رهبر ِ شھیدمون
دلمونبراتونتنگشده🙂❤️.
#رهبر شهید☕⃝ ⋆。
🤍ﻤﺟﻧ𝑲𝒂𝒓𝒃𝒂𝒍𝒂ون
『٭ @KARBALLAA_313 ٭ 』
آرامــش🤌🏿
یعنے هر ثانیہ، هر دقیقہ
قلبـت برای خـدا بتپہ:))❤️🩹🫀🌱
#انگیزشی☕⃝ ⋆。
🤍ﻤﺟﻧ𝑲𝒂𝒓𝒃𝒂𝒍𝒂ون
『٭ @KARBALLAA_313 ٭ 』
از روياهات مراقبت كن،
باورشون كن،
براى رسيدن بهشون وقت بذار،
امیدوار و مصمم
با تلاش و با اراده
براي رسيدن به روياهات
قدم بردار و
بدستشون بيار🤍✨
#انگیزشی☕⃝ ⋆。
🤍ﻤﺟﻧ𝑲𝒂𝒓𝒃𝒂𝒍𝒂ون
『٭ @KARBALLAA_313 ٭ 』
گاهی هم به خودت سر بزن!
حالِ چشمهایت را بپرس
و دستی به سر و روی احساست بکش
رو به روی آیینه بایست
وَ با صدای بلند به خودت
بگو که تو را عاشقانه
دوست دارم !♥
برای خودت وقت بگذار
با مهربانی دستت را بگیر
و به هوای آزاد ببر .
مطمئن باش
هرگز کسی دلسوزتر از تو
نسبت به تو پیدا نخواهد شد...
#انگیزشی☕⃝ ⋆。
🤍ﻤﺟﻧ𝑲𝒂𝒓𝒃𝒂𝒍𝒂ون
『٭ @KARBALLAA_313 ٭ 』
•|شکلات تلخ |•
< #قسمت_اول >
گرمای ظهر پاییزی مثل نسیم بهاری برایش دلچسب بود و کمی از فشار ذهنش را کم میکرد. فضای دانشگاه را سر به زیر طی کرده بود تا با کسی همکلام نشود. چشمان سرگردانش سر تا سر خیابان را کاوید و به هیچ نرسید. بدون آنکه به پشت سرش نگاه کند با گامهای بلند خیابان را رد کرد انگار فقط دلش میخواست از سردر و میلهها و دیوار کوتاه دانشگاه دور شود، برود و برود، بدون آنکه فکری برای زمان و مکان رسیدنش داشته باشد! نگاهش را به کفشهایش داد و رد سنگفرش پیادهرو را گرفت.
دستش را دور بند کیف حلقه کرد و بالا آورد تا آن را روی شانهاش محکم کند. سنگینی کیف اذیتش نمیکرد اما قلبی که تحت فشار بود باعث میشد که کیف همیشگیاش سنگین جلوه کند و یک وبال به حساب بیاید. امروز خلوتی پیادهرو به چشم میآمد. گامهایش کوتاه بود و سرعتش کم و این یعنی دیرتر میرسید، به کجا؟ مقصدی هم نداشت. مقابل اولین دستفروشی که بساط پهن کرده بود و سفرهاش را با انواع کتابهای جلدرنگی تزیین کرده بود ایستاد.
کتاب نمیخواست، حداقل الان که حواسش پی دلش رفته بود آدم کتاب خریدن نبود!
ادامه دارد...
#شکلات_تلخ
•| شکلات تلخ |•
< #قسمت_دوم >
دستفروش به زعم خودش شروع کرد به توضیحات کوتاه راجع به هر کتابی که رد چشمها رویش ثابت میماند، بعدی و بعدی و او خوشحال بود که دستفروش دارد قصه هر کتابی را در عرض دو دقیقه برایش تعریف میکند، وقتی عکسالعملی نشان نداد کتابفروش هم دیگر ادامه نداد، کمی نگاهش کرد و کمی سکوت و انگار ترجیح داد همان سیگارش را بکشد و او هم تمرکزش از روی چند کتابی که محتوایش را پسندیده بود برداشت.
سرش را بلند کرد و به راه افتاد، چند قدم بالاتر مغازه مورد علاقهاش بود، کتابفروش خوشمشتری که همه داراییاش را از زبان متملقش داشت و بارها کتابهایش را به همه غالب کرده بود الا به او! کتابفروش وعده داده بود که بالاخره دلش را نرم میکند به کتابی و این زمان هنوز نرسیده بود. از مقابل شیشۀ پر کتاب او هم رد شد و حالا ایستاده بود مقابل پیرمرد جوانکام!
هفتاد را به خوبی داشت اما سر و صورتش را شصت ساله نگهداشته بود، همیشه اتو کشیده بود و کلاهآفتابی سرخی روی سرش!
پیپهایش را شکسته بود چون حس پیریاش را تقویت میکرد و سیگار را هم دکوری کرده بود تا بتواند خودش را تا صد برساند! امروز مثل همیشه دورش شلوغ نبود، جواد نگاهش را چرخاند بین همۀ بساط که شنید:
- سلام جوان خوشپوشِ همیشگی. خیابون و دور ما بهخاطر بازی فوتبال خلوت شده. تو چرا مجنونی پسر؟
لبخندی روی لب نشاند و آرام جواب داد:
- سلام... جنون که دلیل نداره!
پیرمرد خندید و گفت:
- سلام به صورت قشنگ اخموت... خوشم اومد، بیا بشین یه چایی کنارم رخصت میدم!
نگاه جواد تا لب جعبهای که تعارفش میکرد کشیده شد و با دیدن فلاکس چای لبخندش کش آمد.
- بیا جوون که امروز بازار فوتبال همۀ بازارها رو کساد کرده!
ادامه دارد...
#شکلات_تلخ
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش نمیآمد فصلیــــ که تو در آن رفتیـــــ
#☕⃝ ⋆。
🤍ﻤﺟﻧ𝑲𝒂𝒓𝒃𝒂𝒍𝒂ون
『٭ @KARBALLAA_313 ٭ 』