امشب دوست های تازه ای پیدا کردم. چند تا مامان بزرگ که هر شب آن طرف خیابان پرچم به دست می گیرند. می گویند اینجا کِیفش بیشتر است و ما این یکی سنگر را نگه داشته ایم. سنگرشان کم تعداد بود اما همه شان اهل بگو بخند بودند. راستش من هم با این ها بیشتر انس گرفتم. خیلی خندیدیم. دعوتم کردند هر شب بنشینم بغل دست خودشان و حالا یک بهانه ی دیگر به بهانه هایم برای رفتن به تجمع شبانه افزوده شد؛ مادربزرگ هایی که هر شب منتظرم هستند.
یک مادربزرگ عراقی هم دیدم. گفت با پرچم ایران از من عکس بگیر. می خواهم وقتی به عراق برگشتم بگویم من هم به این تجمع ها رفته ام. عکس را که گرفتیم آهی کشید و گفت: با پرچم عراق هم می خواستم عکس بگیرم اما مثل اینکه نیست. رفتم و برایش پیدا کردم. از خانمِ فروشنده اجازه گرفتم و گفتم: در عراق موجی راه افتاده که شهروندان عراقی ای که پرچم ایران را بلند می کنند وطن دوست نیستند. محبت کنید و پرچم تان را قرض بدهید از این دوست عراقی مان با پرچم عراق یک عکس بگیریم. مادر بزرگ عراقی به محض اینکه پرچم عراق را در دستانم دید از ذوق خندید. نشسته بود، گفت: اجازه بده برای این پرچم بایستم. عمیقا خوشحال شدم. فهمیدم همانطور که اینجا وطن دوست تر از آن کسی که پرچم فلسطین را بلند می کند، پیدا نمی کنید در عراق هم وطن دوست تر از عراقی هایی که پرچم ایران را بلند می کنند، پیدا نمی کنید...
سه شنبه- دوازدهم خرداد ۱۴۰۵
امروز در زلّ گرما حرم رفتم. نمی دانم چه دردیست که در گرما راه رفتن را دوست دارم. احساس می کنم تنم که می سوزد با دلم همراه تر است. اولین بار بود که مزار برخی علما را زیارت کردم، شهیدان لاریجانی را هم. زیارت امروز را دوست داشتم آقا حجت. در کنار حرم کتابخانه ی جمع و جوری هم گذاشته بودند. کتابی برداشتم. حدس بزن چه دیدم؟! روایتی که سلمان هر روز به حضرت فاطمه سر می زده و وقتی یک روز سر نمی زده، حضرت فاطمه به او اظهار دلتنگی می کرده و می گفته: تو به ما جفا کردی که دیر آمدی! رابطه ی سلمان و حضرت فاطمه را دوست دارم آقا حجت. کلی با این تصویرهای دینیِ امروز فرق دارد. فکرش را بکن؛ سلمان حتی کار و بارش را پشت دیوار خانه حضرت فاطمه برده بود و همانجا زنبیل می بافت. آخ آقا حجت! آخ... سلمان رویای مرا زندگی می کرد. من هم دوست داشتم خانه ای با صاحب خانهاش به قداست آن خانه و صاحبخانه بود و من نیز پشت دیوار همان خانه به امید هر لحظه دیدنشان اتراق می کردم. آقا حجت اصلا چرا راه دور برویم؟ همین شما؛ شمایی که من در خیال خودم شما را ساخته ام؛ اگر بودی من پشت دیوار خانه ات بساط می کردم. تو را نمی سرودم، تو را جرعه جرعه سر می کشیدم، تو را سیراب می شدم.
آقا حجت! خسته شدم بس که زیستن سواد می خواست، کتاب می خواست، حرف و حدیث و واژه و سخنرانی می خواست. من دلم می خواست بی سواد بودم و هر چه بلد بودم شما بودید. دلم می خواست فهمم شما بودید، دلم، وجودم، درکم، زبانم، خانه ام، ریشه ام، خونم، اصلم، نسبم اما حالا چه؟ حالا همه هیچ!
حالا کوه خاکسترم. حالا فورانِ غبطه ام. حالا هکتار هکتار زمین سوختهام...
چیزی بگو آقا حجت؟! آقا حجت؟!
چهارشنبه_ سیزدهم خرداد ۱۴۰۵
یکی دو ماه قبل بود که یکی از اقوام گفت: ما «مستقل شدهها» باید چیزهایی را به جان بخریم. به گمانم می خواست همدردی کند. نتوانستم بگویم من برای استقلال نبود که حالا اینجا هستم؛ فقط صدایی را در قم شنیدم که در جای دیگری نشنیده بودم. این بود که به قم پناه آوردم.
دیروز به طور اتفاقی در کتابی این را خواندم که قم را مأوی الفاطمیین می نامند و روایت است که امام صادق می گویند: آن هنگام که بلا و مشکلات به شما روی آورد به شهر قم پناه ببرید چرا که قم، پناهگاه فاطمیین و محل آرامش مومنان است.
آقا حجت! عید من روزی ست که دیگران مرا مستقل شده ای ندانند که برای مستقل شدن از خانه بیرون زده یا تهران را، شهر و خانواده اش را به قصد قم رها کرده.
عید من روزی ست که آوارگی ها معلوم بشود، تنگناها بیرون بزند و هر آهی را مشکل شخصی_ خانوادگی_ روحی_ روانی فاکتور نکنند.
عیدتان مبارک.
پنج شنبه- چهاردهم خرداد ۱۴۰۵
خواب دیدم سرشارم از زینت دنیا. همه چیز قشنگ و صورتی بود. می خندیدیم و بی خیال دوران زندگی مان را می کردیم، یک زندگی حسرت برانگیز.
رهبر شهید می گفتند: کار شیطان این است از یک طرف تهدید و از یک طرف تطمیع می کند. سوره ی کهف هم می فرماید: وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا.
یعنی هیچ بعید نیست شیطان در بزنگاه ها وقتی تصمیم های سخت دوران تان را گرفته اید، سراغ تان بیاید و مثلا خوابی ببینید و به شما در خواب تصویر فرصت مثلا بهتری را تعارف کند و بگوید: ببین اگر حالا اینجا نبودی چقدر بهتر بود! یا حتی زیر پوست برخی ها برود که سراغت را بگیرند تا ببینند کدام قله ی دنیا را فتح کرده ای و وقتی بفهمند که نخیر! شما هنوز در همان سالهای گذشته پای عهد ناگفته ات مانده ای به طعنه رهایت کنند. خدا می گوید چشم از این ها بردار. چشم بردار تا عزمت جزم بماند. تا هیچ خوابی تکانت ندهد. تا وقتی خواب هم دیدی مثل ابراهیم باشی. تا خودت داوطلبانه درهای زینت را ببندی. نگذاری شیطان حتی وقتی زورش به تهدید نرسید، فکر تطمیع به سرش بزند. چاقویت را برای بریدن مثل ابراهیم چنان تیز کن که سنگ را مثله کند اما اسماعیل را نکشد. اسماعیلی که قرار است بعد از دل بریدنِ ابراهیم عصای دست پدر شود برای ظهور بیت الله، برای ظهور محمّد (ص) ...
و این چنین بود که دیگر دلم نسوخت، دلم نخواست و فهمیدم بعد از هر چاقوی تیزی نشانی از محمّد مخفیست.
خدایا چاقوهایمان را برای بریدن تیز و تیزتر کن.
الهی آمین.
جمعه_ پانزدهم خرداد ۱۴۰۵
این برای چندمین بار است که شاهد این صحنه بودم؛ امتناع یا بی تفاوتی شهروندان عراقی نسبت به پرچم فلسطین. امشب این صحنه را با وضوح بیشتری دیدم؛ دو پرچم ایران و فلسطین کنار هم بودند اما زن های عراقی گفتند فقط با پرچم ایران عکس می گیریم نه پرچم فلسطین. به قدری دیدن این صحنه ناراحتم کرد که نتوانستم سکوت کنم و در جا از دو زن عراقی پرسیدم: چرا نمی خواهید با پرچم فلسطین عکس بگیرید؟ پاسخ شان بیشتر آزارم داد؛ اینکه ایران پرچمِ ماست و مسئله ی ایران، اسلام و تشیع است اما مسئله ی فلسطینی ها، زمین. فلسطینی ها دعوایشان بر سر زمین است. جگرم سوخت. فکر غزه، فکر آن تن های پاره پاره، فکر صف های بلند آب و غذا، فکر قحطی، فکر چند هزار جانِ عزیزی که تبخیر شدند. مگر جز این بود که فلسطین پاره ی تن ماست و این غزه بود که نظم این به اصطلاح زندگیِ جاری جهان را بر هم زد و اگر همین سخن سادهی ما به گوش همسایهی بغل گوش مان نرسیده باشد و ما نخواسته باشیم قصه را از هفت اکتبر ببینیم، چطور می خواهیم با جهان همسخن شویم؟ تصویر حاج رمضان در چشم هایم سُر می خورد و آن چند خطی که بالای سر مزارش حک شده بود: شهید فلسطین الکبیر، شهید راه آزادی قدس، کابوس اسرائیل غاصب...
در این جهنمی که برایمان ساختهاند دوباره سخنان رهبر شهید را مرور کردم که گفتند:
اسلام همان اسلام است. این اسلام می تواند دنیای امروز را از این رو به آن رو کند؛ می تواند. ما می توانیم- ما نه لزوما من و شما- این طرفداران اسلام، معتقدان به اسلام، مومنان به اسلام می توانند دنیا را از سراشیبی فساد به سمت ارتفاعات صلاح و نجات و شرافت بیرون بکشند، می توانند از طرف جهنم بکشند به طرف بهشت.
آیا دوست ندارید از خودمان بپرسیم آنان که رهبری چشم انتظار بهشتشان بودند که هستند؟ و قامت همچون سروشان بناست از خاک کدام سرزمین قد بلند کند؟
کاش میتوانستیم سخن چشمها را بخوانیم، کاش...
شنبه_ شانزدهم خرداد ۱۴۰۵
بیرون بودم، دقیقترش آنکه حرم. یعنی بیرونِ من حرم است و داخل، خانه. جایی بین این دو جا را ندارم. در راه برگشت به یکی از موکب ها سر زدم. زودتر از موعد فرش انداخته بود. روی همان فرش نمازم را خواندم و بعد با خودم فکر کردم برای آدم های آواره، آدم هایی که هیچ جایی برای رفتن ندارند، این تجمع ها چقدر پناه است. آنجا کسی از ما کار خاصی نمی خواهد فقط پذیرا هستند. جالب نیست؟ یعنی آن بیرون جایی باشد که وقتی نمی دانید کجا بروید، آن ها می گویند بیا این جایی که اسمش هیچ جاست! موکب های هیچ جایی... آنجا می توانید چای بخورید، مطالعه کنید، گپ بزنید یا حتی بنشینید ولی فقط باشید. حجاب نورانی معنا هم وسط نیست، دنبال معنای خاصی نمیگردید، خالصتر از اینها، فقط «هستید».
مسجد محله ی قبلی ام در اثر همین تجمع ها تا نیمه شب باز بود. یکی از آرزوهای من باز ماندن مساجد تا صبحگاه بود. جایی که وقتی آدم در شرف ترکیدن است بتواند همان نیمه شب در یک جای امنِ الهی علاجِ قبل از واقعه کند.
و خب، تا حدودی شد... حالا یک مسجد آشپزخانهاش را باز میگذارد، یکی دیگر دستشوییاش را، آن یکی هم به استقبال نماز استغاثه، فرش هایش را زیر پای رهگذران بینشان فرش میکند...
دوشنبه_ هجدهم خرداد ۱۴۰۵
می دانی آقا حجت؟ بله حتما می دانی.... امروز تماس گرفتند و گفتند شیرینی توافق را بده. حال نداشتم چک و چانه بزنم که اسمِ این توافق نیست، تفاهم نامه است؛ این دو با هم فرق دارد.
فکرش را بکن؛ در این گیر و دار بگویند حالا وقتش رسیده بروید خانه. آن خبر مهم برای این جمع های شبانه که «تفاهم نامه» نبود. ما برای خبر دیگری بیرون آمده بودیم. همین است که شنیدم بین مردم دعوا افتاده. وقتی شما به آوارگان روزگارتان، خبرِ بازگشت به خانه را همزمان با تفاهم نامه اعلام کنید، خب معلوم است که آن آدم ها دل شان می گیرد. باید پس زمینه ی تفاهم نامه را گفت. مثلا گفت در اسرائیل موجی راه افتاده که آن ملت قلابی می گویند چه معنی دارد این همه آویزان آمریکا بودن؟ ما هم باید مستقل از آمریکا باشیم. عجب جهان خنده داری. جرثومه ی شیطان می خواهد از صاحبش جدا باشد.
ظاهرا دیشب هم یک روحانی در جمع مردم گفته بود: از کجا معلوم سید مجتبایی باشد؟ وقتی جز دستخط چیزی از ایشان نیست...آخ اقا حجت! آخ که چقدر این حرف ها آشناست. ایمانِ مان به یک دستخط رسیده است آقا حجت. امتحان مان را دوست دارم. امتحان رهبری که هست و نیست. می گوید و نمی گوید. ساکت است و سکوت نمی کند.
می دانی آقا حجت؟ بله حتما می دانی... بغضی در گلویم هست که نمی شکند، فقط دارد مثل براده آهن گلویم را می تراشد. ناراحت نیستم، خوشحال هم نیستم، من هیچ چیز نیستم آقا حجت. هیچ چیز ... کاش شما بودم، کاش شما باشم.
می دانی آقا حجت؟ بله حتما می دانی...
دوشنبه_ بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵
فراموشی گرفته ام؛ شدید و بی دلیل. دلیلش را نمی دانم، اگر بدانم که دیگر اسمش فراموشی نیست. در جواب هر سوالِ «کجاست؟» پاسخِ ثابتم شده «نمی دانم». حرص اطرافیانم را در آورده ام اما واقعا نمی دانم. باز خدا را شکر فراموشی ام را یادم هست ولی یادم نیست از کجای قصه بیرون افتادم یعنی هرچه فکر می کنم چه شد که همه چیزم اینطور از دست رفت، یادم نمی آید. مثل یک تصادف شدید که در یک لحظه از هوش می روی و به هوش می آیی می بینی تک و تنها روی تخت بیمارستان افتاده ای. خیره به سقف هر چه فکر می کنی کجا بودی و چه به سرت آمد و حالا کجا هستی هیچ سر در نمی آوری. این روزها فقط می توانم گریه کنم. نه می توانم درست و حسابی بنویسم، نه حرف بزنم، نه بخوانم... گریه را اما فراموش نکرده ام. حسابی برای آخرِ داستان خودم گریه می کنم. من اولین گریه کُنِ مرگ خودم هستم.
دیروز به قطعه ۴۲ شهدای جنگ تحمیلیِ دوم و سوم رفتیم. آنجا بیشتر برای آخر داستانم گریه کردم. اینکه عاقبتم چه خواهد شد؟
روحم هیچ جا آرام نمی گیرد. قم که هستم فکر می کنم چون تنهاتر هستم و از تهران دورم، حالم خوش نیست. تهران که می آیم فکر می کنم چون قم نیستم حالم خوش نیست. اما من همه جا ناخوشم. خانه ام کجاست؟ حافظه ام؟ دوایم؟ روحم؟ آشیانه ام؟منجی ام؟ مثل اینکه چیزی گم کرده باشم مدام دنبال کسی هستم که نشانی از او ندارم. نشستن برایم سخت شده. می خواهم پیوسته و بی قرار راه بروم. دوست داشتم یک جاده ی بی انتها روبرویم می کاشتند و آنقدر می رفتم که از پا بیفتم. و بعد در همان حال زارم توی گوشم می خواندند:
انّ الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاة
و سوار می شدم و بی آنکه پشت سرم را نگاه کنم، می رفتم. فقط می رفتم...
جمعه_ بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵
شاید چون هزینهاش را ندادهام،
شاید چون خانهام خراب نشده،
شاید چون شهید ندادهایم...
چه میدانم، شاید چون همهی این شایدهاست که من آتش بس را دوست ندارم، یا لااقل آتش بسِ این شکلی را.
آتش بسِ این شکلی باید حتما اسم مخصوصی داشته باشد. مثل انقلابها که سرخ و سفید و مخملی و ... دارند، این آتش بس هم حتما اسم دارد که بعدها نظریه پردازها میآیند اسمش را میگویند.
میگویند شکلی از آتش بس هست که علی الظاهر بمباران نمیکنیم اما ملت را فریز میکنیم و آرام و بیصدا امیدشان را برای یک جهش بزرگ خفه میکنیم، اسمش هم مثلا می شود «جنگِ بدون دود».
امروز قصد داشتم در کانال اصرار روز شمار جنگ بگذارم مثل کاری که برای غزه می کردم، تا یادم نرود، اما یادم آمد آتش بس شده. بعد فکر کردم پس چرا ما هنوز حساً در جنگیم؟ یعنی چرا اصلا حس نمی کنم جنگ تمام شده؟ چرا جنگ دوباره به داخل مان کشیده شد اما نادیده تر؟
بله جنگ خوب نیست اما من دوست ندارم جنگ فقط درون مان باشد و همه تلاش کنند الکی اوضاع را ژیگول ویگولی نشان دهند. دوست ندارم این نفاقِ آتش بس را. دوست ندارم از درون بسوزیم و بیرون همه چیز فانتزی باشد. جنگ با همه ی زشتی اش واقعی ترین اتفاق دورانِ ماست. باز هم تو بگو، من می گویم اصلا، شاید چون هزینه اش را نداده ام، شاید چون خانه ام خراب نشده، شاید چون شهید نداده ایم، شاید چون همه ی این شایدهاست اما من آتش بس را دوست ندارم، یا لااقل آتش بسِ این شکلی را...
یکشنبه_ سی و یکم خرداد ۱۴۰۵
فکر می کنم هیچ شاعری، شاعری را انتخاب نکرده است. شاعر از سر ناچاریست که شعر می گوید؛ یعنی وقتی دیگر راهی نیست، شعر ناخودآگاه از درون او می جوشد. همین است که من گاهی به شعرا غبطه می خورم. خوش به حال شان که لااقل در ناخودگاه شان چاره ی بیچارگی دارند. اما من همین را هم ندارم. شما، خصوصا شما آقا حجت فرض کن از این کار منع شده ام. من می مانم و راه های نرفته، گام های نشمرده، واژه های نگفته و آتش فشانی که درونم را می سوزاند. از این همه حفظ ظاهر خسته ام. دوست داشتم قلمم روی کاغذ سر می خورد و این قدر اهل تقیه نمی شد. همه ی عمر ما به مخفی کاری گذشت. هی آمدیم بگوییم از پشت صحنه اشاره کردند نگو، وقتش نرسیده و نگفتیم. آنقدر نگفتیم که کم کم پیری مان، حافظه مان، دردهای مبهم تن مان دارند حرف می زنند. واژگان را فراموش کردیم و آنها هم ما را از خاطر بردند. دیگر واژه ها به حریم قلبم سر نمی زنند. بیچارگی هم ما را فراموش کرد. دیگر یادمان رفته تا کجای کار بی چاره ایم. باور می کنی آقا حجت در خواب هایم هم مدام زمین گیر و گریانم؟ تو آنقدر زلالی که هیچکس هم باور نکند تو همه چیز را باور می کنی، همه چیز را.
پنج شنبه که به ملاقات شهدای جنگ دوم و سوم رفته بودم، وصیت نامه ی شهید امید قنبری فیروز را خواندم که بر مزارش حک شده بود. اینطور شروع کرده بود: بسمه تعالی به نام خدایی که همیشه با من بود، حتی وقتی خود را تنها می پنداشتم. اگر این متن را می خوانید یعنی من دیگر در آغوش گرم این دنیا نیستم. اما بدانید که هرگز ترکتان نکرده ام. اکنون من در باد می وزم. در باران می بارم. در طلوع خورشید می درخشم و در ماه شب چهارده چشمانم همچنان بر شما نظاره گر است.
شهید چقدر باد را، طلوع را و ماه شب چهارده را مزمزه کرده بود که می گفت با هر بادی می وزم و با هر طلوعی می درخشم و از چشم ماهتاب نظاره تان می کنم.
شهید قنبری شاعر بود. شعرش را گفت و شاعرانه رفت. اما من شعرم را نگفته ام چون نباید بگویم، مرگم را برنگزیدم چون نباید بمیرم. چون باید باشم اما ساکت و آرام. باید گوشه ای بنشینم تا وقتش برسد. تا وقتش برسد و شما بگویید: بگو!
اما آقا حجت شما می دانید تا وقتی شما نگویید سخنی از من نخواهد ماند. بی شما گفتن جرم من است و من گردنم باریک تر از این هاست که زیر بار این جرم کمر راست کنم.
دوشنبه_ یکم تیرماه ۱۴۰۵
اگر اشتباه نکنم اربعینِ سه یا چهار سال پیش بود. با یک گروه بعنوان مترجم همراه شدم. یک روز با هم اتاقی ام صحبت می کردیم، گفتم از اینکه امام حسین نداریم، خسته ام. گفت «تا کی باید می ماند؟ قرار نبود که عمر حضرت نوح داشته باشد. آخرش که چه؟ به روزگارِ ما که نمی رسید». آقا حجت؟! باور می کنی این بدترین شکل خبر دادنِ عمرم بود؟ بغضم را به زحمت قورت دادم. منتظر ماندم تنها بشوم. سرم را زیر پتوی داغ کربلا بردم و یک دل سیر برای شور بختی مان اشک ریختم. اصلا من دلم می خواست امام عمر حضرت نوح داشته باشد بلکه هم بیشتر. دلم می خواست معاصرِ هم بودیم. من حسینِ هزار ساله می خواستم. همین است که از روضه ها فراری شده ام؛ غم آنکه هفتاد و دو تن اسمشان برای همیشه کنار او مانده و من جا مانده ام بهمم می ریزد. هیچ روضه ای دلم را برای این فقدان خنک نمی کند. حسِ جا ماندن و رفتن و نبودنش چیزی نیست که با هیچ مرگ مقدسی جبران شود. دلم می خواست راست راستی در کربلا باشم. نمی فهمم یعنی که چه هنوز به عصر کربلا نرسیده ایم. رسیده ایم، تمام شده. من خودم، در عصر کربلا زاده شدم.
چهارشنبه_ سوم تیر ماه ۱۴۰۵
هیچ عزاداری نکردم، اعتصاب کرده ام، اعتصابِ اشک. دارم از خودم انتقام می گیرم. انتقامِ نبودنت را. همین طور خشک و خالی فقط نفس میکشم و به این زنده ماندنِ زشتِ بی تو ادامه می دهم. دیشب با مَدا حرف زدم. گفتم خسته ام از این همه بزرگ نداشتن، امام و پیغمبر نداشتن. خسته ام از این نسخه های ثابتِ تکراری. هر سال همین روزها بغضم مثل تیروئید قلمبه می شود. گریه نمی کنم نمی کنم تا اینکه شبِ یازدهم تازه می فهمم چه بلایی به سرم آمده؛ من بی حسین شده ام. از این امیدِ کودکانه که مثل قلب همه جا با خودم کول می کنم، کفری ام.
امروز دیدم بابا این را زده گوشه ی آینه. یک لحظه دلم ریخت اما باز هم گریه نکردم. فکر کردم کربِ من نبودنِ شما بود. دیگر چه فایده وقتی رفتی؟ مگر اینکه زمان برگردد. مگر اینکه تو برگردی. چه می دانم؛ مگر اینکه لااقل دق مرگم کنی...
دلم برای تلاش بابا، برای خودم، برای هرکسی که پستش به من می خورد، سوخت!
پنج شنبه_ چهارم تیر ماه ۱۴۰۵