سلام به همهی IRANN_114 های عزیز امروز تولد یکی از خوشکلای کانال (نویسنده رمان ) هست🎀
تولدت مبارک ناریا جان😘🥰🌸
Join: @IRANN_114🤍
باتوجه به اینکه 24 مرداد تولد شهید علیخانی هست. از امروز روز شمار تولد ایشون رو داریم🥺
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من هیچ وقت تنهات نمی ذارم...:)
9روزتا تولد داداش مصطفی🥀
#شهیدانه✨
#شهیدمصطفیعلیخانی🌱
Join: @IRANN_114🤍
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۵۱
/_سارا:
زودتر رفتم بالا و وارد خونه شدم در اتاق احسان رو باز کردم که تو اتاق خودش راحت تر باشه.
با کمک ایلیا وارد خونه شد و رفت دراز کشید رو تخت.
سارا: جات راحته؟ چیزی نمیخوای؟
احسان: نه ممنون...
رفتم از تو یخچال آبمیوه رو برداشتم و ریختم تو لیوان.
بردم و دادم به احسان.
احسان: مرسی اخه چرا زحمت کشیدی؟
سارا: چرت و پرت نگو هیچ زحمتی نیست.
ایلیا: من برم مقر.
سارا: پس م...
ایلیا: نمیخواد بیای صدرا هست.
سارا: اون با اون دستش چجوری اومده اخههههه، اصلا کی بهش اجازه داده؟
ایلیا: نگران نباش. حواسم هست به همه چی هست . گزارش ها رو هم صب با خانم صادقی قبل از اومدن به بیمارستان رفتید خوندی. جلسه رو هم که رفتی. دیگه نگران چی هستی؟
سارا: باشه. من اینجا پیش احسان میمونم. برو دیگه این تو و این جای خالی احسان.💔
احسان: خوبه حالا نمردم. 😂
سارا: ای الهی بمیری. زبونتو گاز بگیر.
احسان: 🤦♀🦦
ایلیا: من رفتم یاعلی.
سارا و احسان: خدافظ.
تا ایلیا رفت گوشی احسان زنگ خورد .
مامانش بود:)))
نذاشتم جواب بده و جواب دادم.
سارا: او سلام خاله جان .
زینب: سلام دخترم خوبی؟ محمدم کو؟حالش چطوره؟ چرا به من خبر ندادی چی شده.
سارا: ببخشید توروخدا همه چیز خیلی پیچیده شد. الان محمد پیش منه حالشم خوبه.
زینب: شما الان کجایید؟
سارا: خونه من.
زینب: الان خودمو میرسونم. گوشی رو بده محمد.
سارا: چشم.
گوشی رو دادم تا کتک های مادرانه اش رو بخوره و رفتم تو اشپزخونه تا ناهار بزارم .
۲۴ ساعت بود چیزی نخورده بودم...
این داستان ادامه دارد... ☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۵۲
/_سارا:
احتمالا زینب خانم هم میومدن برا ناهار.
همه درگیری فکریم این بود که ناهار چی بزارم.
تا خواستم لیست غذا ها رو نگاه کنم زنگ در خونه خورد.
سارا: بله؟
یسرا: سارا خانم مهمون نمیخوای؟
سارا: سلام عزیزم بیا تو.
در رو زدم و سریع رفتم تو اتاق احسان.
سارا: داداش یکی از دوستام اومده چیکار کنم.
احسان: در رو ببند و برو کاری داشتم بهت اس ام اس میدم فعلا حالم خیلی خوب نیست.
اینو که گفت مطمئن شدم حالش بده. کم پیش میاد احسان وقتی حالش بده چیزی بگه و لو بده.
سارا: باشه باشه. استراحت کن.چیزی خواستی اس ام اس بده.
در رو بستم و رفتم شربت بریزم که صدای در اومد.
یسرا: به سلام سارا خانم چه عجب ما شما رو زیارت کردیم!
سارا: سلامممممم وایی خدا چقد بزرگ شدی تووووو.
یسرا: خفه شوووو خوبه ازت بزرگترم 😑
سارا: بشین ببینم .
بی توجه به حرف من رفت تو اشپزخونه و یه لیوان شربتو برداشت و تو یه نفس سر کشید.
یسرا: شیرینیش زیاد بود اب بریز روش. 😂
سارا: چشم عباس اقااااااااا.
سارا: 😒
یسرا: چرا ناهار نذاشتی؟
سارا: ببخشید نمیدونستم یه خانومی قراره یهویی تشریفشون رو بیارن. 🦦
یسرا: چی میزاری؟
سارا: سوپ و کباب.
یسرا: اوهو از کی خانم پیش غذا خور شدن؟
سارا: پیش غذا چیه اسکل داداشم مریضه برا اون میخوام درست کنم.
یسرا: اها.
یسرا: خوب کسی خونه نیست؟
سارا: نه.
این داستان ادامه دارد... ☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
* مولا علی علیهالسلام ..
8 روز دیگه تا تولد داداش مصطفی🥀
#شهیدانه✨
#شهیدمصطفیعلیخانی🌱
Join: @IRANN_114 🤍