#رُمـانِایـرآن پارت ۱۴۲
/_ایلیا:
از اتاق در اومدیم بیرون.
ایلیا: سارا میای بریم یه چیزی بخوری؟
ایلیا: ضعف میکنی هاااا از صبحه هیچی نخوردی.
سارا: ناهار خوردم.
ایلیا: 🗿
سارا: بریم نمازو بخونیم؟
ایلیا: میریم ولی بعدش شما یه چیزی میخوری خوب نیس برات گرسنگی ضعف میکنی بعدشم میریم خونه بخوابی خواب کم هم خوب نیست.
سارا: من هیچیم نمی...
که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
شماره ناشناس بود.
ایلیا: الو بفرمایید؟
مهلا: سلام اقا حسینی؟
ایلیا: بل.بله خودم هستم.
صادقی هستم سارا پیش شماست گوشیش خاموشه؟
ایلیا: آ.اره پیش منه.
مهلا: میشه گوشی رو بهش بدید؟
گوشی دادم به سارا اما
مغزم حکم میکردم چیزی نگو اما قلبم میگفت گوشی رو بگیر و تا میتونی تماس رو لفتش بده و صدای معشوقه ات رو بشنو✨
اما...
اما من سالها بودم مغزم به قلبم حکمرانی میکرد.
من سالها بود اختیار قلبم دست مغزم بود.
شاید تنها قسمتی که کار میکرد عشق بود که جای هر کسی نبود.
جای ادمای خاص بود.
بابا و مامان.
داداش احسان.
آبجی سارا.
و از همه مهم تر همه زندگیم مهلا♥️
این داستان ادامه دارد... ☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
IRAN. ¹¹⁴
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۴۲ /_ایلیا: از اتاق در اومدیم بیرون. ایلیا: سارا میای بریم
بفرمایید پارت امروز 🌱🌚
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
امسال شما عاقبت بخیر شدی
و اینطوری میری زیارت، آقا مصطفی .. 💔
#شهیدانه✨
#شهیدمصطفیعلیخانی🌱
Join: @IRANN_114🤍
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۴۳
/_ایلیا:
توی همین فکرها بودم که با صدای سارا به خودم اومدم.
سارا پشت تلفن داد میزد
سارا: یعنی چییییییی؟!
سارا: خیلی خب ممنوع الخروجش کن.
سارا: باشه نیازی هست بیام؟
سارا: خوبه.
تلفن قطع کرد و انداخت تو بغلم.
سارا: بریم.
ایلیا: کجا.
سارا:گیجی؟
ایلیا: تقصیر توعه همش مودی بازی در میاری یه لحظه یه چیزی میگی دو ثانیه بعد یچیز دیگه.
سارا: حرف مفت نزن من کی مودی بازی در اوردم؟
ایلیا: 🗿💔
سارا: بیا بریم به حاجی بگیم ما میریم نماز نگران نشه. 🦦
ایلیا: نمیخواد من بهش زنگ میزنم.
سارا: نمیخواد مگه پا نداریم میریم.
ایلیا: نمیریم.
سارا: میریم.
ایلیا: درد و میریم نمیریم. 😂
سارا: من میگم میریم یعنی میریم فرمانده ات دستور میده بریم.
ایلیا: این جا دیگه فرمانده نیستی خواهر کوچیکه ای.
یکی محکم زد تو سرم و گفت:
سارا: من همیشه فرمانده بودم🌚
این داستان ادامه دارد... ☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
565.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بمیرم برا دلت سطلی🤌😂
#وطنفروشان🤡
Join: @IRANN_114🤍
IRAN. ¹¹⁴
: )❤️🩹 #شهیدانه✨ #شهیدمصطفیعلیخانی🌱 Join: @IRANN_114🤍
چرا قا.تل داداشم رو به رگبار نبستن مث خودشون🥺💔
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۴۴
/_ایلیا: ول کن اینا رو بریم نماز بخونیم.
سارا: از دست تو باشه.
رفتیم و وضو گرفتیم.
سارا رفت نمازشو بخونه منم رفتم سمت نماز خونه اقایان.
نماز رو خوندم و نشستم تو نمازخونه.
کلی حرف داشتم با خدا.
اره با خود خودش🙂
رو به قبله نشستم و همهٔ حرفای تو دلمو بهش گفتم.
باهاش درد و دل کردم.
باید چیکار میکردم؟
همه حرفام تو گلوم تبدیل شده بود به یه سنگ.
من،من باید زودتر همهٔ این حرف ها رو بهش میگفتم.
دیگه نباید وقت رو تلف میکردم با پرونده ای که زیر دستمونه معلوم نیس تا کی زنده بمونم.
اره من تصمیم رو گرفته بودم.
باید زودتر احساسم رو نسبت بهش میگفتم.
ولی...
ولی من واقعا میتونستم بهش بگم؟
شرم و حیا و غیرت میزاشت؟
جوابش مشخص بود. نه 🥲.
باید با خانواده میرفتم خواستگاری.
من هنوز حیا داشتم.
چطور میرفتم و بهش میگفتم دوستت دارم؟
چطور میرفتم و بهش میگفتم ۶ ساله مامانم میخواد برام بره خواستگاری پیچوندم و نرفتم چون دلم پیش تو بود.♥️
ساعتم رو نگاه کردم و با دیدن ساعت سریع گوشیمو چک کردم.
احتمالا سارا تا الان کلی منتظر مونده و نگران شده.
بله ۷ تا تماس بی پاسخ از سارا.
۳ تا از حاجی.
اومدم سجاده رو جمع کنم که صدای سارا به گوشم خورد...
داشت با یکی صحبت میکرد.
سجاده رو جمع کردم و رفتم سمت در.
خودش بود. کسی که با سارا حرف میزد مهلا خانم بود...
انگار خود خدا سر راهم گذاشته بودش.🥺
انگار خدا میخواست بهم بگه نترس، کارت درسته من پشتتم.✨
این داستان ادامه دارد... ☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
IRAN. ¹¹⁴
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۴۴ /_ایلیا: ول کن اینا رو بریم نماز بخونیم. سارا: از دست ت
بفرمایید پارت امروز تقدیم نگاهتون💗