eitaa logo
IRAN. ¹¹⁴
247 دنبال‌کننده
220 عکس
440 ویدیو
0 فایل
چنلی برای ایران! 🇮🇷 و رمانی عاشقانه برای وطن... 📖 و قلبی که برای میهن میتپد…🫀 و دلی که برای وطن مینویسد…♥ و عددی گمنام از سربازان گمنام کشور آقا ایلیا و کوروش کبیر... 🕶
مشاهده در ایتا
دانلود
دارم بحث میکنم با یه سطلی😎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اره...! تو بدترین و تنها ترین وضعیت هیچ. کس جوابمو نداد:)))) تنها کسی که همدمم شد موسیقی و مداحی هام بودن...💔
پارت ۱۴۲ /_ایلیا: از اتاق در اومدیم بیرون. ایلیا: سارا میای بریم یه چیزی بخوری؟ ایلیا: ضعف میکنی هاااا از صبحه هیچی نخوردی. سارا: ناهار خوردم. ایلیا: 🗿 سارا: بریم نمازو بخونیم؟ ایلیا: میریم ولی بعدش شما یه چیزی میخوری خوب نیس برات گرسنگی ضعف میکنی بعدشم میریم خونه بخوابی خواب کم هم خوب نیست. سارا: من هیچیم نمی... که صدای زنگ گوشیم بلند شد. شماره ناشناس بود. ایلیا: الو بفرمایید؟ مهلا: سلام اقا حسینی؟ ایلیا: بل.بله خودم هستم. صادقی هستم سارا پیش شماست گوشیش خاموشه؟ ایلیا: آ.اره پیش منه. مهلا: میشه گوشی رو بهش بدید؟ گوشی دادم به سارا اما مغزم حکم میکردم چیزی نگو اما قلبم میگفت گوشی رو بگیر و تا میتونی تماس رو لفتش بده و صدای معشوقه ات رو بشنو✨ اما... اما من سالها بودم مغزم به قلبم حکمرانی میکرد. من سالها بود اختیار قلبم دست مغزم بود. شاید تنها قسمتی که کار میکرد عشق بود که جای هر کسی نبود. جای ادمای خاص بود. بابا و مامان. داداش احسان. آبجی سارا. و از همه مهم تر همه زندگیم مهلا♥️ این داستان ادامه دارد... ☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- امسال شما عاقبت بخیر شدی و اینطوری میری زیارت، آقا مصطفی .. 💔 🌱 Join: @IRANN_114🤍
پارت ۱۴۳ /_ایلیا: توی همین فکرها بودم که با صدای سارا به خودم اومدم. سارا پشت تلفن داد میزد سارا: یعنی چییییییی؟! سارا: خیلی خب ممنوع الخروجش کن. سارا: باشه نیازی هست بیام؟ سارا: خوبه. تلفن قطع کرد و انداخت تو بغلم. سارا: بریم. ایلیا: کجا. سارا:گیجی؟ ایلیا: تقصیر توعه همش مودی بازی در میاری یه لحظه یه چیزی میگی دو ثانیه بعد یچیز دیگه. سارا: حرف مفت نزن من کی مودی بازی در اوردم؟ ایلیا: 🗿💔 سارا: بیا بریم به حاجی بگیم ما میریم نماز نگران نشه. 🦦 ایلیا: نمیخواد من بهش زنگ میزنم. سارا: نمیخواد مگه پا نداریم میریم. ایلیا: نمیریم. سارا: میریم. ایلیا: درد و میریم نمیریم. 😂 سارا: من میگم میریم یعنی میریم فرمانده ات دستور میده بریم. ایلیا: این جا دیگه فرمانده نیستی خواهر کوچیکه ای. یکی محکم زد تو سرم و گفت: سارا: من همیشه فرمانده بودم🌚 این داستان ادامه دارد... ☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
IRAN. ¹¹⁴
: )❤️‍🩹 #شهیدانه✨ #شهید‌مصطفی‌علیخانی🌱 Join: @IRANN_114🤍
چرا قا.تل داداشم رو به رگبار نبستن مث خودشون🥺💔