┈┈•••♡🦋♡•••┈┈
💙 #ضحی 💙
#قسمت_137
چشم تنگ کردم و به کتایون در حال فرار خیره شدم:
_ضمنا میدونستی اگر این معرکه گیری ها واسه اینه که من یادم بره این یه ماه چی بود و چی شد و کاری به کارت نداشته باشم کور خوندی؟
فوری از جاش بلند شد و مشغول جمع کردن بشقابها شد:
_چه ربطی داره
ژانت هم شاید برای شرکت نکردن توی بحثمون بی موقع برای مسواک زدن روانه سرویس شد
شیر آب رو باز کرد و مشغول شستن ظرفها شد
منتظر تماشاش کردم تا این بهانه ش هم تمام بشه و ببینم بهانه بعدی چیه
تا جایی که میتونست شستن همون چند بشقاب رو طولانی کرد اما بالاخره ناچار شد برگرده و روی صندلی مقابلم بشینه
سعی کرد بجای دفاع حمله کنه:
_چیه چرا اونجوری نگام میکنی!
خب سختمه...
صریح و کوتاه گفتم:
_تا امروز هرچی من و مامانت رو چزوندی مفت چنگت!
ولی الان اگر میخوای جون سالم بدر ببری مثل بچه آدم بدون یک کلمه توضیح و آه و ناله یه عکس میفرستی برای من که با شماره ت بفرستم برای مامانت
که ببیندت و هر وقت خواست بهت پیام بده
بهش میگم بهت زنگ نزنه
تو هم نخواستی فعلا پیامهاش رو جواب نده
ولی اون حق داره حرفهاش رو بزنه
گوشیش رو روی میز به سمتش هول دادم:
زود باش...
لبخند خسته ای از سر ناچاری زد: خیلی زورگویی!
_تو دیگه حرف از زورگویی و قلدری نزن که دیکتاتوری هستی واسه خودت!
بجمب...
عکسی برای من فرستاد و بعد به من که مشغول فرستادن عکس و شماره و توضیحات برای مادرش بودم خیره شد
همونطور مشغول کار پرسیدم:
چیه آدم ندیدی؟
_چرا ولی اینجوریشو ندیده بودم
ممنون که انقدر برات مهمه
ممنون که به زور هم که شده میخوای طناب پوسیده رابطه ما رو گره بزنی!
هیچ کس تا امروز توی زندگیم انقدر بهم کمک نکرده و به فکرم نبوده!
من همیشه مدیون کمکهات میمونم
به زبون آوردن این کلمات برای کوه غروری نظیر کتایون قطعا از کندن همون کوه سخت تر بود
لبخند کوچکی زدم:
_خواهش میکنم قابل نداشت
تا چند دقیقه دیگه گوشیت منفجر میشه...
خندید...
و برای من همین خنده کافی بود
همین که اون از این اتفاق خوشحال بود
و من تونسته بودم به باز شدن این گره کهنه و لجوج کمکی بکنم
در همین اثنا ژانت وارد آشپزخانه شد:باز فارسی چی میگفتید؟
با اخم و خنده اعتراض کردم: دیگه وقتی تو نیستی که میتونیم فارسی حرف بزنیم!
ملیح خندید: باشه قبوله
ولی باید بگید چی می گفتید!
✍🏻 نویسنده: شین الف
🦋انتشار تنها با ذکر اسم نویسنده آزاد🦋