باید به درکی از روزگار برگردد. هر چه که هست نیاز به جزئیات دارد. باید بیشتر بدانم مقصود از ایمانِ ابوذری چیست. از کتاب فروشیِ حاضر در تجمع دیشب یک کتاب خریدم و حدیثی به نقل ابوذر در آن دیدم اما این ها کافی نیست. حدیثی از پیامبر اکرم خواندم که می گویند: «ابوذر در میان امت من مانند عیسی بن مریم است». راستش این احادیث را که می شنوم حسرت عمیقی دلم را می سوزاند. فکرِ اینکه روزی مردم چقدر دست به نقد جای خودشان را پیدا می کردند... حالا ما چه؟ پرِ حیرتیم. راستش از این همه حسرت انباشته در دل، دلم می خواهد دق کند. چیزی می خواهم که محال است و این دل دیوانه محال نمی فهمد. بر مزاری می گرید که مرده ای در آن نیست اما یقین دارد که خدا می تواند در دلِ همان مزار مرده ای خلق کند و آن را زنده بیرون بکشد.
حدیث دیگری درباره ی ابوذر خواندم که حسابی دلم را لرزاند. پیامبر درباره ی ابوذر می گویند: «آسمان بر کسی سایه نیفکنده و زمین کسی را بر خود حمل نکرده که راستگوتر از ابوذر باشد».
صدقی که به خودش هم دروغ نگوید و با دانستنِ پاسخ خودش را برای پاسخ فریب ندهد را دوست دارم.
خوش به حال ابوذر که پیامبر داشت و خوش به حال پیامبر که ابوذر داشت.
و بد به حال من که حالا هیچ یک را ندارم؛ پیامبر را، ابوذر را و ایمانش را...
سه شنبه- پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵
دیشب در حصار یک مشت کارتون خوابیدم. بعد از بیماری بیشترین چیزی که مرگ را به چشم آدم میآورد اثاث کشیست. نمیدانم چطور میشود اثاث کشی را به شرکتها سپرد، من نمیتوانم مرگم را شرکتی کنم. میخواهم خودم ذره ذره جمع کنم، به عمرم خیره بمانم و بعد بفهمم چقدر جا اشغال کردهام، و چقدر باید بروم. این بود که مرگ این چند روزه حسابی اینجا پرسه زد و یک جان از جانهایم کم کرد. دوباره همان احساسی را داشتم که در ارتفاع به زمینِ مردن خیره میشدم.
کارِ خانه را هم نمیتوانم شرکتی کنم... این کار را با هیچ کاری در دنیا عوض نمیکنم و خوشحالم که خدا هم مرا به آن مضبوط کرد. کجا جز در کارِ خانه فرصت میکردم این همه عنکبوت یکجا کنج دیوار ببینم و با جارو برقی قورت شان بدهم و هی زیر لب بگویم: «انّ اسرائیل اوهنُ من بیت العنکبوت». آنقدر این را تکرار کردم و گفتم که کم کم دیدم ذکر غالب اثاث کشیام همین شده.
تا یادم نرفته بگویم در عربیِ عراقی و در زبان عامیانه به تار عنکبوت می گویند «مخاط الشیطان»، یعنی آب بینی شیطان، و میگویند وجودش در خانه شدیداً کراهت دارد. این را نمیدانم به عنوان یک باور قدیمی پذیرفتهاند یا سابقه دینی دارد اما میدانم دیروز پریروز که این همه مخاط الشیطان را پاک کردم با خودم فکر کردم جهان تا کی میتواند این حجم از مخاط الشیطان را در خانهاش تاب بیاورد؟
شنبه_ نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵
حرف های یک زن صهیونیست را شنیدم که میگفت: «خیلی ها فکر میکنند چون ما یهودی ها در شبات (شنبه) کار نمی کنیم و گوشی و وسایل برقی را روشن نمی کنیم پس لابد در تاریکی و سکوت با حوصلهی سر رفته یک گوشه مینشینیم و همدیگر را نگاه می کنیم. اما واقعیت برعکس است. در یک خانه ی یهودی، شبات معمولا زمانیست که زندگی بیشتر از همیشه جریان دارد».
آقا حجت راستش ما از این مسابقه ی «کی بیشتر از همه زندگی می کنه» خسته ایم. به هر طرف که روی برمی گردانیم دعوا بر سر اینست که زندگی کجا بیشتر جریان دارد و طبیعتا ما نباید در این گیرودار حتی زندگی نکردن مان را اظهار کنیم. ما از اول در این مسابقه باخته ایم چون اصلا نه خواستیم و نه توانستیم شرکت کنیم. یعنی زندگی ای که مسابقه ای باشد را نمی خواستیم. اصلا مگر زندگی مسابقه بردار است که هر طرف بیشتر ادعایِ زندگی کردنش را کِش می دهد؟
حرف های این زن صهیونیست چرا اینقدر آشناست؟ یهودی ها تبلیغ و دعوت به دین شان ندارند، یهودیِ تازه نمی پذیرند. یهودیت بیشتر یک نژاد است تا یک دین اما در عین حال دارد طناب بازی می کند و بازی مان می دهد. این گونه که انگار یهودیت یک صفت شده باشد. یعنی می شود مسلمان بود اما یهودی طی کرد. مثلا می شد جملات بالا را جور دیگری ردیف کرد و به جای شنبه، از جمعه گفت و مثل یک مسلمان متدین به آداب جمعه و تعطیلی اش پایبند بود و جمعه را سرشار از زندگی و در روشناییِ محض به انتظار نشست. این همه اشتراکِ در سخن آزار دهنده است. آزار دهنده است آقا حجت که ما نمی توانیم بگوییم زندگی هرچه که هست این ریختی نیست. این همه یهودی گفتن و شنفتن بس نیست؟
زندگی باید شما باشی آقا حجت که نیستی. زندگی با شما زندگیست آقا حجت و اگر شما بودی کسی جرأت نداشت برای زندگی مسابقه بگذارد و ردیف تا ردیف چپ و راست همه در ادعای بیشتر داشتنش این همه واژه خرج کنند.
دوشنبه- بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵