به نام خدا
از حضرت آیت الله #حسن_زاده_آملی رحمة الله علیه شنیدم که فرمود:
روزی حضرت #امام_صادق علیه السلام از جایی عبور می کرد، جوانی شروع کرد به #فحش دادن به آن حضرت. امام به آن جوان فرمود: (این - بی احترامی تو به امام معصوم - ناشی از #زیر_درخت است!)
جوان که هوش بالایی داشت، فوراً حدسی زد. برگشت منزل چاقوی تیزی برداشت و رفت سراغ مادرش، چاقو را زیر گلوی او گذاشت و گفت: قصه ی زیر درخت چیه؟! او با تعجب و ترس و لرز، انکار کرد و طفره رفت. جوان گفت: گریزی نیست، یا تعریف می کنی یا گلوی تو را می برم. مادرش به ناچار با من و من شروع به بیان حکایت کرد و گفت: در یک روز خیلی گرم از صحرا رد می شدم، به شدّت تشنه بودم، نزدیک بود از تشنگی بمیرم. ناگاه به چوپانی برخوردم، از او آب خواستم، وقتی اضطرار مرا دید، در برابر آب و رفع تشنگی، از من تقاضایی کرد. من ابتدا امتناع و مقاومت کردم. اما شدت تشنگی مرا به تسلیم وادار کرد و چوپان در زیر درختی به خواسته اش رسید و تو از آن جا شکل گرفتی!
حسین صفره