#رُمـانِایـرآن پارت ۱۴۴
/_ایلیا: ول کن اینا رو بریم نماز بخونیم.
سارا: از دست تو باشه.
رفتیم و وضو گرفتیم.
سارا رفت نمازشو بخونه منم رفتم سمت نماز خونه اقایان.
نماز رو خوندم و نشستم تو نمازخونه.
کلی حرف داشتم با خدا.
اره با خود خودش🙂
رو به قبله نشستم و همهٔ حرفای تو دلمو بهش گفتم.
باهاش درد و دل کردم.
باید چیکار میکردم؟
همه حرفام تو گلوم تبدیل شده بود به یه سنگ.
من،من باید زودتر همهٔ این حرف ها رو بهش میگفتم.
دیگه نباید وقت رو تلف میکردم با پرونده ای که زیر دستمونه معلوم نیس تا کی زنده بمونم.
اره من تصمیم رو گرفته بودم.
باید زودتر احساسم رو نسبت بهش میگفتم.
ولی...
ولی من واقعا میتونستم بهش بگم؟
شرم و حیا و غیرت میزاشت؟
جوابش مشخص بود. نه 🥲.
باید با خانواده میرفتم خواستگاری.
من هنوز حیا داشتم.
چطور میرفتم و بهش میگفتم دوستت دارم؟
چطور میرفتم و بهش میگفتم ۶ ساله مامانم میخواد برام بره خواستگاری پیچوندم و نرفتم چون دلم پیش تو بود.♥️
ساعتم رو نگاه کردم و با دیدن ساعت سریع گوشیمو چک کردم.
احتمالا سارا تا الان کلی منتظر مونده و نگران شده.
بله ۷ تا تماس بی پاسخ از سارا.
۳ تا از حاجی.
اومدم سجاده رو جمع کنم که صدای سارا به گوشم خورد...
داشت با یکی صحبت میکرد.
سجاده رو جمع کردم و رفتم سمت در.
خودش بود. کسی که با سارا حرف میزد مهلا خانم بود...
انگار خود خدا سر راهم گذاشته بودش.🥺
انگار خدا میخواست بهم بگه نترس، کارت درسته من پشتتم.✨
این داستان ادامه دارد... ☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
IRAN. ¹¹⁴
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۴۴ /_ایلیا: ول کن اینا رو بریم نماز بخونیم. سارا: از دست ت
بفرمایید پارت امروز تقدیم نگاهتون💗
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۴۵
/_سارا:
حدود یک ربع بود که رو صندلی ها منتظر ایلیا بودم.
گوشیش رو جواب نمیداد.
باز معلوم نیس این اقای حسین دلشو کجا جا گذاشته🥲.
البته خب من که میدونستم کجا گذاشته.
باید براش استین بالا بزنم اولین جایی که مهلا رو ببینم بهش میگم .
شماره ایلیا رو خواستم بگیرم که یه دستی چشامو گفت.
سارا: ایلیا دست هات رو بردار حوصله ات رو ندارم.
دستمو گذاشتم رو اون دست ها و برداشتمشون.
سارا: مهلا تویی؟ خیلی اشغالی .
سارا: چرا اومدی اینجا؟
دلم طاقت نیاورد کار ها رو انجام دادم کاری نمونده.
بعد از پشتش دو تا کمپوت و یه آبمیوه در اورد و گفت:
مهلا: اینم برا اقا یاسر ببخشید ناقابله.
سارا: این چه کاریه اخه.
مهلا: چرا اینجا نشستی؟
سارا: منتظر ایلیام.
مهلا خواست از جاش بلند شه که دستشو کشیدم.
سارا: یه دقیقه بشین کار مهمی دارم باهات.
مهلا با تعجب نشست و گفت:
مهلا: چی شده؟
سارا: تو قصد ازدواج نداری؟ خواستگار نداری؟
اینو که گفتم مهلا زد زیر خنده و گفت:
مهلا:کار مهمت این بود؟ حالا چی شده یاد ازدواج من افتادی؟ 😂
سارا: حتما مهمه که دارم میپرسم...
این داستان ادامه دارد... ☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خرداد ماه جبران میکنم..
تقریبا 1سال از این فیلم میگذره😢
#شهیدانه✨
#شهیدمصطفیعلیخانی🌱
Join: @IRANN_114🤍
ممبرای عزیز راضی نیستم رمانو بدون عضویت بخونید براش زحمت کشیده شده🙂✨
#ناریا☘
Join: @IRANN_114🤍
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران بعد از سوت پایان: 💀🗿
#سخنگوخاتمالانبیا☕️
Join: @IRANN_114🤍
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاطمهی مظلومم🥺
#دخترامون🧕
Join: @IRANN_114🤍
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۴۶
/_سارا:
سارا: حتما مهمه که دارم میپرسم...
مهلا: راستشو بخوای الان دوتا خواستگار دارم پیچوندمشون.
میدونه که من تا ابد چشم انتظار اون پسریم که میدونی❤️🔥.
سارا: اگر بدونی اون پسر اشناست و ۸ ساله زیر نظرت داره و الان میخواد بیاد خواستگاری بهش بله رو میگی؟
مهلا: با کله بهش بله رو میدممم😂
مهلا: تو نمیدونی من چقد عاشقشم. ولی اون هیچ وقت نفهمید...
سارا: خببب اگر اون پسر داداش من باشه چی بهش بله رو میگی؟
اینو که گفتم مهلا به پت و پت افتاد.
مهلا: س.سارا خودتو گرفتی یا مارو.و؟
سارا: هیچ کدوم.
سارا: فقط میخواستم مزه دهنتو بفهمم انشاالله به زودی میفهمی.
مهلا: الهی بمیریییی خو درست ب...
ایلیا: سلام ابجی.
ایلیا: سلام مهلا خانوم:)
سارا: سلام اقا ایلیا چه عجببب یک ساعته اینجا منتظرم یار گم کرده ای مث اینکه مارو هم یادت رفته😂
مهلا: سلام اقا سید.
سارا: اقا ایلیا ایشالا بریم که یه خواستگاری در پیش داریم یه همسر براتون دیدم ماه🌚.
مهلا: انشالله مبارک باشه.
سارا: مبارک شما باشه.💀
مهلا: سارا جان شما خواهر دامادی به من چه؟
سارا: ربطشو نهایتا تا یه هفته دیگه میفهمی .
از حرفی که زدم صورت مهلا سرخ شد.
ایلیا داشت از خجالت اب میشد.
ایلیا: بریم حاجی منتظره.
سارا: بریم.
این داستان ادامه دارد...☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷