خودمون که هیچ، بچههایی تربیت میکنیم که تا هفت هزار نسل قبل و بعدتون (اگه باشه) رو بیارن جلوی چشمهاتون و روی پیشونیبندهاشون نوشته باشه «سرباز سید علی».
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
بعد از دوشبانه روز بمباران بیوقفه سراسر کشور بهوسیله مدرنترین جنگندهها و موشکهای چندتنی آمریکایی_صهیونی، بعد از ریختن بمبهای بیتعداد بر سر مراکز تجمع انسانی، بعد از ۷٠٠ پرواز جنگندهها در آسمان ایران و فرود هزاران تن موشک و بمب بر سر مردم، از بیمارستانها تا مدارس و خیابانها، تا این لحظه آمار رسمی شهدا ۵۵۵ نفر است. بعد شما خبر کشتهشدن ۴٠ هزار هموطن بهوسیله باتوم و اسلحه در دو شب را باور کردید؟ حالا به سادهلوحی و زودباوریتان پیبردید؟ دیدید چطور رسانهها بر مغزتان سوار شدهبودند؟ در طرح دشمن بازیکردید و همین از زمینههای آغاز جنگ شد. حالا هنوز دیر نشده. به خود بیایید و مرجعیت رسانه را از دروغگوهای بیشرافتی که شما را بازیچه اهدافشان کردند تا شهرها و خانههایتان را بمباران کنند، بگیرید و مردانه کنار وطن خود بایستید؛ که اگر ثمره خون آیتالله خامنهای بیدار شدن مردماش باشد، پس ارزشش را دارد!
«مهدی مولایی»
https://eitaa.com/m_molaie110
الله اکبرهای این شبها، الله اکبرهای شب ۲۲ بهمن سال ۵۷ئه. سرنوشتساز، حیاتی و استراتژیک.
هدایت شده از علیرضا زادبر
مردم بسیار عجیبی هستید
عجب ملتی هستید!
حقیقتا مُتحیر باید بود!
امامتان را شهید کرده اند.
دو قدرت هسته ای بمبارانتان میکنند.
هفت هشت کشورکِ منطقه را همزمان می زنید.
با این حال شهر به شهر در حمایت از "ایده شهید خامنه ای" هر شب به کف خیابان می آیید. عجب ملتی تربیت کره است این آیت الله شهید خامنه ای... خودش حضور ندارد اما میراث او اثر دارد.
@Politicalhistory
و هربار که شعار الله اکبر طنین انداز میشد و جمعیت را به رخ میکشید، پس از چندمین الله اکبر، من در انتظار جملهی بعد بودم. «خامنهای رهبر...»
از حوالی غروب دوستان و آشنایان تماس میگرفتند و اظهار نگرانی میکردند: «گفتن حکیمیه رو تخلیه کنید. توروخدا برید...»
در کتمان نمیرفت. محلهمان را خالی کنیم؟ ابدا! در سختترین شرایط سنگرمان را حفظ نکردیم که حالا از ترس جانمان بگذاریم و برویم. ماندیم. طبق قرار مهمانِ عزیزمان برای افطار به منزلمان آمد. پس از افطار که دستور تخلیه تکذیب شد، طبق قرار هر شب آماده شدیم تا برای تجمعات از خانه بیرون بزنیم و به وظیفه شرعیمان رسیدگی کنیم. بر خلاف شبهای گذشته، اینبار دستهی عزای رهبر شهیدمان در محلهی ما نیز مهیای حرکت شده بود. پس اینبار به دستهی محلهی خودمان پیوستیم. شهر خلوت بود. از هر ساختمان، یک چراغ روشن. انگار که دستهی ما در شهر ارواح، سور زندگی بنوازد. دختر جوانی همقدمم بود. کودکی شیرخوار در آغوش داشت و با دوستش حرف میزد. «بهش گفتم من جایی نمیام. میمونم همینجا توی خونهی خودم. حق نداری بچههامم جایی ببری.» به گمانم دربارهی همسر نگرانش سخن میگفت. قلبم لرزید و قرص شد. میبینی آقا؟ الگوی زن سوم را میبینی؟ شیرزنانه ایستاده در میدان. افتخار میکنی به دخترانت؟ جانِ ما مگر از جان تو ارزشمندتر است؟ جان دخترکانمان مگر از جان زهرای کوچکت ارزشمندتر است؟ همهی ما فدای امنیت ایران.
روایتِ داغ، حکیمیه، تهران.
س.ف میرزائی
هنوز نمیدانم این روزها به زندگی روزمرهام برگشتهام یا نه. اما دست کم به خانهی خودم برگشتم. این روزها را درست نمیدانم چطور میگذرانم. برای ماه رمضان امسالم آنقدر رویا بافته بودم که همهشان پنبه شدند و با هر بمب و موشکی که خراب شد روی سر شهر و کشورم، پنبههایم هم به باد رفتند. میخواستم در خانهی خودم باشم، برای دوتاییمان سحری درست کنم و سفرهی افطار بچینم، مهمان دعوت کنم و زیر نور کمرنگِ ریسهی جدیدم قرآن بخوانم. ولی سایهی جنگ روی سر زندگیمان افتاد و مهمان خانهی پدری شدم. شبها به مشت گره کردن و شعار دادن در خیابان گذشت و روزها به خوابیدنهای از سرِ اندوه. گفته بودم وقتی غمِ عالم روی دلم هوار میشود، به خواب پناه میبرم؟ گفته بودم. بازهم گفتم. این روزها که سعی میکنم خودم را از رختخواب و دنیای مشوش و پردغدغهی ذهنم بیرون بکشم و بیشتر به دنیای بیرون نگاه کنم، میانِ فعالیتهای روزانهای که خودم را با آنها مشغول میکنم، لا به لای حرف زدن با بچهها، بین ثانیههایی که با خیال درهم و برهمِ جنگ و خانه و خانواده و وظیفه و ماه رمضان و حضرت محبوب میگذرند، درست در همان وقتی که فکر میکنم حالم خوب است یا دستکم بهتر، اندوه و ماتم به دلم چنگ میاندازند. اضطرار و دلتنگی قلبم را در مشت میفشارند و مثل پهلوان پنبهای که توهمِ قوی بودن دارد، در خود مچاله میشوم. پاهایم سست میشوند و رمقِ در دستانم، یکباره روی زمین میریزد. یادم میآید نبودنش را. یادم میآید آن صبح کذایی که همسرم تماس گرفت و خبر داد که حوالی بیت را زدهاند. شبیه آوارهها در ترافیکِ خیابان گیر افتاده بودم و برای تنها پناهِ روزهای سختِ ایرانمان، برای همان که کمتر از یک ماهِ پیش در پاسخ ویدیویی از او نوشته بودم «میتونم تا ابد فخر بفروشم به عالم و آدم که رهبرمی آقا»، «فالله خیرٌ حافظا» میخواندم. و بعد یادم میآید آن صبح شوم را که با صدای زنگ تلفن همراهم از خواب پریدم و در پاسخ به صدای بهتزدهی دوستم، با تشر جواب دادم که خبر شهادتِ آقا کذب است! ساعت پنج صبح این چه مزخرفاتیست؟ کاش واقعا مزخرفاتِ کذب بود. کاش با همان آشفتگی بیرون نمیجستم و صدای قرآن و بغض مجری و زیرنویسِ تلویزیون را نمیشنیدم و نمیدیدم. یا کاش همان روز میمُردم. همان لحظه یا حتی قبلتر. کاش من فدای او میشدم و باقیِ عمرم به عمر او میرسید. یادم میآید که میخواستم بیاناتش را بخوانم و این بار واقعیِ واقعی به حرفهایش گوش کنم. یادم میآید سالهای دبیرستان وقتی به مهاجرت تحصیلی فکر میکردم و یا حتی مهاجرت برای زندگی در بلادی دیگر یا حتی هجرت به مجاورت امیرالمومنین در نجف، تنها دلیل اسیری این دل واماندهام در ایران او بود. یادم میآید در نوجوانی با خیالِ آنکه اگر شهیدهی گمنام شوم روی مزارم مینویسند «فرزند سیدعلی» چه شبهایی را به سحر رساندم. یاد میآید در یازده سالگی پشت سرش نماز خواندم و همان چند دقیقهای که در پسِ جمعیت مشتاق و در تکاپو میخکوبِ نور هیبتش که فقط از پشت سر، از دور تماشا میکردم شده بودم، شد شیرین خاطرهی تمام رمضانهای زندگیام. یادم میآید که در ده سالگی با سخن از انتخاب رهبر بعدی به هقهق میافتادم. یادم میآید در شش سالگی پدرم عکس او را بالای سرش در اتاق بخ دیوار چسبانده بود و در ویدیویی او را استاد و رهبر خویش خطاب میکرد و شوقِ آغاز ترم جدید درس خارج فقه او را داشت. یادم میآید حتی در چهار سالگی عکس او روی دیوار خانهی کوچکمان بود. از هرکجای زندگی که یادم میآید او بود. انگار که زندگی بدونِ او بیمعنا باشد. انگار که زندگی بدونِ وجود او حتی در مخیلهام نگنجد و واقعیتپذیر نباشد. و حالا این کابوسِ تلخ گریبانم را گرفته باشد و جانم را ذره ذره در کاسهی مرگ بریزد. چطور میشود این نبودن را باور کرد و پذیرفت؟ چطور میشود این داغ را تا رجعت به دل داشت؟ به گمانم هیچ چیز جز رسیدنِ منجی، بازگشتِ سمسامِ منتقم، مهدیِ قائم دلمان را آرام نخواهد کرد. دیگر هیچچیز، حالمان را خوب نخواهد کرد. خدایا، ما را برای دیدنِ چه روزهایی آفریدهای... چه روزهایی...
«صبر چگونه میکنی بر این همه جفت، علی؟
بغض چگونه میخوری، یاد بده به ما علی.
آه امام اولین،
بگو به منجی زمین.
تمام دلشکستگان،
منتظرند بعد از این...»
س.ف میرزائی
@ItsTaaee