eitaa logo
IRAN. ¹¹⁴
247 دنبال‌کننده
220 عکس
440 ویدیو
0 فایل
چنلی برای ایران! 🇮🇷 و رمانی عاشقانه برای وطن... 📖 و قلبی که برای میهن میتپد…🫀 و دلی که برای وطن مینویسد…♥ و عددی گمنام از سربازان گمنام کشور آقا ایلیا و کوروش کبیر... 🕶
مشاهده در ایتا
دانلود
بابت اینکه با دیدنش تا اخر امروز غمگینی ازت معذرت میخوام...💔 🖤 Join: @IRANN_114🤍
پارت ۱۴۷ /_سارا: وارد اتاق محمد یاسر شدم و بدون معطلی. حاجی از جان بلند شد و گفت: حاجی: میرم نماز. بلافاصله نشستم رو صندلی حاجی. محمد یاسر خواب بود. این چند وقته خیلی خسته شده بود:))) همش ماموریت بود. الان بعد مدت ها بالاخره آروم خوابیده. سارا: ایلیا ارومتر حرف بزن یاسر خوابه. ایلیا: چشم. ایلیا داشت با مهلا در مورد پرونده صحبت میکرد. ولی من همهٔ فکر و ذکرم احسان بود:)) پسر کوچولوی خانواده حسینی که خودشو گذاشته بود کنار و داشت با کار کردن خودشو نابود میکرد الان داشت استراحت میکرد... اروم دستمو رو موهاش کشیدم و سرشو بوسیدم... من محمد یاسرو بیشتر از خودم دوست دارم:)))) تو همین فکر ها بودم که صدای دکتر من رو به خودش اورد. دکتر: خانم ایرانی!؟ سارا: ب.بله اقای دکتر؟ دکتر: اجازه میدید وضعیت بیمار رو چک کنم؟ سریع از جام بلند شدم و گفتم. سارا: بله معذرت میخوام بفرمایید... دکتر بعد از چکاپ محمد یاسر گفت: دکتر: نگران نباشید وضعیتشون بهبود پیدا کرده همه چیز خوبه حتی شرایطشو دارن که مرخص بشن فقط... سارا: فقط چی؟ دکتر: برادرتون خون زیادی از دست داده و این برای وضعیتشون اصلا خوب نیست. سارا:چکاری از دستم برمیاد؟ دکتر: دعا کنید فردا تو روند اهدای خون مشکلی نداشته باشیم، باقیش دست خداست. این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه قبل اربعین چشامو بستم چی؟!💔 🫀 Join: @IRANN_114🤍
عاقا پارتو بدیم؟ 💀💗
پارت ۱۴۸ /_سارا: ( 2 ساعت بعد ) ساعت ۷ و نیم بود و منتظر عسل بودم. داشتم از استرس سکته میکردم. الان مرگ و زندگی احسان به عسل بستگی داشت. داشتم تو گوشی میچرخیدم که گوشیم زنگ خورد. عسل بود و من هم سریع جواب دادم. عسل: سلام آیماه خانوم کجایی عزیزم. 🌚 سارا: سلام جلو در بیمارستان منتظر تو. عسل: من الان جلو در بیمارستانم. سارا: ارهه دیدمت وایسا اومدم. رفتم سمتش و سوار ماشینش شدم. عسل: به آیماه خانوم چه عجبببب! سارا: راه بیوفت دیر میرسیم. عسل: چشم. شما نمیخوای داستان این داداشتو برا من تعریف کنی؟ سارا: راه بیوفت تا بگم. راه افتادیم و من سیر تا پیاز داستان احسان رو تعریف کردم. عسل خودش هم عضو سازمان بود. با هم همکار بودن ولی خببب... :))) عسل: چه جالب واقعا برادرت ادم وطن دوستیه دیدگاهم نسبت بهش عوض شد فکر میکردم این کار رو از ترس شهید شدن انجام داده! سارا: خاک تو سر خودت و طرز فکرت. سارا: اون اگر ترس از مرگ داشت هیچ وقت تو این مسیر قدم نمیزاشت🤞🏾 عسل: رسیدیم پیاده شو. پیاده شدیم و رفتیم به اتاقی که دکتر گفته بود. کارای انتقال خون رو انجام دادیم و عسل خونش رو اهدا کرد. انتقال خون انجام شد و خون ارسال شد بیمارستان. سوار ماشین عسل شدیم و من نشستم پشت فرمون. ماشین رو روشن کردیم و راه افتادیم. این داستان ادامه دارد... ☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
چرا سین میزنی جواب نمیدی اخه... 🦦 Join: @IRANN_114🤍