eitaa logo
IRAN. ¹¹⁴
247 دنبال‌کننده
220 عکس
440 ویدیو
0 فایل
چنلی برای ایران! 🇮🇷 و رمانی عاشقانه برای وطن... 📖 و قلبی که برای میهن میتپد…🫀 و دلی که برای وطن مینویسد…♥ و عددی گمنام از سربازان گمنام کشور آقا ایلیا و کوروش کبیر... 🕶
مشاهده در ایتا
دانلود
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داداشای ارتشی‌مون گفتن: کله زرد یه ذره بیا جلو ببین ارباب منطقه کیه💀💗 🕶 🪖 Join: @IRANN_114🤍
IRAN. ¹¹⁴
نمیزارع که..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب خب جاری های عزیز خودتو جمع کنید خواستگاری داریم🦦🥲
پارت ۱۶۲ /_ایلیا: ساعت حدود ۳ بود. اون نامردو تحویل پلیس دادیم. پلیس خیلی زود رسید و سارا چند دقیقه هم نخوابید و در جا بیدار شد برا جواب دادن به سوالات پلیس. من و احسان هم سوالات پلیس رو جواب داده بودیم و احسان داشت اخرین حرفاشو با پلیس میزد. کنار سارا رو مبل نشسته بودم و داشتم میوه پوست میکندم برا سارا. جون نداشت حتی بشینه از ترس و نفس تنگی فشارش افتاده بود. :))) چند دقیقه قبل با احسان تو پارکینگ بحثم شده بود. (چند دقیقه قبل) احسان: ببین ایلیا الان خداروشکر به خیر گذشت اتفاقی برا سارا نیوفتاده. ایلیا:اتفاق بدتر از اینکه نصف شب بالا سرناموسم بودن میخواستن بهش تجا.وز و خفش کنن؟ ایلیا: به خاطر یه پرونده لعنتی که کل زندگی شو ازش گرفت کم مونده بود خودشم نابود بشه، خودشم از بین بره❤️‍🩹 ایلیا: حالا تو میگی اروم باشم چیزی نیست؟ احسان: بخدا درک میکنم من اصلا نمیخواستم خبر بدیم به پلیس من میخواستم خودم باهاش تسویه حساب کنم ولی نمیشد خودت هم میدونی ما هم ولش نمیکنیم کاری میکنیم به خاک سیاه بشینه. الان اروم باش همه چی به خوبی تموم شده و هیچ اتفاقی نیوفتاده اون تونست به هیچ کدوم از اهدافش نرسیده. (زمان حال) اره الان که به حرفش فک میکردم راست میگفت. میوه رو قارچ کردم و گذاشتم تو ظرف . این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
ولی من هنوز منتظر کربلات هستم🥺💔 Join: @IRANN_114🤍
پارت ۱۶۳ /_ایلیا: نماز رو خوندیم. سارا رو به زور راضی کردم و برای امروز براش مرخصی گرفتم. احسان ظرف هارو شست و نشست کنار سارا. سه تا مون هم روی مبل سه نفره بودیم. من و احسان کنار سارا نشسته بودیم. ابجی دستش تو دست احسان و سرش رو شونه من بود. من حس میکردم که احساس امنیت میکرد. تلویزیون رو روشن کردم که تلفنم زنگ خورد. شماره کسی افتاد که فکرش رو هم نمیکردم. عسل خانم دوست سارا بود. عسل: سلام اقای حسینی ببخشید سارا حالش خوبه؟ ایلیا: سلام، چطور؟ از وقتی دیدم امشب انلاین نیست استرس گرفتم تلفنش هم خاموشه یه اس ام اس هم فرستاده بود خیلی نگرانم کرد استرسمو چند برابر کرد. ایلیا:چه اس ام اسی؟ عسل: نوشته بود "فکر نمیکنم رنگ فردا رو ببینم!" ایلیا: بله حالش خوبه یه اتفاقی بود به خیر گذشت. عسل: ببخشید الان شما خونه سارایید!؟ ایلیا: بله. عسل: اگر میشه در رو باز کنید پشت دریم. ایلیا: دریم؟ عسل: بله خانم صادقی هم هستند دو نفریم. ایلیا: با شنیدن اسمش استرس عجیبی گرفتم. در رو باز کردم که با حجم عجیب خوراکی و سر و صدای اون دوتا و حمله ور شدنشون به داخل مواجه شدم😂 این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷