ميخواستم فرياد بزنم و از او بخواهم كه نرود اما چه حقى داشتم كه او را از رفتن باز دارم وقتى خوشبختى اش در آغوش كس دیگری بود ؟
- داستايفسكی
مرا در جایی پیدا کن که جمعیت کمتر باشد ، آسمان آبی باشد و باد آزاد باشد . مرا در میان فراموششدهها بیاب .
زندگیست دیگر ، تکه تکهات میکند و در انتها میان تکههایت نوری از امید میتاباند .
تنها چیزی که از من دلجویی میکرد امیدِ نیستی پس از مرگ بود . فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد . من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی میکردم انس نگرفته بودم ، دنیای دیگر به چه درد من میخورد ؟ چون حس میکردم که این دنیا برای من نبود .
میخواهم این ایده را بسط دهم که افرادی که ماسک میزنند این روزها تعدادشان بسیار زیاد شده است و تشخیص انسانها از زیر ماسک بسیار دشوار است .
برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند . فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم .
هدایت شده از قهوهخونه
📻| درودِ ماه بهشما، این پیغام رو بازنشر بدید چنلتون و بهقهوهخونه بپیوندید. بعد براساس حسچنلتون یکشعرنو یا یکداستانکوچک مینویسم، یهآرزو براتون میکنم و موزیکی قدیمی تقدیمتون میکنم.
جهت تگهاتون، کلیک.