eitaa logo
IRAN. ¹¹⁴
248 دنبال‌کننده
220 عکس
440 ویدیو
0 فایل
چنلی برای ایران! 🇮🇷 و رمانی عاشقانه برای وطن... 📖 و قلبی که برای میهن میتپد…🫀 و دلی که برای وطن مینویسد…♥ و عددی گمنام از سربازان گمنام کشور آقا ایلیا و کوروش کبیر... 🕶
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ۱۶۵ /_مهلا: سارا: اینم باید بگم که یه مجهول حل بشه. اون پسره اون دوست خانوادگی تون که یک بار دیدیش و عاشقش شدی و همیشه ماسک میزد. هر روز زنگ میزدی بهم و به من و میگفتی چقد دوستش داری تا همین الان هم منتظرشی که بیاد خواستگاریت اون پسر ایلیاس. حاجی دوست باباته و ایلیا هم اون پسر دوست بابات. راستش نمیخوام تو رو دروایسی بمونی. من فقط وظیفه ام بود بگم. اما این زندگی توعه. خاله زینب (مامان ایلیا) هم قرار خواستگاری رو تنظیم کردن ولی مهلا... این حق و اینده توعه که در مورد ازدواجت تصمیم بگیری. قبلش خوب فکر کن. اگر جوابت منفی بود من خودم پشتتم.♥️🥲 مهلا: سارا واقعا نمیدونم چی بگم. مهلا: برام قابل باور نیست اون پسری که من عاشقتش بودم ۸ ساله منو دوست داره و دم نمیزنه. مهلا: راستش من همیشه پسر رویاهام یه چیزی تو مایه های اقا ایلیا بود. مهلا: ولی خب من دلم پیش اون امیر حسین پسر دوست بابام بود که حالا میفهمم داداش توعه که هر روز یه راحتی از کنارش رد میشدم... مهلا:راستش من،من خودم... عسل: دیگه خجالت نداره مبارکههه ایشالا به پای هم پیر بشین.😂 سارا: وایی خدایا شکرت نمردم و زن گرفتن ایلیا هم دیدم🚶‍♂ مهلا: حالا که نه به داره نه به باره🥲 عسل: ولی اینجوری که بوش میاد ایشالا هم به داره هم به باره.❤️ این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
پارت ۱۶۶ /_مهلا: مهلا: عه زشتهههه. عسل: چه زشتی داره؟ سارا: تو برو لباس بخر فردا میایم خواستگاری. مهلا: وایی سارا توروخدا هولم نکن. عسل: راس میگه بدبخت اقا دوماد تو اتاقه ها نظر اول کاری بهش بگم عروس خانم چقد بی ذوقه🔪. مهلا: الهی بمیری دارم میمیرم از ذوق و استرس. سارا: حقم داری منم بمونم رو دست مامان بابام ذوق میکنم. سارا: البته خب من تجربه اش نمیکنم که ببینم موندن رو دست "مامان و بابا" چه حسی داره. ❤️‍🩹 عسل: خدا بیامرزتشون🥲. سارا: خدا رفتگان شما رو بیامرزه. مهلا: تلخش نکنید دیگه اقای ایرانی هم راضی نیس الانم ساعت شش صبحه پاشید آماده شیم که همه باید بریم اداره حاجی با چماق منتظرمونه🔪. ساعت: چرا؟ مهلا چون پرونده رو انتقال دادن به بچه های اطلاعات. سارا: من نمیزارم . تلفنش رو برداشت و زنگ زد به حاجی و گذاشت رو بلندگو. مهلا: قطع کن خوابننننن. حاجی: سلام سارا جان . سارا: سلام حاجی. قضیه پرونده چیه؟ حاجی: پرونده رو باید انتقال بدیم فقط کارای عملیات برا نیروی پشتیبانی میمونه برا ما. سارا: دقیقا چرا؟ پرونده ۳۰ روز وقت داشت من به شما قول دادم ۱۵ روزه تموم شده است. سارا: از خودم و البته مهمتر نیروهام گذاشتم که این پرونده به دست تیم عماد تموم بشه نه اینکه وقتی داریم میرسیم به جایی که باید پرونده رو تحویل بدم. حاجی: ببین سارا در... سارا: حاجی من نمیزارم این پرونده رو از این بچه ها بگیرن اونی هم که دستور داده بیاد رو دررو با تیم من صحبت کنه راضی شدن من حرفی ندارم. این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
بفرمایید پارت دیروز و امروز و یه پارت هدیه♥️🖇
پارت ۱۶۷ /_سارا: حاجی: میدونم این پرونده چقد برا تو و تیمت مهمه ولی سارا الان بحث بحث امنیت کشوره. حاجی: جان ایلیا جان یاسر این یک دفعه رو کوتاه بیا پرونده رو دادم دست یه تیم اشنا. حاجی: بعدم کارای عملیاتی بخاطر جوانب امنیتی با شماست خیالت تخت کشتن قاتل جوونای این مملکت با خودته قول میدم خودت چهارپایه رو از زیر پاشون بزنی! سارا: اوکی حاجی من حرفی ندارم بچه ها رو تو جلسه امروز قانع کنید منم نمیام روم نمیشه تو چشمشون نگاه کنم قانع شدن من حرفی ندارم. سارا: یاعلی. و بدون اینکه منتظر جوابی بدونم قطع کردم. نگاهی به ساعت کردم و در اتاق یاسر رو زدم. سارا: یاسر بیا بیرون. یاسر در کسری از ثانیه اومد بیرون. محمد یاسر: چی شده؟ سارا: از کی پرونده منتقل شده و من نمیدونستم؟ محمد یاسر: بخدا داشتیم میومدیم بهت بگیم که این اتفاقا افتاد ما هم ساعت یک فهمیدیم. سارا: نمیشه ندیم؟ و بعد اروم جوری که کسی نشنوه گفت: محمد یاسر: سرگروهشون دوست منه نگران نباش. نگاهی عاجزانه کردم بهش. مثل اینکه چاره ای نبود. رفتم سمت اشپزخونه. یاسر و عسل هم اومدن کمکم چون توان نداشتم. اون از اون اتفاق اینم از پرونده. محمدیاسر: برا چی خودتو اذیت میکنی؟ چی میخوای بشین بگو من بدم مگه من مردم؟ سارا: چیزی نمیخوام اب میخواستم. محمد یاسر یه لیوان اب خنک بهم داد و بعد نشوندم رو مبل. باز طاقت نیاوردم بلند شدم تا صبحونه آماده کنم. این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
کامنت برتر🦦😂 🤌🏽 Join: @IRANN_114🤍
288K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این شما و این الگوی زندگیم:❤️‍🩹 Join: @IRANN_114🤍
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تکیه بر کعبه بزن تکیه گاه همه شو 🥺 Join: @IRANN_114🤍