#رُمـانِایـرآن پارت ۱۷۱
/_سارا:
با لرزش گوشیم و زنگ هشدار از خواب بیدار شدم چرخیدم به پشتم که دیدم احسان خواب و بیدار نشسته.
ساعت پنج صبح بود
اروم تکونش دادم.
سارا: داداشی، داداش؟
احسان: ها. چی شده؟ خوبی؟
سارا: نگا نگا چشاش کاسه خونه چرا بیدار موندی اخه؟!
احسان: من خوبم بگیر بخواب.
سارا: پاشو برو اتاقت بخواب، گفتم پاشو برو بخواب بخواب!
سارا: ببین الان همه چی اوکیه راحت بخواب منم میخوابم باشه؟
دستشو گذاشت رو صورتم و شروع کرد به نوازش کردن موهام.
احسان: چشم خانوم کوچولو. من کنارتم هر چی خواستی صدام کن و اروم بخواب.
و از اتاق رو رفت بیرون.
خودمو پرت کردم رو تخت و پتو رو کشیدم رو خودم
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
با نور افتاب که تو چشمم میزد از خواب بیدار شدم و ساعت رو نگاه کردم.
ساعت حدود نه و نیم بود.
از جام بلند شدم و تختم رو مرتب کردم.
یه دوش گرفتم و لباسلم رو عوض کردم...
از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو اتاق احسان.
هنوز خواب بود:)))
پرده رو کشیدم تا نور افتاب بیدارش نکنه.
رفتم تو اشپزخونه و یه صبحونه مفصل آماده کردم و گذاشتم رو میز غذاخوری ـ
احسان رو از خواب بیدار کردم و صبحونه رو خوردیم.
احسان ظرف ها رو جمع کرد منم گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و نشستم رو مبل.
این داستان ادامه دارد...☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتنگی که محرم و ربیع نداره 💔.
#نبض_کربلا 🫀
Join :@IRANN_114 🤍