#بوی_بارن
#پارت_سوم
هومن : چی میخواستی بهش بگی؟
پژواک : یادته صبح بهم گفتی دختره دیگه برنمیگرده؟
هومن : آره یادم چطور؟
پژواک : هیچی الان برگشته :) ✨
هومن : همینو کم داشتیم که عشق کهنه شما برگرده 😶
پژواک : عشق کهنه نه عشق قدیمی ، اتفاقا خیلی هم به موقع بود؛ اصلا چرا من دارم به تو میگم تو که نمیفهمی.
هومن : (با یه لحن مسخره گفتم) :«آره خواهشا با من از موضوعات عاشقانه حرف نزن،(بعد داد زدم گفتم) داداش من خودم عاشقم خجالت بکش .»
پژواک : آخه خیلی خوشی من جات بودم تا الان از گریه سوی چشام میرفت.
هومن : به زاویه قشنگش نگاه کن دارم تلاشمو میکنم نظرش رو عوض کنم 😁
پژواک : بریم پیشه داییم منتظره هاااا! 😂
هومن : آره! بدو 😂
پژواک : وارد اتاق داییم شدیم (سرهنگ حمید خلیل وند) سلام دادم و نشستم روی صندلی.
حمید : خب سلام بچه ها؛ ماموریت شما اینه که امشب راه بیوفتید به سمت بالا شهر تهران، اگه مشکلی پیش بیاد که به پژواک شک بکنن خانم شیما مجبور هستن که نقش همسر ایشون رو بازی کنن...
پژواک : تا این حرفو زد نگاه منو شیما به هم افتاد از خجالت سرمو پایین انداختم.
شیما : دیدم چشمای منو آقای پژواک به هم گره خورد سریع سرمو پایین آوردم.
هومن : توی ذهنم گفتم خدا بخیر کنه.
حمید : امیر و هومن اصلا تحت هیچ شرایطی خودشون رو نشون نمیدن مرخصید برید که امشب یه مهمونی دارن پژواک باید بره اونجا.
پژواک : چشم جناب سرهنگ.
از پاسگاه اومدیم بیرون دیگه گفتم الان باید برم بهش بگم شاید دیگه فرصت نشه؛ رفتم سمتش صداش زدم برگشت نگام کرد.
شیما : بفرمایید جناب قاسمی.
پژواک : درباره اینه که من شمارو یه جا دیدم یعنی واقعا دیدم اصلا از همون نگاه اول فهمیدم که دیدم و کجا دیدم و اینا فقط ترسیدم بهتون بگم.
شیما : من گفتم آشنا هستید ولی چرا ترسیدید؟
پژواک : آخه میدونید.. من... آخه...
شیما : شما چی؟
پژواک : من به شما علاقه دارم، یعنی علاقه عادی نه دوستتون دارم دوست داشتن عادی نه عاشقتونم :)
اصلا از وقتی که تو دانشگاه دیدمتون چند ترم همکلاسی بودیمو اینا عاشقت شدم اولش نمیدونستم عشقه ولی بعدش دیگه مطمعن شدم عاشقت شدم.
شیما : خشکم زدش فکر نمیکردم همچین چیزی بخواد بگه در کمال ناباوری گفتم :« ببیند جناب قاسمی من انتظار این حرفارو نداشتم ولی من نمیخوام بگم عاشقتون نیستم یا اینکه کارتون اشتباه ولی اینجا اصلا موقعیت خوبی نیست ما باهم همکاریم قرار بریم ماموریت...
پژواک : حرفشو قطع کردم گفتم :« ببخشید یه لحظه اگه میخواید بگید که نه من میدونم اصلا وقت خوبی برای این حرف ها نیست ولی خب فکر کردم دیگه فرصت نشه بگم چقدر دوستتون دارم؛ اگه میخوای قلبمو آتیش بزنی هیچ مشکلی نداره من با نبودنت ساختم هر روز میرفتم دم در دانشگاه تا شاید پیدات کنم اصلا فکرشم نمیکردم اینجا پیداتون کنم فقط یه جواب صاف و ساده به من بگید منو دوست دارید؟
شیما : حرفاش، صداش، اشک های توی چشمش حالمو دگرگون کرد با بغض بهش گفتم :« حرفاتون یه جوری آدم عاشقتون هم نباشه میشه :)
پژواک : الان این یعنی دوستم داری؟
شیما : به نظر خودت چی؟ 🥰
من باید برم دیرم شده امشب مراقب خودتون باشید فردا اگه شد دوباره همدیگرو میبینیم خداحافظ.
پژواک : چشم حواسم هست، خداحافظ.
اینارو که گفت سوار ماشینش شد و رفت، انگار یه باری از رو دوشم برداشته شد حرفاش یجوری بود که انگار اونم دوستم داره تو خیالم خودم بودم که هومن اومد.
هومن : چیشد پیروز شدی؟ 😂
پژواک : شاید نمیدونم :)
هومن : بیا بریم آماده شو با این تیپ نمیتونی بری مهمونی...
☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆
#بوی_بارن #پارت_سوم هومن : چی میخواستی بهش بگی؟ پژواک : یادته صبح بهم گفتی دختره دیگه برنمیگر
پارت جدید امیدوارم خوشتون بیاد ☕️✨
☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆
#عکس هلال زاده 😭🤏🏻✨ ☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆ @Iranianactor
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆
#عکس ولی آبی چقدر به سارا میاد 😭✨ ☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆ @Iranianactor
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆
#عکس استایل الیکا 🥺✨ ☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆ @Iranianactor
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا