دیشب، اولین تجربهی بلهبرون حاج حسین از زندگیِ راهیاننوریام بود. وقتی که روی خاکهای شلمچه نشسته بودیم و نسیم از کربلا میآمد و به کربلا میرفت. درست همان وقتی که پالتوی سبز را روی شانههایم انداخته بودم و تسبیح کشکول را در دست میچرخاندم، گفتم. گفتم که تا وقتی که نگیرم، از اینجا نمیروم. من دست خالی بر نخواهم گشت. مگر آدم چندبار در زندگیاش میتواند شبهای قدرِ شلمچه را به جان بنوشد؟ مگر چقدر قرار است زنده باشیم که بخواهیم با دستهای خالی، همانطور که آمدهایم- رو سیاه و شرمنده، همانطور برگردیم؟ قرآن را باز کردم. «فَعَقَرُوهَا فَقَالَ تَمَتَّعُوا فِي دَارِكُمْ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ ۖ ذَٰلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ/ هود ۶۵» دلم لرزید. و انگار که زمین زیر پایم دهان باز کرده باشد و در جهنمی ژرف سقوط کرده باشم. آیهی بعد «فَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّيْنَا صَالِحًا وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَمِنْ خِزْيِ يَوْمِئِذٍ ۗ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ/ هود ۶۶» شبیه ریسمانی ظریف دستم را میانِ خلأ داشت و بارقهای نور بر چشمهای وحشتزدهام پاشید. آیهی بعد «وَأَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيَارِهِمْ جَاثِمِينَ / كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَا ۗ أَلَا إِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ ۗ أَلَا بُعْدًا لِثَمُودَ / هود ۶۷ و ۶۸» ریسمان را برید و مرا به اعماق جهنمِ افکارم انداخت. رعشه به جانم افتاد و چشمهایم سفید شدند. این داستان من نیست. نباید که داستانِ من باشد. شبِ آرزوهای شلمچه، قرار است اینطور تیشه به ریشهی جانم بزنی؟ شاید هنوز آنقدرها هم ناامیدکننده نباشم. شاید هنوز ناقةالله را سر نبریده باشم. شاید هنوز ناقهی فطرتم رامِ تو باشد خدایا! وجودم لرزید. با هر کلمهی حاج حسین، با هر جملهای که اشک میدواند در چشمهای ترسیدهام، با هر روایتش از آنها که به عاقبتِ خیر رسیدند، وجودم لرزید. قرآن را پس از همان چهارمین آیهی صفحه، بستم و به نجمه باز گرداندم. دلم به آشوب افتاده بود و آرزو میکردم کاش هوا بیشتر بود برای نفس کشیدن. حاج حسین گفت: «شهدا اومدن بهت نفس بدن.» باز اشک در چشمهایم دوید. «اصلا دوسم دارن؟» «بچهها اینجا اومدنتون نه رزق و روزیه نه قسمت، اینجا فقط دعوته. شهدا دعوتتون کردن چون باهاتون کار دارن...» دانهی تسبیح انداختم. «نمیخوای یه نشونه بهم بدی دلم قرص شه؟» حاج حسین روضهی علمدار خواند و نشانه را به دستِ قلبم سپرد. آخ، عموی ماهم. ای ماهترین عموی دنیا... دیگر سراغِ آیههایم نرفتم. سورهی هود، آیاتِ ۶۵ الی ۶۸. شب گذشت در حالی که هنوز منتظر نشانه بودم. یک تسبیح، یک جملهی کوتاه از زبانِ دیگری، نمیدانم؛ شاید یک رویا. شب گذشت و در اتوبوس نشستیم تا از مبدأ پادگان شهید باکری به موقعیت شهید علمالهدی نقل مکان کنیم. نجمه قرآن باز کرد. آیاتی را که شبِ گذشته نیت کرده بود و به جانش هبه داده بودند. باز نیت کردم. هراس داشتم. هراس داشتم از آنکه باز خدایم اخم بر چهره بنشاند و وعدهی عذاب را چون مذابِ داغ بر قلبِ تبدارم بریزد. قرآن را بوسیدم. بوسهای طولانی و در پیاش آرامشی رقیق در شریانهای وجودم پیچید. قرآن را باز کردم. «يَا قَوْمِ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا ۖ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى الَّذِي فَطَرَنِي ۚ أَفَلَا تَعْقِلُونَ/ هود ۵۱» ابهام و شوق در هم آمیختند و در چشمهایم برق انداختند. «وَيَا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا وَيَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلَىٰ قُوَّتِكُمْ وَلَا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِينَ/ هود ۵۲» هیجانزده لب گزیدم و نور آیات را با تمام وجود نوشیدم. پاسخِ امروز، صفحهی پیشینِ پاسخِ دیشب بود. «کامل بخون.» آیهی بعد و بعد و بعد و بعد و بعد. صفحه را وروق زدم در حالی که از خواندنِ داستانِ هود و عاد سرخوشی در وجودم سرریز شده بود. چقدر شیرینی خدای من. چقدر قصه شنیدن از زبان تو را دوست دارم هنگامی که اسرار را در کلماتِ قصههایت میریزی و نور لطافت و عطوفت و مهرت را با همین قصهها به وجودم تزریق میکنی. صفحهی بعد همان آیاتِ دیشب بود. همان پاسخهای کوبنده و دردناکی که کامم را با خیالِ عذابم تلخ کرده بود. «کامل بخون، تا تهش.» دوباره آیات را خواندم. و اینبار آیهی بعد. «وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَىٰ قَالُوا سَلَامًا ۖ قَالَ سَلَامٌ ۖ فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ/ هود ۶۹» ستارهای در مردمکِ چشمهای سرخوش و منتظرم متولد شد و قلبم محکمتر کوبید. آیهی بعد و بعد و بعد. و بعد «قَالُوا أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ ۖ رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ ۚ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ/ هود ۷۳» نه، ناامید نمیشوم. آه دخترکم.
طائع.
دیشب، اولین تجربهی بلهبرون حاج حسین از زندگیِ راهیاننوریام بود. وقتی که روی خاکهای شلمچه نشسته
کاش همان دیشب، روی خاکهای شلمچه که بیتابی میکردی و قلبت آتش گرفته بود، نامهات را تا انتها میخواندی. کاش آبِ «رَحْمَتُ اللّهِ وَ بَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ» را روی آتشِ قلب گداختهات میریختی، عزیز دلم. و آیهی بعد و بعد و بعد و بعد و بعد و بعد و بعد. و سپس، آخرین نشانهی آیاتِ نامهی دیشب. «إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ ۚ أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ/ هود ۸۱» و آیا صبح نزدیک نیست؟
س.ف میرزائی
"صبح بیست و پنج بهمن هزار و چهارصد و چهار
باید بپذیریم که در دنیا فقط نور هست و ظلمت. هر امری که وجود داره متناسب با شدّیت وجودی خودش میتونه نور باشه و ما رو در مسیر منشأ نور حرکت بده و یا ظلمت باشه. برای مثال امرِ واجب نوریه که ما رو در مسیرِ نور السماوات و الارض که خدای متعاله نگه میداره، اما امر مستحبه که سبب حرکت و پیشرفت در این مسیره. امر حرام ما رو از مسیرِ نور خارج میکنه و به ظلمت میکشونه و امر مکروه جلوی حرکتمون رو میگیره. باز میانِ همهی این امور، شدّیت وجودی متفاوته. این که من چقدر بتونم نور بگیرم از اون امر هم متفاوته! اگر نتونم از اون امر نور بگیرم و نور باشه برام، تبدیل به ظلمت میشه. توی دوره و زمونهای زندگی میکنیم که انتخابی جز حق و باطل، جز نور و ظلمت نداریم. پس زیرک باشید توی دم و دستگاه خدا و برای خودتون نور جمع کنید. نیتهاتون رو نورانی کنید حتی برای کارهای کوچیک و ساده. درس خوندن، خوابیدن، غذا خوردن، بیرون رفتن با دوستانتون، یه لیوان آب دست پدر و مادر دادن، کمکِ درسی به خواهر و برادر کوچیک و...
هدایت شده از ام البکاء ؛
حاج منصور ارضیتمام دلخوشی زندگی من این است.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
" کفن کنید مرا رو به قبلهی حرمش
نجف چه جای قشنگی برای تدفین است . . .
@OmBoka
دخترک دبیرستانی، سر کوچه از هقهق نشست. دوستِ صمیمیاش او را در آغوش گرفت و سعی کرد با فریاد آرامش کند. «اینا هدفشون یه چیز دیگهست یه کس دیگهست با ما کاری ندارن عمو توروخدا بهش بگو اینا با یکی دیگه کار دارن اصلا...» دلم چروک شد. کاش میشد بفهمی که آمریکا وجودِ ایرانمان را نمیخواهد عزیزکم. وجودِ تمام ایرانمان روی نقشهی جهان را نمیخواهد...
طائع.
دخترک دبیرستانی، سر کوچه از هقهق نشست. دوستِ صمیمیاش او را در آغوش گرفت و سعی کرد با فریاد آرامش ک
عزیز دلم، دیدی میناب را؟
جویِ خونی که عطر شکوفههای بهار و باروت میدهد میبینی؟ زیر پاهای خودمان، در خیابانهای خودمان روان شده. خونِ دخترکانِ خودمان است. دخترکانِ دبستانی با کوله پشتیهای صورتی و کتانیهای چراغدار. شاید حتی بعضیهایشان کفشِ نویی که برای عید خریده بودند را یک روز از مادرشان اجاره کرده بودند تا نشانِ همکلاسیهایشان بدهند. شاید بعضیهایشان ذوقِ این را داشتند که پس از مدرسه به خانه برگردند و بعد همراه مادر و پدرشان برای افطارِ امشب، به گردش بروند. شاید بعضیهایشان منتظر بودند تا به خانه برگردند و برادر شیرخوارشان را ببوسند و به آغوش بکشند. میبینی؟ دخترانِ شیرینِ خودمان بودند. بعضیهایشان امروز داشتند حرفِ بعدی الفبا را میآموختند، بعضیهایشان جایزهی حفظ کردن جدول ضرب را گرفته بودند و میخواستند نشانِ مادرانشان بدهند، بعضیهایشان شعرِ کتاب فارسی را حفظ کرده بودند و برای خواندنش پیش خانم معلم ذوق داشتند، بعضیهایشان روزه گرفته بودند و انتظارِ افطارِ سفارشیشان به مادر را میکشیدند تا دلی از عزا در بیاورند. میبینی؟ دخترکانِ ما بودند. دخترکانی شبیه به خواهر و دخترخاله و دخترعمو و خواهرزادهی خودمان. دیدی عزیز دلم؟ آمریکا نبودنِ ایرانمان را میخواهد. نبودنِ ایرانِ ما و همهی امیدها و آرزوهایمان روی این کرهی خاکی! اسرائیلِ بیشرف را هم میخواهی برایت بگویم؟ یادت هست وقتی که گفتیم منشِ وحشیانهی این سگِ هار را میشناسیم؟ یادت هست که تاریخ چطور در همین صفحاتِ پیش از این روزهایمان نوشته شد وقتی بیمارستانِ معمدانیِ غزه، گورستان کودکانِ غریبِ خانواده از دست دادهی وحشتکردهی مظلوم با قلبهای ترسیده و پیکرهای کوچکِ زخمی و لرزان شد؟ گورستانِ پزشکان و پرستارانی که پیکر عزیزانشان را در گوشه و کنار بیمارستان میدیدند و با چشمِ خون و قلبِ گریان به دیگر مجروحان و شهیدان میرسیدند... عزیزکم، دنیا شبیهِ خیالپردازیهای فانتزی و دروغهای فریبندهی شبکههای صهیونیست و تروریست نیست. دنیا شبیه تاریخ است، عینِ واقعیت. تاریخِ اثبات شدهای که نمیخوانیم...
س.ف میرزائی
خودمون که هیچ، بچههایی تربیت میکنیم که تا هفت هزار نسل قبل و بعدتون (اگه باشه) رو بیارن جلوی چشمهاتون و روی پیشونیبندهاشون نوشته باشه «سرباز سید علی».
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
بعد از دوشبانه روز بمباران بیوقفه سراسر کشور بهوسیله مدرنترین جنگندهها و موشکهای چندتنی آمریکایی_صهیونی، بعد از ریختن بمبهای بیتعداد بر سر مراکز تجمع انسانی، بعد از ۷٠٠ پرواز جنگندهها در آسمان ایران و فرود هزاران تن موشک و بمب بر سر مردم، از بیمارستانها تا مدارس و خیابانها، تا این لحظه آمار رسمی شهدا ۵۵۵ نفر است. بعد شما خبر کشتهشدن ۴٠ هزار هموطن بهوسیله باتوم و اسلحه در دو شب را باور کردید؟ حالا به سادهلوحی و زودباوریتان پیبردید؟ دیدید چطور رسانهها بر مغزتان سوار شدهبودند؟ در طرح دشمن بازیکردید و همین از زمینههای آغاز جنگ شد. حالا هنوز دیر نشده. به خود بیایید و مرجعیت رسانه را از دروغگوهای بیشرافتی که شما را بازیچه اهدافشان کردند تا شهرها و خانههایتان را بمباران کنند، بگیرید و مردانه کنار وطن خود بایستید؛ که اگر ثمره خون آیتالله خامنهای بیدار شدن مردماش باشد، پس ارزشش را دارد!
«مهدی مولایی»
https://eitaa.com/m_molaie110
الله اکبرهای این شبها، الله اکبرهای شب ۲۲ بهمن سال ۵۷ئه. سرنوشتساز، حیاتی و استراتژیک.