#رُمـانِایـرآن پارت ۱۶۷
/_سارا:
حاجی: میدونم این پرونده چقد برا تو و تیمت مهمه ولی سارا الان بحث بحث امنیت کشوره.
حاجی: جان ایلیا جان یاسر این یک دفعه رو کوتاه بیا پرونده رو دادم دست یه تیم اشنا.
حاجی: بعدم کارای عملیاتی بخاطر جوانب امنیتی با شماست خیالت تخت کشتن قاتل جوونای این مملکت با خودته قول میدم خودت چهارپایه رو از زیر پاشون بزنی!
سارا: اوکی حاجی من حرفی ندارم بچه ها رو تو جلسه امروز قانع کنید منم نمیام روم نمیشه تو چشمشون نگاه کنم قانع شدن من حرفی ندارم.
سارا: یاعلی.
و بدون اینکه منتظر جوابی بدونم قطع کردم.
نگاهی به ساعت کردم و در اتاق یاسر رو زدم.
سارا: یاسر بیا بیرون.
یاسر در کسری از ثانیه اومد بیرون.
محمد یاسر: چی شده؟
سارا: از کی پرونده منتقل شده و من نمیدونستم؟
محمد یاسر: بخدا داشتیم میومدیم بهت بگیم که این اتفاقا افتاد ما هم ساعت یک فهمیدیم.
سارا: نمیشه ندیم؟
و بعد اروم جوری که کسی نشنوه گفت:
محمد یاسر: سرگروهشون دوست منه نگران نباش.
نگاهی عاجزانه کردم بهش.
مثل اینکه چاره ای نبود.
رفتم سمت اشپزخونه.
یاسر و عسل هم اومدن کمکم چون توان نداشتم.
اون از اون اتفاق اینم از پرونده.
محمدیاسر: برا چی خودتو اذیت میکنی؟ چی میخوای بشین بگو من بدم مگه من مردم؟
سارا: چیزی نمیخوام اب میخواستم.
محمد یاسر یه لیوان اب خنک بهم داد و بعد نشوندم رو مبل.
باز طاقت نیاوردم بلند شدم تا صبحونه آماده کنم.
این داستان ادامه دارد...☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
288K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این شما و این الگوی زندگیم:❤️🩹
Join: @IRANN_114🤍