10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام رضا(ع) خیلی دوستت دارم 🫀
#شاهخراسان👑
Join: @IRANN_114🤍
IRAN. ¹¹⁴
امام رضا(ع) خیلی دوستت دارم 🫀 #شاهخراسان👑 Join: @IRANN_114🤍
از کجا معلوم شاید سال دیگه 29 صفر رو نبینم😭
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۵۸
/_سارا:
ناهارو خوردیم و سفره رو جمع کردم.
همه رفتن بعد چند دقیقه ایلیا وارد شد که من رفتم سایت.
تا شب کارا رو جمع و جور کردم و سوار ماشین شدم.
فکرم درگیر بود و عصبی بودم.
مغزم بهم ریخته بود.
حاجی گفته بود پرونده وارد فاز جدید امنیتی شده باید تحویل بچه های سازمان اطلاعات بدیم ولی من از این پرونده نمی گذشتم خودم باید تمومش میکردم حتی اگر خودمم باهاش تموم میشدم.
رسیدم خونه.
ایلیا احسانو برده بود خونه خودشون دوتا.
اینو از یادداشت رو اوپن فهمیدم.
تلفن و برداشتم و با ایلیا تماس گرفتم
ایلیا: الو سلا...
سارا: محمد یاسر رو چرا بردی؟
ایلیا: خوش خواست گفت تو اونجا اذیت...
سارا: اون خواست تو چرا بردیش؟
سارا: بعدشم اذیت چی مگه من جز شما دوتا کله شق کسی رو دارم؟💔
ایلیا: توروخدا ناراحت نشو الان جمع میکنیم میایم.
سارا: نمیخوام اصلا دیگه دلم نمیخواد اون ریخت نحستون رو ببینم بیاید هم راهتون نمیدم.
و تلفن رو قطع کردم.
از ته قلبم دوس داشتم الان کنارم باشن اما غرور دخترونه ام میگفت یکم خودتو لوس کن دختر بزار نازتو بکشن.
بی خیالش شدم .
برا شام یه تخم مرغ شکستم و خوردم.
ظرف هاشم گذاشتم تو ماشین ظرفشویی.
خونه رو جمع کردم و چراغا رو خاموش کردم .
باید به خاطر سلامتی احسان یه مهمونی میگرفتم.
رستوران اون شب که نشد.
یه مهمونی میگیرم .
بچه های تیم و عسل و یسرا.
زیاد نبودیم فردا خرید میکردم و پس فردا دعوتشون میکردم.
این داستان ادامه دارد...☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
IRAN. ¹¹⁴
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۵۸ /_سارا: ناهارو خوردیم و سفره رو جمع کردم. همه رفتن بعد
پارت امروز با تاخیر☕️🤎
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام بر آنان که در راه دین
عشق و جان خود را فدا کردن 📎❤️🩹
1روز دیگه تا تولد داداش مصطفی🥀
#شهیدانه✨
#شهیدمصطفیعلیخانی🌱
Join: @IRANN_114 🤍
نمیزارم اینو یادتون بره😂
صدا و سیما یه چیزی میدونست
#بهخودتبیا🚶♂
Join: @IRANN_114🤍
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۵۹
/_سارا: دست کسی رو روی گلوم حس میکردم
نفس کشیدن برام سخت بود.
با شدت چشام باز شد که یه نفر رو بالا سرم با رو بند دیدم.
دستش رو گلوم بود و با عقده فشار میداد.
نمیتونم چیزی بگم حتی نمیتونستم نفس بکشم .
میخواستم برا نجات خودم جیغ بزنم اما نفس نداشتم.
برا لحظه ای چشام سنگین شد.
دیگه نمیتونم نه ببینم نه چیزی بگم.
فقط صداهای مبهمی از اون شخص تو گوشم میپیچید.
ناشناس: تو تقاص میدی همین جا تقاص بلاهایی که پدرت و حسینی سر ما اورد.
ناشناس: بلاهایی که اون دوتا پسر سر خانواده ام اوردن.
برا لحظه ای راه گلوم واز شد و تونستم نفس بکشم.
خواستم از این موقعیت استفاده کنم که تا حدودی هم موفق بودم و از جام بلند شدم و در کسری از ثانیه وایسادم که با دوتا دستاش افتاد به جونم.
میخواست خفم کنه نمیدونم برای چی اما میخواست انتقام بگیره.
منم راه نجاتی نداشتم باید تسلیم میشدم شاید برا چند روز خطر از اون دوتا دور میشد.
شاید با کشتن من تا مدتی سرگرم میشد.
منو چسبونده بود به دیوار و اینقدر سرش به صورتم نزدیک بود که نفساش رو حس میکردم.
دهنش بوی نجاست میداد!
راه گلوم بسته بود نمیتونستم نفس بکشم.
چشام سنگین شد اما چشمام رو نبستم چون میدونستم اینجوری نفسام برا همیشه قطع میشد.
از یقه لباسم کشید و منو پرت کرد رو تخت.
همینجوری که دستاش رو گلوم بود گفت:
ناشناس: همه عمرمو منتظر چنین لحظه ای بودم.
حیفه تورو همینجوری بکشم نمیشه ازت گذشت!
این داستان ادامه دارد...☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷