eitaa logo
ﻤﺟﻧ𝑲𝒂𝒓𝒃𝒂𝒍𝒂ون
20 دنبال‌کننده
70 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم الله خالق حسین . اینجا جایی برای باهم بودن و جهاد ، برای هم . قراره اینجا فعالیت های نابی از امام حسین کنیم . با ما بمانید . کار ما ؟))؛ مسیر درست رفتن کپی ؟ یک صلوات برای امام زمان حلال ؛ می باشد .🎀❤️‍🔥
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی هم به خودت سر بزن! حالِ چشمهایت را بپرس و دستی به سر و روی احساست بکش رو به روی آیینه بایست وَ با صدای بلند به خودت بگو که  تو را عاشقانه دوست دارم !♥ برای خودت وقت بگذار با مهربانی دستت را بگیر و به هوای آزاد ببر . مطمئن باش هرگز کسی دلسوزتر از تو نسبت به تو پیدا نخواهد شد... ☕⃝ ⋆。 🤍ﻤﺟﻧ𝑲𝒂𝒓𝒃𝒂𝒍𝒂ون 『٭ @KARBALLAA_313 ٭ 』
می خوام براتون رمان پارت گذاری کنم
فرقی ندارع که باشید یا زیاد مهم اینکه لذت شو ببرین
•|شکلات تلخ |• < > گرمای ظهر پاییزی مثل نسیم بهاری برایش دل‌چسب بود و کمی از فشار ذهنش را کم می‌کرد. فضای دانشگاه را سر به زیر طی کرده بود تا با کسی هم‌کلام نشود. چشمان سرگردانش سر تا سر خیابان را کاوید و به هیچ نرسید. بدون آن‌که به پشت سرش نگاه کند با گام‌های بلند خیابان را رد کرد انگار فقط دلش می‌خواست از سردر و میله‌ها و دیوار کوتاه دانشگاه دور شود، برود و برود، بدون آن‌که فکری برای زمان و مکان رسیدنش داشته باشد! نگاهش را به کفش‌هایش داد و رد سنگ‌فرش پیاده‌رو را گرفت. دستش را دور بند کیف حلقه کرد و بالا آورد تا آن را روی شانه‌اش محکم کند. سنگینی کیف اذیتش نمی‌کرد اما قلبی که تحت فشار بود باعث می‌شد که کیف همیشگی‌اش سنگین جلوه کند و یک وبال به حساب بیاید. امروز خلوتی پیاده‌رو به چشم می‌آمد. گام‌هایش کوتاه بود و سرعتش کم و این یعنی دیرتر می‌رسید، به کجا؟ مقصدی هم نداشت. مقابل اولین دست‌فروشی که بساط پهن کرده بود و سفره‌اش را با انواع کتاب‌های جلدرنگی تزیین کرده بود ایستاد. کتاب نمی‌خواست، حداقل الان که حواسش پی دلش رفته بود آدم کتاب خریدن نبود! ادامه دارد...
•| شکلات تلخ |• < > دست‌فروش به زعم خودش شروع کرد به توضیحات کوتاه راجع به هر کتابی که رد چشم‌ها رویش ثابت می‌ماند، بعدی و بعدی و او خوش‌حال بود که دست‌فروش دارد قصه هر کتابی را در عرض دو دقیقه برایش تعریف می‌کند، وقتی عکس‌العملی نشان نداد کتاب‌فروش هم دیگر ادامه نداد، کمی نگاهش کرد و کمی سکوت و انگار ترجیح داد همان سیگارش را بکشد و او هم تمرکزش از روی چند کتابی که محتوایش را پسندیده بود برداشت. سرش را بلند کرد و به راه افتاد، چند قدم بالاتر مغازه مورد علاقه‌اش بود، کتاب‌فروش خوش‌مشتری که همه دارایی‌اش را از زبان متملقش داشت و بارها کتاب‌هایش را به همه غالب کرده بود الا به او! کتاب‌فروش وعده داده بود که بالاخره دلش را نرم می‌کند به کتابی و این زمان هنوز نرسیده بود. از مقابل شیشۀ پر کتاب او هم رد شد و حالا ایستاده بود مقابل پیرمرد جوان‌کام! هفتاد را به خوبی داشت اما سر و صورتش را شصت ساله نگه‌داشته بود، همیشه اتو کشیده بود و کلاه‌آفتابی سرخی روی سرش! پیپ‌هایش را شکسته بود چون حس پیری‌اش را تقویت می‌کرد و سیگار را هم دکوری کرده بود تا بتواند خودش را تا صد برساند! امروز مثل همیشه دورش شلوغ نبود، جواد نگاهش را چرخاند بین همۀ بساط که شنید: - سلام جوان خوش‌پوشِ همیشگی. خیابون و دور ما به‌خاطر بازی فوتبال خلوت شده. تو چرا مجنونی پسر؟ لبخندی روی لب نشاند و آرام جواب داد: - سلام... جنون که دلیل نداره! پیرمرد خندید و گفت: - سلام به صورت قشنگ اخموت... خوشم اومد، بیا بشین یه چایی کنارم رخصت می‌دم! نگاه جواد تا لب جعبه‌ای که تعارفش می‌کرد کشیده شد و با دیدن فلاکس چای لبخندش کش آمد. - بیا جوون که امروز بازار فوتبال همۀ بازارها رو کساد کرده! ادامه دارد...
هرروز ² پارت تقدیم نگاهتون
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش نمیآمد فصلیــــ که تو در آن رفتیـــــ قاسم ☕⃝ ⋆。 🤍ﻤﺟﻧ𝑲𝒂𝒓𝒃𝒂𝒍𝒂ون 『٭ @KARBALLAA_313 ٭ 』
اولین نفری که بزنه رو پیوستن ادمین میشه
عضو شدی که زیاد شدیم بازی بزارم جایزش ۲۰تا آیدی یا یه چنل ۱۰۰ عضوه