eitaa logo
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
9.4هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
770 ویدیو
2 فایل
وقتی تو ساحل زندگی،جَزر بیاد سراغت،یهو تنهای تنهامیشی! نویسنده رمانها:فاطمه صداقت✍️ 🚫کپی🚫 راه ناتمام💖 عروسک پشت پرده(چاپ شده)🔦 حس خفته💍 دورهمی(چاپ شده)💑 شامار💟 کوچه پشتی🌿 تیرا🧩 راحله🌷 📌جمعه ها تعطیلیم📌 تبلیغ @TabPaeez ادمین @HappyFlower
مشاهده در ایتا
دانلود
🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 نشسته بودم پیش فرشته خانم و به خانم‌های مجلس نگاه می‌کردم که با شادی دست می‌زدند و شعر معروف «عروس چقدر قشنگه ایشالا مبارکش باد» می‌خواندند و هل هله می‌کردند. عروس خانم و آقا داماد نشسته بودند در قسمت زنانه و منتظر بودند عاقد صیغه عقد را جاری کند. نمی‌دانم چرا بغضم گرفته بود وقتی به عروس نگاه می‌کردم. عاقد شروع به خواندن کرد. چشمهایم را بستم و از ته دل دعا کردم زندگی‌ام دوباره بهاری شود. مثل روزهای اول.. با شنیدن صدای دست فهمیدم که صیغه جاری شده. داماد با احتیاط شنل عروس که تا روی چانه‌اش را پوشانده بود کنار زد و با دیدن فرشته ای که الان داشت خودنمایی می‌کرد، چشمانش برق زد... از آقای زارعی اجازه گرفته بودم که کمی دیرتر بروم. او هم قبول کرده بود. ساعت حدودا یک نیمه شب بود که با ترس و لرز وارد کوچه مسافرخانه شدم. با احتیاط در زدم و در که باز شد، نفس راحتی کشیدم و به سمت اتاقم رفتم... روحیه ام واقعا عوض شده بود. در مراسم بقیه ماجرای ازدواجم را برای فرشته خانم تعریف کرده بودم. با یاد آوریش سرمست می‌شدم... با نیامدنم به دفتر موافقت کرده بود. وقتی به او گفتم، خیلی معمولی گفت باشد. پشت میزش نشسته بود و داشت با دقت روی نوشته‌ای را می‌خواند. من هم دیگر چیزی نگفته بودم و برگشته بودم. از اینکه من آتشفشان می‌شدم و او خونسرد بود از خودم خجالت می‌کشیدم.. روزها از پس هم می‌گذشتند. تابستان داغی بود. روزها گرم و آفتابی بودند. دل من هم آفتابی و گرم بود. شنبه ها شده بود عاشقانه ترین روزهای هفته. هیچ کسی از راز دلم خبر نداشت. این محبت و علاقه را در قلبم نگه داشته بودم و حتی مادرم که محرم اسرارم بود خبر نداشت. نمی‌دانست قلب حنانه سربه زیر و محجوبش، اسیر مرد منظومه نویس دفتر قدیمی مجله «جوان ایرانی»شده بود، اسیر شعرهای شنبه‌های عاشقانه.. آن تابستان با وجود اینکه خیلی شلوغ و پر کار بود، از طرفی دانشگاه، از طرف دگیر ستون شعر، از یک طرف تمرینات والیبال، از طرف دیگر بعضی از کارهای خانه که با رفتن مادر به کلاس‌های تابستانی مدرسه به عهده من واگذار شده بود، خستگی همه‌شان با شنیدن خبر ازدواج الهه دود شد و به هوا رفت. اواخر شهریور بود که الهه هم به جمع متاهل‌ها پیوست. دوست و خواهر قشنگم که خیلی برایم عزیز بود. قرار شد عروسی‌اش بعد از فارغ التحصیلی‌اش باشد تا با خیال راحت به کارهای ازدواجش برسد.. نشسته بودم پشت لب تاب و داشتم انتخاب واحد می‌کردم. ترم آخرم بود و از اینکه برنامه‌هایم این‌قدر خوب پیش رفته بود خوشحال بودم. چند وقتی بود که دل آشوبی‌هایم بیشتر شده بود. با کسی هم در موردش حرف نمی‌زدم. دوست نداشتم ذهنم‌ را درگیر چیزی کنم که ممکن بود اصلا به حقیقت تبدیل نشود. ‌دچار تردید شده بودم. اینکه شاید اسیر هیجانات جوانی شده‌ام و همه این حالت هایم بخاطر تغییر نظر یکباره‌ام هست. با خودم کلنجار رفتم تا فراموشش کنم. با خدا مناجات می‌کردم و از او می‌خواستم من را درگیر خودش کند نه بنده‌اش. تا حدی هم موفق شده بودم. صبح شنبه بود. اولین روز از آخرین ترم تحصیلی. طبق عادت پنج ساله ام به دکه روزنامه فروشی رفتم و مجله ای خریدم. وارد مترو شدم و منتظر نشستم تا قطار بیاید. در آن فاصله سری به مجله زدم و نگاه سرسری به آن انداختم. فکر می‌کردم مجله یعنی یاسر و یاسر جزو ممنوعه های زندگی‌ام شده بود.میوه ممنوعه! «ای که نگاه و خنده ات آتش به جانم می‌زند از دوری ات در حسرتم بیش از تو،غم سر می‌زند هر لحظه ام تلخ است و سرد نقش تو بر دل میزنم چشم انتظار روی تو قلبم بیادت می‌زند» چکه های اشک که برگه را خیس می‌کرد، متوجه شدم مدت طولانی است که دارم گریه می‌کنم و نمی‌دانستم برای چی .چرا نمی‌توانستم فراموشش کنم؟ خوش به حال کسی که این شعرها مال او بود. در آن لحظه دعا کردم خدا یاسر رو به من بدهد و از این دعایم خجالت کشیدم! 🍁 🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c🍁
بفرمایین قسمت جدید⬇️⬇️🌹🌹
🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 ورودی های جدید داشتند با برنامه‌های کلاسی روی برد کلنجار میرفتند و من در لابی منتظر الهه نشسته بودم. هر طرف را که می‌دیدم دانشجویی بود که با ذوق داشت حرف می‌زد و می‌خندید. من اما دلم در درگیری سختی قرار گرفته بود. دچار عشق مثلثی شده بودم. من و یاسر و خدا! -یک عدد عروس سلام می‌کند! برگشتم سمتش و با دیدن لب خندانش همه درگیری‌هایم کنار رفت. -سلام. چطوری عروس گل گلی؟ -خوبیم شکر. این‌جا چقدر شلوغ پلوغه؟ -آره بچه های ورودی ان. دارن دنبال کلاساشون می‌گردن. -یادته حنانه. جلوی همون برد با هم جر و بحثمون شد؟ -هنوز یادته؟چه حافظه ای..گ حالا اگه بگم یه خاطره خوب از من بگو، فراموشی مزمن می‌گیری! خندیدیم. آخرین ترم هر لحظه‌اش براسم شیرین بود. من خیلی درس و دانشگاه را دوست داشتم. دو هفته ای بود که به دفتر شعری نفرستاده بودم. تردید مثل خوره به جان ذهن و فکرم افتاده بود. از طرف دیگر متعهد بودم که به مجله هرهفته شعر بفرستم و این دو هفته بهانه تراشی کرده بودم. دل را به دریا زدم و شعری برای مخاطب خاصم نوشتم. «دو دلی حال قریبیست خدا داند و بس کس نداند به دل من، چه ها بوده و بس در پی رنگ و لعاب تو نبودم یارا لطف تنها در اینست، دل تو، باشد وبس کاش می‌شد بروم سر به بیابان بنهم تا بمیرم به ره دوست به تنهایی و بس..» دکمه ارسال را زدم و به خواب رفتم. 🍁 🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c🍁
یک قسمت هم غافلگیری☺️☺️⬇️⬇️
🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 نسیم خنکی صورتم را نوازش می‌کرد. آفتاب با تواضعی مثال زدنی روپوشی از نور را رویم کشیده بود. خواب لذت بخش و شیرینی را برایم به ارمغان آورده بود. صبح جمعه بود و کله پاچه های گاه و بی گاه پدر خانه. این هفته انگار همان گاهی ها بود که پدر را روانه مغازه «حسام کله»کرده بود. کله پاچه فروش معروف محله که کله‌هایش حرف نداشت. دست و صورتم را شستم و وارد آشپزخانه شدم. مادرم داشت وسایل صبحانه را آماده می‌کرد. رفتم از پشت بغلش کردم و کنار گوشش گفتم: -صبحت بخیر بهترین مامان دنیا! برگشت و نگاهم کرد. لبخندی زد و گفت: -صبح شما هم بخیر تنبل خانوم شاعر. شاعر! چقدر دوستش داشتم. -بابا کجاست؟ نمیاد صبحانه بخوریم؟ -چرا. میاد. می‌شناسیش که، تا به کبوترهای لب بالکن غذا نده، نمیاد سر سفره. خنده ای کردم و مشغول ریز کردن نون برای آبگوشت کله پاچه شدم. -خوب مادر و دختر خلوت کردین‌ها. بذارید منم بیام بعد اختلاط کنید. -سلام بابا صبحت بخیر. مادرم گفت: -سلام آقا. بدون شما لطفی نداره. با اشاره مادر به صندلی، پدر پشت میز جا گرفت و مشغول خرد کردن نان شد. -خانوم به دخترمون گفتی خودشو جمع و جور کنه؟ -نه آقا. گفتم خودت بهش بگی. -آخه این حرف‌ها لطیفه. منم که دل نازک. اشکم درمیاد تا بگم. -من جسارت نمی‌کنم آقا‌ پدری گفتن، دختری گفتن. - می‌خوای بعد صبحونه بهش بگم . می‌ترسم اشتهاش کور بشه دختر گلم. -موافقم آقای محمد حاجی! وقت‌هایی که مامان، بابا را با اسم کامل صدا می‌زد، یعنی خبرهایی بود. یعنی اتفاق مهمی در راه بود. یعنی بحث جدی بود و پدرم باید حسابی حواسش‌ را جمع می‌کرد. گیج و منگ نگاهم در رفت و آمد بود بین صورت این زن و شوهر دوست داشتنی. یعنی موضوع چه بود آخه؟ -دختر بابا تا منو مامانت می‌ریم بشینیم تو هال، شمام سه تا چایی خوشگل بریز برامون ببینم بلدی؟ -وا بابا.معلومه بلدم. -آخه لازمت می‌شه. این تیکهها برای چه بود؟ چرا نمی‌گفتند چه شده؟ زل زدم به صورت بابا و مو به مو حرف‌هایش را با گوشت و پوست و استخوان گوش کردم. سیبیل‌های کلفتش را تاب داده بود و گفته بود قرار است آخر هفته‌ی آینده برایم خواستگار بیاید. گفته بود تحقیق کرده و مطمئن است پسر خوب و شریفی است. گفته بود حتم دارد من هم از او خوشم می‌آید. هری دلم فروریخت. آخر چه می‌دانست دلم جایی گیر کرده و نمی‌تواند دل بکند. چه می‌دانست دارم روز به روز به میوه ممنوعه نزدیک‌تر می‌شوم؟ در این درگیری‌های خودم و یاسر و خدا، خواستگار را کم داشتم! 🍁 🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c🍁
رمان‌های جدید انتظار چشم‌های قشنگ شما را می‌کِشند🙃
تقدیم به گل‌های عزیز کانال جزر تنهایی
روزتون خوش🌹🌹
🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 تعجب را که در چشماتم دید دیگر ادامه نداد. گفت: -اگر مخالفی همین الان بگو عزیزم. اصلا اصراری نیست. مخالف؟ معلوم بود مخالفم ولی نمی‌توانستم کسی را که پدرم تاییدش کرده است رد کنم. من به پدرم ایمان داشتم. مطمئن بودم اگر بگوید چیزی خوب است حتما همانطور است. او مرد بود و مرد‌ها را بهتر می‌شناخت. به او اعتماد کامل داشتم. -نه. فقط یه کم جا خوردم.‌ مشکلی نیست. درحالیکه از خجالت سرخ شده بودم به اتاقم پناه بردم. لب تاب را باز کردم. تنها چیزی که می‌توانست آرامم کند نوشتن بود. «صبر کردم و نشستم به نظاره در باد فرصتی نیست برایم، سفری باید کرد چشم بستم ز همه عاشقی و معشوقی رفتم از وادی عشاق،خطر باید کرد » چون فکرم درگیر بود، شعر را زودتر از موعد ایمیل کردم تا برای هفته بعد به چیزی غیر از خواستگارم فکر نکنم. با الهه به بازار رفته بودم و پارچه خریده بودم. می‌خواستم در خواستگاری کت و شلوار بپوشم. چادر و روسری هم هم رنگ همان پارچه خریدم. دست پر به خانه برگشته بودیم. الهه با خوشحالی تند و تند اندازه‌هایم را می‌گرفت و یادداشت می‌کرد. او خیلی از من خوشحال‌تر بود. -خب بگو ببینم داماد چه‌کارست؟ اسمش چیه؟ -از همکارای باباست. خیلی وقته بابا می‌شناستش. اسمشو نمی‌دونم هنوز. -وا چه بی خیالی ها! خب می‌پرسیدی. -چه فرقی می‌کنه. حالا هرچی. دیوونه!مگه همیشه نمی‌گفتی یه دیوونه میاد خواستگاریم. اومد دیگه. بغضم شکست و اشک‌هایم مثل آبی که راهش را از دل چشمه پیدا می‌کند روی صورتم جاری شدند و از چانه‌ام چکیدند. الهه که فکر می‌کرد بخاطر سوال بیجای او گریه‌ام گرفته در آغوشم کشید ولی خبر نداشت دلم بی قرار مرد عینکی دفتر مجله است! -ببخشید حنانه جون. نمی‌خواستم ناراحتت کنم. -نه بابا. نمی‌دونم چم شده. این روزا اشکم دم مشکمه. همش گریه می‌کنم. بقیه کارها را در سکوت انجام داد و گفت لباس و چادرم پنج شنبه آماده می‌شود. روزهای پاییزی دانشگاه، من و الهه، قدم زنان به سمت کلاس می‌رفتیم. -خب خانم با تجربه، چی باید بپرسم توی خواستگاری؟ -همه‌ی چیزهایی که توی زندگی مشترک برات مهمه. اول از همه باید خودتو بشناسی خوب و بعدش ببینی چه انتظاری از طرف مقابلت داری؟ چه انتظاری داشتم؟ جنتلمن باشد؟مهربان باشد؟ خوش‌رو باشد؟ با ایمان باشد؟ پولدار باشد؟ اهل معاشرت و تفریح باشد؟ نه. می‌خواستم فقط یاسر باشد. همین. -نمی‌دونم. خب اولا که به دین و ایمونش اهمیت بده. بعدم اینکه خانواده دوست باشه. خانوادش اولویتش باشن. خنده‌ام گرفته بود. به جمله هایی که برای الهه ردیف می‌کردم و جمله‌هایی که در ذهنم فقط یک کلمه را نقش می‌بست: یاسر یاسر یاسر یاسر. -باریکلا حنانه خانوم. چه با تجربه. برای پس فردا کاری چیزی نداری؟ کار؟ همه کارهایم را الهه و مادرم به عهده گرفته بودند. او لباس‌هایم را می‌دوخت و مادرم وسایل پذیرایی را حاضر می‌کرد. حال و احوالم را به حساب شوکه بودنم می گذاشتند ولی فقط خدا می‌دانست چه چیزی در دلم است. صبح جمعه بود. مهمان‌ها قرار بود عصر بیایند. الهه لباس و چادرم را آورده و بعد هم رفته بود. هرچه اصرار کردم پیشم بماند قبول نکرده بود. گفته بود قرار است نامزدش بیاید و باهم به گردش بروند. در آن یک هفته سعی کرده بودم یاسر را فراموش کنم ولی نتوانسته بودم. با خودم عهد کردم تا یادش از دلم نرفته، به هیچ بنی بشری جواب مثبت ندهم. دلم نمی‌خواست جسمم پیش یک نفر باشد و دلم پیش کس دیگر. ساعت هیچ وقت آن‌قدر تند حرکت نکرده بود. لباسم را پوشیده و آماده نشسته بودم. همه چیز آماده بود. پدرم نگاه تحسین برانگیزی به من انداخت و گفت: -مطمئنم به هم میاین. زوج کامل و خوشبختی می‌شین. -ممنونم بابا معلومه از دست دخترت خسته شدی‌ها. -ای دختر. اولاد تا آخر عمر اولاد آدمه. ولی بابا اگر زود سرو سامون ندی به زندگیت، عاقبتش پشیمونیه. موندن ور دل من و مامانت هیچ چیزی بهت اضافه نمی‌کنه. اینو بدون رفتن تو زندگی خودت و برای خوشبختی جنگیدنه که آدمو بزرگ می‌کنه. حرف‌هاش خیلی به دلم نشست ولی من نمی‌توانستم با یاد یاسر بروم در خانه مرد دیگری. باید اول او را فراموش می‌کردم. زنگ در که به صدا درآمد قلبم انگار یک لحظه از حرکت ایستاد. پدرم در را باز کرد و تا رسیدن مهمان‌ها کنار در ورودی ایستاد. مردی میانسال با خانمی که پانزده سانتی از خودش کوتاه‌تر بود و داشت چادرش را روی سرش مرتب می‌کرد وارد شدند. داشتم با آن‌ها سلام و علیک می‌کردم که ناگهان خشکم زد. چشم‌هایم چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد. خدای من خودش بود. علت بی قراری های آن روزهای من. یاسر محبی! 🍁 🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c🍁
اندر احوالات نویسندگی اون‌قدر تو شخصیت‌های رمانی که داشتم می‌نوشتم غرق بودم که وقتی تو اتاق همسرم رفتم گفتم: -بهرام چایی می‌خوری؟ بعد از اون چند ثانیه‌ای فقط از خنده ریسه رفتم! *بهرام شخصیت مرد رمانم بود. 😁